چرا این روزها کمتر از درخت بالا می رویم؟

انسان از فرط روزمرگی به درخت پناه می برد؛ سایه اما کافی نیست باید بالا رفت.
انسان از فرط روزمرگی به درخت پناه می برد؛ سایه اما کافی نیست باید بالا رفت.

اغلب آدم بزرگهای فامیل را واقعا بزرگ میدیدم. هیبت خاصی در آنها بود که به قد و هیکلشان ارتباطی نداشت، بزرگ بودند. از آنها حساب میبردم و وقتی بودند سنجیده تر رفتار می کردم. سالها می گذشت و هر چه سنم بالاتر می رفت آنها را واقعی تر میدیدم؛ هیبت اغلب آنها شکست. استثناهایی دارم اما. مادر بزرگم مَس، پدربزرگم ایرام و عموهایم گَند و بیچ. آنها هیبت شان را در ذهنم کاشتند و در همان بچگی های من از این دنیا رفتند. و این هیبت یا تصویر ذهنی که در مخاطب میگذاریم همچنان بازی ذهنی من است.

دیگران ما را ممکن است بزرگ، کوچک یا معمولی ببینند یا اصلا نبینند. هر چه هست من مهارت خاصی در به هم ریختن تصویرهای ذهنی دیگران از خودم را دارم. گاه این تصاویر کلیشه ذهن جامعه می شود. تصور جامعه آن است که یک چهل ساله باید عاقل باشد، پخته باشد، سنگین رفتار کند، حساب شده حرف بزند و چه و چه و چه. نمیدانم جامعه رفتارش با چهل ساله ای که خود اعتراف کند چندان #عقل ندارد، پخته و متین نیست و همچنان در #بچگی سیر می کند، چگونه است.

برای آزمایش هم که شده، تمام بچگی ام را به روی تنه این درخت بردم و معلق در #هوا، مدتی به هر چه در دیدم بود، زل زدم. بچه که بودم در چنین جایی حتما فریاد میزدم یا پاهایم را آویزان میکردم و همزمان با سوت زدن، رنگ و بند کفشم را در هوا دنبال میکردم. شاید هم می ایستادم و گوشه پیراهن به دندان گرفته، خط آبی که من را به زمین متصل میکرد، دنبال میکردم.

بچگی کردن این روزها سخت شده است. اینجا آرام نشستم و به دوربین لبخند زدم؛ جامعه، فریاد چهل سالگی دلخواهش را شنید. درونم اما صدایی پیچیده بود که میدی، میدی؛ راوو، بِرَو.

پ.ن: میدی راوو برو به زبان کردی کرمانجی مردم شمال خراسان است: مهدی پاشو فرار کن.