آخرین باری که متنی اعتراضی نوشتم بر میگرده به بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال 402 و در رابطه با اعدام سه جوان بی گناه، مجید کاظمی، سعید یعقوبی و صالح میرهاشمی که البته تو کمتر از یه ساعت توسط ویرگول پاک شد. از اون زمان دو سال و اندی میگذره و من کاملا آدم متفاوتی هستم. بلایی که ناکامی خیزش 401 به سر اعصاب و روانم آورد هیچ مشکلی از زندگی شخصیم نیاورد. افسردگی جمعی ای که همه دچارش بودند و سایه خاکستری ای که روی زندگیمون افتاده بود عملا من رو فلج کرد. هیچ چیز مثل قبل نشد و در برابر این خورد شدن ما گله کفتارهایی بودند که بیشتر از قبل سینه سپر کرده بودند و با افتخار تو خیابون ها قدم میزدند و همین راه رفتن «مفتخرشون» انگار بزرگترین تودهنی برای من بود. انگار داشتن میگفتن دیدی هیچی نشد؟ دیدی شما سگ کسی هم نیستید؟ دیدی همش کشکه؟ دیدی این همه آدم الکی مردن؟ البته که سعی میکردم خودم رو با خیلی چیزا قانع کنم که ما حداقل دیگه حجاب اجباری نمیزاریم و یا اینکه اصلا از اول اینکه این خیزش رو انقلاب بنامیم کار اشتباهی بوده اما کمکی در کم کردن حجم ناامیدی نمیکرد. این ناامیدی تا جایی پیش رفت که ی ماه پیش داشتم به مهروز میگفتم واقعا از ایران و ایرانی بدم میاد و تمام تلاشم رو میکنم تا فقط از این خراب شده برم! یا دو هفته پیش وقتی با سوفیا داشتیم درباره بلبشویی که توش گیر افتادیم حرف میزدیم میگفتم واقعا گور پدر ایران! چیه این کشور؟ چرا من باید عمر و جوونی و اعصاب و وقتم رو صرف جایی کنم که همچین بلایی سرم آورده؟ البته بعد از این سوفیا ازم پرسید یعنی از ایران بدت میاد؟ گفتم خب ایران چیزی جدا از همه اتفاقاتی که توش داره میوفته نیست. دوباره پرسید یعنی از خاک کشور بدت میاد؟ جوابی نتونستم بدم. چون نمیومد، بخش بزرگ و عمیقی از وجود من به همین خاک تعلق داشت و همیشه هم خواهد داشت.
تو این چند روز یهو کشور برای من دوباره تبدیل به مملکت شد! یهویی به خودم اومدم و دیدم آره واقعا ایران برای من خیلی فراتر از اتفاقاتی که درش میوفتهست. یهو دیدم دلم نمیخواد برم و انگار «بمان و پس بگیر» یراحی داشت منطقی جلوه میکرد. به خودم اومدم و دیدم اتفاقا برای من مهمه که ایران رو بدون آخوند و آباد ببینم. اتفاقا برام مهمه که چی میشه. اتفاقا آدماش برام مهمن. انگار به خودم اومدم و فهمیدم این مدت افکارم آخوندیزه شده بود و برای شخصیت 17 ساله ای که داشتم منِ الان به شدت ناامید کننده میبود!
بعد از 401 و تو دهنی ای که خوردیم به خودم قول دادم هیچ وقت جلو جلو ذوق نکنم چون قطعا کنسله! حتی روز دوم اعتراضات وقتی داشتم با شیرین حرف میزدم گفتم که دیگه این دفعه تا انقلاب نشه من اصلا خودم رو تو هیجان قرار نمیدم؛ ولی مگه میشه؟ دوباره شدم همون آدم 401. همونی که با اخبار زنده بود. کمتر از دو روز بعد تمام تلگرامم شد کانال های خبری و دیدن انقلابیون و damn دیگه از ایرانی ها بدم نمیومد که اتفاقا برعکس دوباره انگار فهمیدم چقدر افتخار میکنم به اینکه از این خاک و این مردمم. دوباره برگشتم به روزایی که ۲۴ ساعته تنها چیزی که میشنوم شعار هاییه از نقطه نقطه این کشور. حالا میخواد جو باشه یا هر چیزی. نمیدونم خوشحالم یا میترسم از اینکه این بار هم کلی ادم برن برای هیچی.. اما انگار فرق داره از زبون همه میشنوم که اقا فرق داره! ی خبرایی داره میشه! نمیدونم باور میکنم یا نه چون خیلی از این دیالوگ ها برام آشنا هستن اما شاید واقعا فرق کنه و میدونم که اگر بکنه من و میلیون ها منِ دیگه هستند برای این خاک.
بلاتکلیفی برای من بدترین حس دنیاست و تو بزرگترین بلاتکلیفی ممکن قرار دارم اما تنها چیزی که تکلیفش معلومه اینه که گور پدر آخوند و تا روز زنده به گوری این حرامزاده های بی رگ و ریشه،
زن زندگی آزادی
