با همان گامهای اول، مهاجر می شویم

پیاده یا سواره؛ گاه باید رفت. فقط باید رفت.
پیاده یا سواره؛ گاه باید رفت. فقط باید رفت.

مهاجرت همیشه مفهومی بود که از دور به آن نگاه می کردم. به آن تا این حد نزدیک می شدم که دغدغه آدمها و دولتها را درک کنم و ماجراهایشان را بخوانم. هرگز خودم را در بطن آن نمی دیدم. روزی که 0912 یکی از بهترین دوستانم خاموش شد؛ به یکباره به دنیای مهاجرت شیرجه زدم. آن روز فهمیدم که خود یک مهاجرم.

خوب که نگاه کنیم، نیروی مهاجرت زندگی را پیش برده است؛ تمدن امروز بشر مدیون همین یک مفهوم ساده است. مهاجرت خود اما سرشار از بیم و امید است، یک سرش، دل کندن از حال و سر دیگرش ساختن آینده.

بازرگانان قرنها دل کندند و به امید آینده، پای بر خار و خس بیابان گذاشتند. ایل اگر از حرکت بایستد، دنیا هیچ عشایری نخواهد داشت. صیاد از ساحل امن، دل می کند و با هزاران امید پای در دریای پر تلاطم می گذارد. کودک، تا از مادر و گهواره دل نکند، اولین گامها را بر نمیدارد. ما با همان گامهای اول، مهاجر می شویم و آنقدر تکرارش می کنیم که فراموشمان می شود. فراموشمان می شود که بسیاری همین سالها از شهرها و روستاهای دیگر به پایتخت کوچیده اند و در حال کوچیدن اند. مقهور واژه ها شده ایم: یکبار نامش را صیادی می گذاریم، بار دیگر تجارت و یا سفر و یا کوچ، تحصیل، ازدواج و یا هزارن واژه دیگر. فرقی نمی کند، همه مهاجرت اند.

مهاجرت را پاس بداریم و زندگی را.