
بمیرم برایت مادر
بمیرم برای چشمهای معصومت
بمیرم برای آرزوهای از دست رفتهات
میدانی...
مادر که باشی برای پرپر شدن هر کودکی داغدار میشوی.
تو فقط ۸ سال بود که پایت به این دنیای عجیب باز شده بود، یک سال از پسرم بزرگتر بودی. تو نه از جنگ چیزی میدانستی و نه از آرمانی که در راهش ناجوانمردانه شهید شدی.
من میدانم که چه رویاها و هیاهو و هیجانی خاموش شده. دیروز صبح داشتی بازی میکردی. شاید داشتی تصمیم میگرفتی که چه کلاس تابستانهای ثبت نام کنی و مادرت سعی میکرد بدون اینکه ترسی به دلت راه دهد برایت توضیح دهد که شاید امسال شرایط مثل همیشه نباشد و لازم باشد بیشتر در خانه بمانیم. شاید تو عاشق فوتبال بودی و مثل هم سن و سالهایت در تب و تاب خریدن کارت فوتبالی بودی. شاید مادر و پدرت برایت لباسی تازه خریده بودند و تو ذوق پوشیدنش را داشتی و حالا هم تو و هم مادر و پدرت آسوده و آرام در سردخانهای نچندان دور از خانهی ما آرمیدهاید. برای مادرت خوشحالم که نماند تا هر بار لباس تازهات را ببیند هر روز بمیرد.
پسرکم کاش به وقت پروازت برای ما زمینیها دعا میکردی. کاش حالا که در آغوش خداوند لم دادهای به او بگویی اینجا روی زمینش آدمها به جان هم افتادهاند.
عزیزم برایت آرامش آرزو نمیکنم چون یقین دارم که تو حالا در پناه خدا در آرامشی پس تو از خدا برای قلبهای ما آرامش بخواه.
دعا کن برای مردمی که از همه چیز خسته شدهاند.
پ.ن: تف به شرف علی کریمی و وطن فروشان و کور دلهایی که نمیبینند و نمیفهمند... نمیدانم چطور میشود انقدر جهت گیری سیاسی کورکورانه باشد که از کشوری دیگر بخواهیم کشورمان را بمباران کند....
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...