تا پائیز نیامده با چون منی دلت را صاف کن رفیق...



تو آن منی مرا به خود باز مده

تا پائیز نیامده با چون منی دلت را صاف کن رفیق...

برگ ها که رنگ باختند و ریختند، سبزی ها که به زردی گرویدند و اولین دانه ی برف که بر زمین نشست و  سوز که به جان هوا افتاد شهر آشنایمان کم کم هفت پشت غریبه میشود در سفیدی بیکرانه اش،

و تو اولین بار که لرز به جانت افتاد، ناخود آگاه دستهایت سر می خورند در جیب ژاکتی که زمستان پارسال گره به گره اش حوصله ها را بافتم برایت چون فرش بهمنی,

تازه به خودت می آیی، کولر گازی که خاطره بازی ندارد، امان از شعله های آبی اناری شومینه ی خانه باغ،

امان از روزی که به خود آیی و به جانت نشیند

که تنها سنگر امنمان در محل را باخته ای و دلی را که با هزار معرفت پایبند رفاقتت بود...

در وانفسای زادروزهایمان است که خواهی فهمید تو را دیگر نه چای تازه دم کافه گرم میکند نه غذاهای مامان پز نه آن ژاکت لعنتی نه جمع های صمیمانیمان و نه حتی شومینه ی  خاطره باز خانه باغ ...

سرت نه با کار سنگین گرم میشود نه با سایبر نه با فیلم های فلینی و آلن جان،سریالهای تازه ی بی زیر نویس بی شک حوصله ات را بیشتر سر می برند و این سوز لعنتی تر داغ یک سیگار دلچسب در مسیر پیاده روی هر روزه را به دلت خواهد گذاشت نه دل گرم ساغی خوش قولمان میشوی نه دلگرم شب های پوکر و نه در سرما شب کار های خارجی از تو مرد میدان کار میسازد.

و تو تازه به جان دلت مینشیند که بهار پیشین با چون خودی چه کردی ...

من و تمام این خلآ  بی رحم روزهای نبودنت

من و باختی که کمر خم کرد

من و تمام خاطرات ماضی

و من و این من تو خالی و این زخم های لعنتی که در سرما عمیق تر  تیر می کشند ،

بی قرار آن هوشیاری توئیم جانا

کاش زود تر پیر شویم ما

کاش آلزایمر همایونی بگیریم ما

و کاش یادمان نیاید با چنین روزهایمان چه کردیم

بیا و کاش ها را بگیر

بیا و تا سرد نشده خر را پس شیطان بدهیم

بیا جانا تا سرد نشده بگرد و بیا خانه

شعله های این شومینه در نبود تو سرد

می سوزند... #رویا_خاوندی