بادام زمینی من چیست؟

وقتی موش به خانه می آید و تو را به سوالات فلسفی می کشاند.
وقتی موش به خانه می آید و تو را به سوالات فلسفی می کشاند.

طی چند روز گذشته درگیر این مسئله بودم که موشی را از خانه بیرون کنم، زنده یا مرده. دلم نیامد کار به خشونت بکشد. خصوصا که خانه ما درون باغ است و دور از زباله و این موش حتما حیوان سالمی است و بی آزار؛ صرفا راهش را گم کرده.

برای حل مسئله طبیعتا اول از همه به خودم حمله کردم که چرا در خانه را باز گذاشتی که زبان بسته داخل خانه شود؟ این حمله البته کارگشا نبود. حتما لازم بوده که باز کردم. اصولا همیشه این کار را می کنم و حداکثر به آمدن چند مگس ختم می شد نه تازه واردی دیگر.

به همسایه زنگ زدم و راه حل او را پرسیدم؛ بلافاصله گفت چسپ موش. اعتراف می کنم که تابحال از وجود چنین چسپی بی خبر بودم. تنها راه حل من همان تله موش بود که گمان می کردم هنوز هم رایج است. فشار روانی کشتن موش را می خواستم روی دوش فردی دیگر بیندازم. او هم فقط راهنمایی کرد و ماموریت همچنان بر عهده خودم ماند.

روزها گذشت و شاهد رژه های سریع موش در خانه بودم تا اینکه در نهایت چسپ مورد نظر را گرفتم. طعمه را پنیر گذاشتم که ظاهرا علاقه ای نداشت. بار دوم بادام زمینی گذاشتم که چند ساعت بعد گرفتارش کرد. بیچاره در چسپ فرو رفته بود.

موقع خرید از فروشنده پرسیده بودم چه بلایی سر موش می آید. برایم توضیح داده بود که آنقدر در چسپ دست و پا می زند تا بمیرد. اما از گرفتاری این موش همان لحظه خبردار شدم، پس نیاز نبود بمیرد. همه صحنه شکار را با ظرافت به حیاط انتقال دادم و موش گرفتار را از چسپ بیرون آوردم و رها کردم. هر چند که شانسی برای زنده ماندنش نمی بینم.

در تمام مدتی که گرفتار بود با ولع بادام زمینی می خورد. چه صحنه تلخ و آموزنده ای بود. می دانست گرفتار است اما از بادام هم دل نمی کَند. یا آنقدر گرسنه بود که متوجه اسارت نمی شد یا خوردن برایش مرهمی بر درد اسارت بود یا هم درد اسارت را می دانست و هم گرسنگی را اما چاره ای نداشت جز خوردن و یا ... نمی دانم دیگر. چقدر این کارش برایم آشناست. نکند ما، منظورم ما که در این جغرافیای مشخص زندگی می کنیم، خود اسیریم و بی خبر از اسارت، دلمان به ماشین و خانه و لذت، خوش است؟ وضعیت جامعه و حجم بالای مهاجرتها را که می بینم، قانع می شوم یک جای کار می لنگد.

بادام زمینی من و شما چیست؟ ما از چه بی خبریم؟

پ.ن: بعد از نوشتن آنچه خواندید، چرخی در ویرگول زدم و یه مطلب دیگه پیدا کردم. اونجا هم درباره چیزی مثل بادام زمینی با طول و تفصیل صحبت شده: آقایان، خانم‌ها، ما فریب خورده‌ایم و دروغ‌ها را باور کرده‌ایم.