بستگی دارد

این صحنه آرامبخش است یا دلهره آور؟ بستگی دارد.
این صحنه آرامبخش است یا دلهره آور؟ بستگی دارد.

نمی شود یکسال را گذراند و زخمهایی بر تن نداشت. با زخمهای فراوان قدم در سال نو گذاشتم. نود و هفت گذشت و اینک آن را از قاب 98 نگاه می کنم؛ چه سال محشری بود.

ترکوندی لابد؟
واقعا ترکوندم. نه حساب بانکی ام را با درآمد بالا، نه لاستیک ماشینم را با سفرهای طول و دراز، نه کنج لذت را با نفسهای تندتر و نه گاو صندوق را با سندهای بیشتر و نه حتی جلسات را با واژه هایی قانع کننده تر و...، خیر. خودم را ترکاندم.

در این سال بود که پوست انداختم و تازه خودم را شناختم، به جنس تردیدهایم پی بردم، دلیل تجربیات تلخ و شیرین را یافتم و در نهایت به رابطه ای منطقی تر با خودم، دیگران، محیط اطراف و جامعه رسیدم. خلاصه تر اگر بگویم این می شود که عادتهایم را شناختم. حقیقتا معجون هولناک و سوال برانگیزی ام!

تا نیمه های سال گذشته هر چه کردم از نفهمی بود، گنگ خواب دیده ای بودم که صرفا می تاخت و از هر چه خوشش می آمد در آن غرق می شد. آنقدر دویده بودم که نایی برای بیشتر دویدن نماند. زندگی نباید آنقدر پیچیده می بود.

به ناچار ایستادم. خودم را، ذهنم را، درونم را، لخت و عریان دیدم. بارها و بارها. گیج و منگ هر بار چیزهایی دستگیرم می شد. هر نوع قطعیت و جدیتی را کنار گذاشتم و اجازه دادم زندگی پیش برود. نفهم بودم اما نه آنقدر که وا بدهم؛ پس خودم را به امواج سپردم. پیش رفت و پیش رفت و هی سرم به سنگی تازه خورد و هی مکث کردم و هر بار پرسیدم چرا؟ چراها را رها نکردم. درباره شان خواندم، گفتگو کردم و در رفتار دیگران دیدم تا بیشتر و بیشتر دستگیرم شد. الان خیلی می دانم؟ نه. فقط می دانم چقدر هَوَل بودم.

کل زندگیِ تو، من و ما مجموعه ای از عادتهاست که آگاهانه یا ناآگاهانه درون ما رشد کرده اند و ما بر اساس آنها تصمیم می گیریم.

در سال نود و هفت بود که فهمیدم عادتهایم پشتوانه محکمی برای هر آنچه در سر دارم، نمی سازند. به بیان ساده تر با عادتهایی که دارم هرگز به آنچه می خواهم، نمی رسم و این ربطی به میزان تلاش و درایتم ندارد.

زندگی برآیندی از قدمهای کوچکی است که هر روز بر می داریم. روزی از روزها به خودم گفتم حتی اگر حال و حوصله هم نداری، متوقف نشو. و بی تحرک نماندم. دویدم، کتاب خواندم، فیلم دیدم، به کافه رفتم، مسوولیتهای جدیدتری گرفتم و در جمع دوستان آماده هر چیزی شدم، از گفتگوهای جدی تا مسخره بازی. حتی رقصیدم.

و همه این رهاشدگی را مدیون کتابهایی هستم که بی وقفه خواندم. چه کتابهایی؟ نه دوست عزیز، کتابی در اینجا پیشنهاد نمی کنم. آن زمانی که صرف یافتن کتابهای دلخواه خود می کنید اصولا بخشی از مرحله پوست اندازی شماست. بگردید، بیابید و بخوانید.

شاید بپرسید خب آخرش که چی؟ بالاخره باید به هدفی/جایی/چیزی/شرایطی/حالتی/مفهومی/کسی رسید که به آن "موفقیت" می گویند. موفقیت تو در چیه؟ همه چی به تعریف ما از موفقیت و به عادتهای مان، بستگی دارد. شاید همین الان در اوج موفقیت باشیم اما تعریف ما از موفقیت آنقدر مخدوش است که متوجه آن نمی شویم. یا شاید عادت نداریم دستاوردهایمان را ببینیم و خود را موفق بخوانیم. و بدتر از همه شاید منتظریم دیگران موفقیت را برای ما تعیین کنند. می بینید که ساده نیست :)

نود و هشت برای من سال جنگ با عادتهاست. بعضی را باید پس بزنم و عادتهایی جدید سر جایشان بگذارم. این نوشته، مبارزه ای در همین راستاست. بجنگ تا بجنگیم.