به نام او
روزهای اول سال تحصیلی 88 بود و من دانشآموز دوم دبیرستان شده بودم. روزهای اول سالْ فقط غرغر کردن برای شروع سال داشت، اما استرس امتحان نداشت، چون جلسات اول معلمها آرام درس میدادند و امتحانی در کار نبود.
یک روز از همان روزها زنگ تفریح تمام شد و معلم ادبیات وارد شد. دیدیم که معلم ادبیاتمان، همان معلم سال پیش است. شاید بعضی از این قضیه راضی نبودند، اما من راضی بودم. او وارد شد و بسم الله را که گفت شروع کرد به شرح دادن تقویم و تعطیلیهای پیش رو و گفتن اینکه تعطیلی زیادی به کلاسش خواهد خورد و بنابراین باید سریعتر کلاس را پیش ببرد. سال قبل هم همین کار را کرده بود. سال بعد هم که اتفاقاً دیدیم باز معلم ادبیات ما همان آقاست همین کار را کرد. عادتش همین بود: صحبت از تاریخ و تقویم.
آن روز که او سر کلاس ما آمد گفت که روز هشتِ هشتِ هشتاد و هشت، که مصادف با تولد امام هشتم هم هست، را در پیش داریم. از این گفت که رسانهها روی آن مانور هم میدهند. راست هم میگفت. خیلیها شاید دوست داشتند بچهشان آن روز به دنیا بیاید. کارخانهها در آن روز قرعهکشیهای بزرگ انجام میدادند. البته هرکاری که میکردند در آخرْ تلخیِ سالِ هشتاد و هشت چیزی نبود که با قرعهکشی و معلق زدن و هورا کشیدن برطرف شود. علیایحال، روز موعود رسید. قرعهکشیهایش هم انجام شد و برخی جایزه بردند و شاد شدند. بعضیها در آن روز بچهشان به دنیا آمد و تولد فرزندشان در آن روز را مبارک دانستند و برخی در آن روز عزیزی را از دست دادند و خود را با این تسلی دادند که عزیزمان در روز ولادت امام هشتم (ع) فوت شده و امید است که با آن حضرت محشور شود. هشتِ هشتِ هشتاد و هشت آمد و رفت؛ مثل همهی روزهای دیگر. راستش را بخواهی خود من اصلاً یادم نیست آن روز چگونه گذشت، چون آن روز هم روزی بود مثل بقیهی روزهای خدا. تفاوتش فقط در توالی هشتها بود و تولد امام هشتم، وگرنه آنچنان روز استثنائیای نبود که در ذهنم ثبت و ضبط شود.
فردا، روز نُهِ نُهِ نود و نه است. تفاوتش با هشتِ هشتِ هشتاد و هشت این است که تولد امام نهم فردا نیست. تفاوت دیگرش هم این است که دیگر اینقدر مردم در باتلاقِ مشکلات فرو رفتهاند که کسی برایش آنچنان مهم نیست که فردا توالی نُهها را در پیش رو داریم؛ همه گرمِ مشکلات معیشت و مُردنِ خود هستند، چه از کرونا و چه از غیر کرونا.
نُهِ نُهِ نود و نه، هرگونه که برای هرکس باشد یک خاصیت دارد: چه ما در آن در این جهان باشیم و چه نباشیم، چه شاید باشیم و چه غمگین، چه احساس نیکبختی کنیم و چه شوربختی، و چه شاکر باشیم یا شاکی، خواهد گذشت، مثل بقیهی روزهای دیگر. زمین به گردشش ادامه خواهد داد و خورشید و ماه مثل روزهای قبل پیدا و پنهان خواهند شد. درختان، با رسیدن فصل پاییز خشک و بیروح خواهند شد و در بهار، سر و کلهی جوانهها دوباره پیدا خواهد شد. این روز هم همانند بقیهی روزها به تاریخ خواهد پیوست و سالها از آن خواهد گذشت و دیگر کسی یادش نخواهد آمد که نُهِ نُهِ نود و نهی هم آمد و گذشت. نه نه نود و نه هم مثل هشت هشت هشتاد و هشت تنها یک فرصت اندک است برای بهتر زیستن و به دنیا عمیقتر نگریستن، حداقل برای یک روز. شاید برای خیلی از ما آدمها این روزها_ روزهایی که توالی خاصی دارند یا اول سالاند یا ..._ برای شروع یک کارِ خوب جذابتر باشند و منتظر بمانیم تا آن روز خاص برسد تا ما آن کارِ خاص، آن رفتار خاص یا آن عادت خاص را شروع کنیم. اما من ترجیح میدهم اگر قرار باشد کاری کنم که فکر میکنم خوب است، از همین الان آن کار را در پیش بگیرم، چرا که من میدانم که نُهِ نُهِ نود و نهی در پیش است، اما نمیدانم که من طلوع آن را خواهم دید یا نه. من میتوانم آرزو کنم که نُهِ نُهِ نود و نه روز بهتری برای مردم دنیا باشد، اما بهتر این است که آرزو را وانهاده و خودم قدمی برای بهتر کردن دنیای کوچک خود و اطرافیانم بکنم، آن هم نه از فردا، از همین امروز و از همین الان؛ یعنی از هشتِ نهِ نود و نه. از همین امروزی که برای زمین یک روز است مثل روزهای دیگر، درست مثل فردا، اما برای من میتواند نقطهی شروعی باشد برای انجام یک کار خوب یا ایجاد یک عادت خوب. اگر تو هم چنین قصدی داری که از امروز کار خوبی را شروع کنی، به تو تبریک میگویم. امروز روز میمون و مبارکی برای ماست؛ چه نُههایش متوالی باشد و چه نباشد.
سلام بر روز هشتِ نُهِ نود و نه.