چرا سبک زندگی برنامه‌نویسی را دوست ندارم؟

نوشتن این مطلب برای من شاید زود باشه، در واقع فکر کردن به سبک زندگی در ترم۲ کارشناسی کامپیوتر شاید به نظر مسخره بیاد ولی اگر این مطلب رو می‌خونید احتمالا منتشرش کردم. :دی

داستان من از اونجا شروع می‌شه که من عاشق کامپیوترها و برنامه نویسی بودم و از اینکه کامپیوتر کاری که من بهش می‌گم انجام می‌ده، سر و کله زدن با این موجودات احمق(۱) و دوست داشتنی برای اینکه دقیقا کاری‌که تو ذهن داری و براشون توضیح بدی رو انجام می‌دن و اشتباه‌های اونا که در واقع نمود اشتباه‌های خودت هست برام خیلی جالب بود. حس خلاقّیت جالبی داشتم که برای دنیای کامپیوتر دستورالعمل خلق می‌کردم و خیلی وقت‌ها چیزی رو خلق می‌کردم که قبلا وجود نداشت و اگر من به وجودش نمی‌آوردم هرگز به وجود نمی‌اومد.(در واقع قصدم تعریف از خود نیست چون اگر برنامه کاربردی بود قبلا یکی بهش نیاز داشت و تولید می‌شد بلکه بیش‌تر برنامه‌ها خاص و کم‌کاربرد بودن.)

اما هدف برنامه‌نویسی و برنامه‌نویس شدن چیست؟ آیا تمام زندگی(یا حداقل زندگی آکادمیک و شغلی)ِ من باید در صحبت با کامپیوترها فهمیدنِ زبان کامپیوترها و فهماندن الگوریتم به کامپیوترها خلاصه شود؟ آیا با نشستن پشت کیبرد و سروکله زدن با این موجودات احمق استعدادهای انسانی‌ام شکوفا می‌شود؟ آیا من کسی خواهم شد که سال‌ها بعد بگویند فردی منزوی بود ولی زبان کامپیوترها را می‌فهمید و بلد بود با تک‌تک جزء های سیستمش ارتباط برقرار کند؟ در زندگی من همیشه ۱+۱ دو خواهد بود؟

اینکه من بتوانم با کامپیوتر ارتباط برقرار کنم اگرچه همچنان بسیار خوب و کمک‌کننده است ولی اگر منجر به از دست دادن (یا به دست نیاوردن) توانایی‌های اجتماعی شود چه؟ در این صورت کدام ارزشمندتر است؟ دیدن انسان‌ها به صورت یه شیء متشکل از ۲ string نام و نام خانوادگی، چند Boolean و enum برای وضعیت زندگی و چندین integer برای وضعیت مالی و سن و .. درست است؟ آیا با دیدن هر پدیده باید به فکر مدل‌سازی و طراحی شی و کلاس برای آن بیافتیم؟ آیا با شنیدن یک عدد، اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد باید شکل باینری آن باشد؟ برای همه چیز در زندگی الگوریتم داشتن درست است؟

خلاصه سوال این است: آیا سبک زندگی برنامه‌نویسی درست و کامل است؟ آیا پاسخ‌گوی همه جوانب انسان هست؟

پ.ن۱: این مطلب قبل از انقلاب هوش مصنوعی یا هر اتفاقی که منجر به احمق نبودن کامپیوترها شود نوشته شده‌است.

پ.ن۲:‌انتظار ندارم کسی جواب همه‌سوالاتم را داشته باشد البته که همیشه از نظر و هم‌فکری استقبال می‌کنم.

ادیت: به عنوان گواه حرفم کافیه عبارت why programmers are رو در گوگل سرچ کنید و پیشنهادات رو ببینید:


ادیت: پاسخ یکی از دوستان با نام Mehran

به نظر من، در هر زمینه‌ای که شما مشغول به فعالیت باشید، این پیش‌زمینه فکری پیش خواهد آمد که چون زندگی دانشجویی و در آینده حرفه‌ای شما را تشکیل خواهد داد، دربعدهای دیگر زندگی من نیز مشکل ساز نشود یا آسیب بزند. به عنوان مثال اگر فلسفه میخواندید، شاید این حس در شما بوجود می‌آمد که چرا به این اندازه، به همۀ موضوعات فلسفی مینگرید. یا اگر حقوق میخواندید و شب‌وروز با مسائل حقوقی و دادگاه‌ها و مشکلات حقوقی مردم سروکله میزدید، شاید دیدتان به زندگی نیز خیلی خشک و قانون‌مدارنه تغییر میکرد. و مثال‌های دیگر که در تمام رشته‌ها میتوان آن را بسط داد.
نکتۀ اصلی که آدم باید توجه کند، این است که همزمان با پیشرفت در بعد تخصصی و شغلی خود، از دیگر بخش‌های وجودی خودش غافل نشود. رشد یک بعدی، در نهایت باعث میشه که آدم در زمینه‌های دیگر مثل رفتار اجتماعی، تعامل با دوستان/دوست‌دختریاپسر/همسر، حضور در جامعه، فعالیت‌های اجتماعی و فردی، و ... با مشکلات زیادی مواجه شود.
همۀ صحبتم اینه که صرف داشتن یک تخصص و عمیق شدن در رشته، شما رو از فعالیت‌های مهم دیگر زندگی دور نمیکنه، بلکه آن چیزی که باعث آسیب و دور شدن می‌شود؛ غافل شدن از رشدِ دیگر بخش‌های مهم زندگی است.
چیزهایی مهم‌تر از داشتن یک شغل و یک تخصص.
.
یک مثال کوچک‌ترش، زمانی بود که همۀ ما در مدرسه درس می‌خواندیم. یادمه خیلی توصیه می‌شد که علاوه بر درس خواندن، به بخش‌های دیگر مثل ورزش، موسیقی و زبان خارجی هم توجه کنم. رشد بخش‌های دیگر، علاوه براینکه شما را تبدیل به شخص متمایز و توانمندتری در آینده می‌کند، این اجازه رو میدهد که اعتمادبه‌نفس بالاتری هم داشته باشید و در زمینه‌های دیگر نیز صاحب نظر باشید.
وضعیت الان، دقیقاً شبیه به دوران مدرسه است. همه‌چیز فقط تکرار است، فقط نام آن عوض می‌شود. بُعدهای وجودی و شخصیتی خودمان را پرورش دهیم، همانطور که برای تخصص‌مان نیز ارزش قائل میشویم.