
توی زمستون سال ۵۷ دو پیرزن بودن که با هم به سرکار میرفتند،اسم یکیشون بی بی کژال اسم اون یکی هم روناک، روناک همیشه میرفته دنبال بی بی کژال یه روز وقتی داشتن از سرکار برمیگشتند روناک میگه که راستی فردا باید ساعت ۶ بلند بشیم بریم سر کار چون فردا کارمون زیاده بی بی هم میگه باشه.فردا ساعت ۵نیم صبح بی بی میره درو باز میکنه ومیگه سلام پس چرا زود اومدی ولی کژال جواب نمیده بی بی میگه خب من میرم لباس بپوشم بیام ولی باز کژال صدا نمیده بی بی لباس میپوشه بعد به دنبال کژال راه میافته هرجا کژال میرفت بی بی هم میرفت هرچقدر راه میرفت کژال پاهاش بزرگتر میشد هی میرفتن و بزرگ ترمیشد بی بی به خودش اومد تامیتونست دوید وقتی به خونه شون رسید دید کژال اونجا وایساده بعد گفت تو مگه تو جنگل نبودی اونهم گفت نه چرا الآن باید جنگل باشم بعد بی بی رد پای اون موجود رو به کژال نشون داد کژال هم گفت حتما اون موقع که میومدیم خونه صدامون رو شنیده وفردا اون روز بی بی از دنیا رفت وکژال هم تو خونه دیونه شد