پسر زیبای ما یلدای عفریته را ندید

تو که رفتی یلدا هنوز نیامده بود. یلدای عبوث که از دورها تو را می دید و زوره می کشید. آخرین باری که بر دوش کشیدی؛ آخرین بار بار جانت بود. زیر خروار خروار نامردی روزگار و نامردی وطنت به گرمی خانه کوچک خود فکر می کردی. اما به سردی دستهایت ایمان آوردی و با آخرین مشت ها خودت را لمس کردی.

عکست بار سنگینی است که تا آخر عمر بردوش خواهیم کشید. اما نه؛ ما مردمان فراموش کاریم که حتی خود را فراموش کرده ایم. انسانیت سالهاست که در این دیار مرده است و ما به تکرار عکسهای تو هر بار عادت کرده ایم.هر بار که جور دیگری غم انگیزتر می میری.

روی قبرت کاش می شود دانه های انار ریخت به نشانه اشک ها و یا خونی که چون قطره های جدا یخ زده. کاش می شود نه یلدا می آمد و نه تو می رفتی . این روزها که کسی برایت یواشکی گریه خواهد کرد و آهی که در سردی هوا منجمد خواهد شد. یلدا زشت و پیر است؛ یلدا عفریته ای است که فرهادها را در کوهها می کشد . برای مادر یلدا طولانی ترین شب سال است که هر دقیقه اش سالی.

به قول شاملو که کوهها در فاصله سردند و من وقتی به چشم های تو نگاه می کنم کسی را می بینم که شوق زندگی داشت و زندگی شوق او را نه. کاش بهشتی بود تا وقتی تو از جهنمی که برایت ساخته اند و رفتی؛ اندکی استراحت کنی . می دانم چقدر دوست داشتی اندکی خوب بخوابی. اما حالا بخواب که ما نیز خوابیم.