غم پاییز

‎پاییز باشه

‎پنج شنبه باشه

‎اگه حال و حوصله نداشته باشی

‎قرمه سبزی بوی لجن میده،صدای خواننده مورد علاقه ات مثل پارس سگه،بارون یه فرایند شخمی جوی میشه جلو چشمات

‎کتابای مورد علاقه ات مضحک ترین و چرت ترین مطالبو داخل خودش جا داده،فضای پشت پنجره ی اتاقت شبیه به یه مخروبه اس که یه عده زامبی با چشمای خونی شون نگات میکنن

‎رنگ مورد علاقت چشماتو میزنه،تصمیم میگیری شالتو ببندی رو چشمات و هرکی که صدات کرد جوابشو ندی،صدای ویبره گوشیت کنجکاوت نمیکنه که شیرجه بزنی روش و ببینی کیه...

‎فکر،فکر،فکر

‎یهو خوابت میبره ،از همون خوابا که وقتی بیدار میشی به مامانت میگی :اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد آخیش چقد چسبید

‎بیدار که میشی اول از همه اهنگ مورد علاقه تو پلی میکنی،بعد میری دست و صورتتو میشوری بر میگردی گوشیتو چک میکنی ببینی کی بهت زنگ زده

‎میری تو اشپزخونه و از قرمه سبزیی که مامانت برات پخته یه بشقاب میکشی و میخوری

‎بشقابو میشوری و میری پشت پنجره وبیرون رو نگاه میکنی باغ هایی که حدود صد یا دویست متر ازت فاصله دارن

‎بعدم برمیگردی تو اتاقت و کتاب شعر سهراب سپهری و دستت میگیری و باز میکنی

‎زیر لبت این شعرشو زمزمه میکنی:

‎چترها را باید بست

‎زیر باران باید رفت

‎فکر را ،خاطره را زیر باران باید برد

‎باهمه مردم شهر زیر باران باید رفت

‎دوست را زیر باران باید برد

‎عشق را زیر باران باید جست

‎زیر باران باید بازی کرد

‎زیر باران باید چیز نوشت

‎حرف زد و نیلوفر کاشت

‎زندگی تر شدن پی در پی

‎زندگی اب تنی کردن در حوضچه اکنون است

‎رخت ها را بِکَنیم ،آب در یک قدمی است

#رویا_دانیالی