اگر روزی برسد که از تورقِ کتابی دلزده شویم، و یا از هر چه بوم و رنگ و پرتره، خسته شویم، و حتی اگر یک روز بیدار شویم و به هر شعری که تا به حال سرودهایم، لعنت بفرستیم؛ یکی از صدها دلیلش، برخورد دیگران با اثریست که خلق کردهایم. من، در مورد منتقدها حرف میزنم. کسانی که هم میتوانند چراغی باشند برای آخرین روزنهی امیدِ یک هنرمند، برای خلق کردن، و هم چکشی باشند برای سر کوبِ ذوقِ هنرشان.
مگر جز این است که تکامل، وابسته به زمان و تکرار و استمرار است؟
با این وجود نقدِ صریح و سختگیرانه و بی راهکار، بعضی از منتقدین، این فرصت را از یک هنرمند تازهکار خواهد گرفت.

بسط دادن یه یک موضوع تازه و پرداختن به آن در ازای مردود شمردم و پس زدن آن، کمک زیادی برای خلق آثارِ گریخته از کلیشه خواهد شد.
و چه بسا در این پردازش، خطِ فکریی به وجود بیاید که بتواند برخی از مردم را با هنر پیوند دهد.
یک منقد خوب، علاوه بر یک نقد محکم و درست، در پی نشان دادن راهی است که هنرمند بتواند به وسیله آن، از دور باطل جدا شود و این جسارت را پیدا کند که از خطهای قرمز خودش فراتر رفته و ساختاری که تا به حال در آن گیر مانده را تغیر دهد.