هیچ میلی به زندگی ندارم ؛زندگی هم هیچ میلی به من نداره

باز حرفای تکراری.بی ارزش و پوچ

چرا باید یکی حرفای من رو بخونه وقتی خودم حوصله نوشتن ندارم.

شاید اونی که گفت زندگی کوتاهه خیلی شاد بود. هر روزش پیرم میکنه.

کاش تو دنیا یک نفر به فکر من بود. یک نفر حتی برای یک ساعت. خوب باشه که چی بشه.

فقط تحمل تحمل تحمل . نمی دونم آخرش چی. چرا به این زندگی حریصم.چرا من اینقدر نفس کشم. به دماغم فکر می کنم که شاید تقصیر اون است.کاش می شود برید.فکر نمی کنم یک اثر هنری بشه ازش ساخت.

مثل برده ای که هر روز زندگیش زجره. زنده بودن دلیل نمی خواد. فقط مرگ هست که میشه بهش فکر کرد.

فکر میکنم تقریبا تمام پل های پشت سرم رو فرو ریختم. من نمی دونستم اونها پل هستند. من تقریبا همیشه هیچی نمی دونم.

من خیلیا رو دیدم افسرده اند ولی من آرزو داشتم یک روز جای اونا بودم.شاید من کاملا افسرده نیستم. ولی اونقدر کاملم از همه دردها که افسردگی بخشی از اون است.

دوست داشتم برم لای کوه و جنگل زندگی کنم اما حیف بلد نیستم. اونجا می تونستم شاعر باشم یا نویسنده. اما بنا به تجربه خودم از زندگی یک چیزی بدتر از این زندگیم می شود.

فکر می کنم که چرا اینقدر آدم بی موفقی هستم. شاید چون همه چیز رو نیمه تمام رها می کنم. اما تقصیر من نیست. حالم خوب نیست. شاید اگه تو یکی از کارهام موفق می شودم می شود پایه ای برای امید داشتن.اما الان مثل یک بوته بی ریشه آزادم. آزادی دردناکی است.

من را قضاوت نکن رهگذر .نه به فلان و فلان دلیل فلسفی . فقط به این دلیل که حوصله داری هااا؟