چقدر این جمله وصف حال این روز هامه. انگار تو برزخ افتادم. هیچ کاری از دستم بر نمیاد و از طرفی دارم کار هایی که بقیه انجام میدن رو میبینم. ج ا درون خونه در رو روم قفل می کنه و اجازه نمیده خارج بشم. از طرفی از اتاقم، امن ترین نقطه دنیا برای من صدای شعار می شنوم « نترسید نترسید ما همه با هم هستیم» دلم گرم میشه اما بدون کمترین فاصله از صدای شعار صدای شلیک میاد. 19 دی ماه کف شهر با خون پوشیده شد. آماری ندارم اما شک ندارم صد ها نفر اون شب به قتل رسیدن. مردم رو با مسلسل می زدند! دارم مغزم رو از دست میدم. نمیتونم دست از فکر کردن به این صحنه ها بردارم. اگر سعی کنم خودم رو مشغول به کار دیگه ای کنم احساس گناه خفم می کنه. سعی میکنم فیلم ببینم که دست کم 2 ساعت مغزم آروم شه. هردقیقه فیلم ی صدای بلند تو سرم میگه « مردم دارن تو خیابون میمیرن، تو داری فیلم میبینی؟ » از اینکه هیچ کاری نمیتونم بکنم دارم به جنون میرسم. تو ذهنم همش یسری چیز یکسان داره تکرار میشه. صحنه های کشتار تو خیابون، آدم هایی که دستگیر کردن. نمیتونم تصور کنم چه بلایی سرشون میاد؛ البته میتونم و شاید واسه همینه که دارم دیوانه میشم.
به دوستام زنگ میزنم اما جوابی نمیگیرم. نمیدونم بخاطر قطع خطوطه یا نمیتونن جواب بدن. همین هم دیوانم میکنه. صدای شلیک تو سرم تکرار میشه. اون صحنه ها برام یادآوری میشه که با تمام وجودم سعی کردم اشکم رو نگه دارم ولی نتونستم و از بس نمیدونستم چیکار کنم رفتم پیش خانواده و گفتم «بچه ها رو دارن میزنن» انگار که اونا میتونن کاری کنن. همین الان دارم گریه می کنم. چرا زندگی ما اینطوریه؟ مگه ما قراره چقدر عمر کنیم؟ چرا باید با همه این چیزا دست و پنجه نرم کنیم؟ کلافگی داره دیوانم میکنه از بالا پایین کردن شبکه های خبر خسته شدم.
حس وقتایی رو دارم که تو نوجوونی کار اشتباهی میکردم و میدونستم خانواده به زودی قراره بفهمه. اون حس دلشوره همراه با ترس. خیلی عجیبه من هیچ کاری نکردم که بخواد برام مشکلی ایجاد کنه اما این دلشوره همش همراهمه. شاید بهترین جمله ای که چند وقت اخیر شنیدم همین بود «جای گلوله ای روی بدنم درد میکند که به من نخورده» فکر میکنم به بچه هایی که دستگیر شدن و اینکه الان چی دارن میگذرونند و این دلشوره فکر کنم برای همینه. تو سرم یسری سناریو تکرار میکنم از چیزایی که میتونن به اون بازجو های حرومزاده بگن بلکه بلای کمتری سرشون بیاد. با یکیشون وقتی آزاد شد حرف زدم. البته اینی که میگم جزو معترضین نبوده و صرفا رهگذری بوده که مزدور های حکومت بخاطر دیوانگی ای که بهشون دست داد الکی دستگیرش کردن. بعد از آزادی از اینکه چه اتفاقی براش افتاد هیچ چیزی نگفت جز ی جمله « شیر مادرم به من حلال نشد ».
میدونی برای من قابل درکه که چرا افراد تو خیابون نمیرن اما چیزی که اصلا تو کتم نمیره اینه که چطوری میتونن عادی زندگی کنن؟ دیروز رفتم بیرون تا ببینم شهر چخبره صحنه هایی دیدم که باورم نمیشه. مردمی که تو کافه نشستن و بلند بلند دارن میخندن انگاری که هیچی نشده. حتی اونقدر شرم نکردن که دست کم داخل بشینن و انقدر خودشون رو در عموم نمایش ندن؛ مثل اینکه بوی خون تو هوا اذیتشون نمیکرد. دلم میخواست برم تف کنم تو صورتشون. اگر مثلا ی خانم محجبه یا چادری رو میدیدم همچین حرفی نمیزدم چون تکلیف اکثرشون معلومه اما اون هایی که دیدم حتی ی شال دور گردنشون هم نداشتن! دلم میخواست برم داد بزنم سرش که « آخه بی غیرت! این مویی که الان افشون کردی بخاطر ریخته شدن خون همون آدم هایی که دیشب تو خیابون به قتل رسیدن! » فکر کنم آدم های بی شرف و بی عقل راحت ترین زندگی رو دارن. بدون کوچیک ترین اهمیتی به دیگران و دور و ورشون هر کاری میخوان انجام میدن و صرفا از خدماتی که به لطف بقیه دارن استفاده میکنن.
یا مثلا یکی از همکلاسی هام که برگشت و با ی جمله من رو واقعا شگفت زده کرد. گفت « بدیش اینه که الان امتحانات عقب افتاد درسا یادمون میره ». واقعا نمیدونستم چی بگم. گفتم « فلانی، مردم دارن تو خیابون کشته میشن» و قطع کردم چون یک ثانیه بیشتر از اون مکالمه قطعا به جاهای خوبی نمی رسید.
چیزی که واضحا میبینم اینه که نیرو های سرکوب و از اون مهم تر کسی که بهشون دستور میده عقلش رو از دست داده. صرفا برای بقا دست به کشتار هزاران نفر زدن. به طرز دیوانه کننده ای دارن آدم میکشن و این یک واقعیته. هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودم و همش با خودم فکر میکنم این آدم های کی هستن؟ این هایی که به مردمی که از سر فقر و بدبختی و نداری تو خیابون اومدند تیر اندازی میکنن کی هستن؟ آیا اصلا فکر میکنن؟ بعید میدونم.
خسته شدم.