داستانک۲

"انگیزه"
روی کاغذ کوچکی که دستم بود نوشته بود:
《انتهای بلوار اصلی، خیابان ۲۶، بن‌بست بی‌انگیزگی》
رسیدم آدرسِ مورد نظر. کوچه‌ی کوتاهی نبود. میشد قبل از خواب با شمردن در‌های توی کوچه گیج شد و خوابید. با هیجان عجیبی در اول را زدم.

در باز شد و وارد شدم:
توی خانه زندگی جریان داشت. کودکانی سرزنده گرمِ بازی، پدری خسته از کار اما با چشمانی پر از امید به آینده و مادری مهربان در حال ورق زدنِ کتاب و بوی کیک شکلاتیِ توی فر.
زندگیشان را همچون چایِ دارچینیِ خوش طعم و عطری نوشیدم و لذت بردم.

به سراغ درِ بعدی رفتم:
به جز درِ اصلی، درِ دیگری نبود. هیچ حریمی اینجا رعایت نمیشد. حتی هیچ دیواری نبود تا بشود لحظه‌ای پشت آن احساس امنیت کنی. آنجا ده‌ها نفر در‌کنار هم زندگی میکردند. هیچ‌کدامشان با هم حرف نمیزدند فقط توی دلشان همدیگر را قضاوت میکردند. نگاه‌های خیره و سرشار از سوءظن آنها به یکدیگر غیر قابل تحمل بود. بی‌اختیار جیغ بلندی کشیدم. همه‌ی نگاه ها به سمت من برگشتند. راهم را کشیدم و آنجا را ترک کردم.

نوبت درِ بعدی بود:
اینجا اوضاع بهتر بود. دو نفر در‌حال فریاد کشیدن روی هم بودند. بعد از دیدن آن همه بی‌تفاوتی و تنهاییِ اهالی درِ قبلی، دعوای اینها امید‌بخش بود. احساسِ "عصبانیت" خیلی بهتر از بی‌‌احساسی است.

و درِ بعد:
پر از بچه‌های قد و نیم‌قد بود. همه خوشحال بودند. سرخوشیِ کودکانه‌شان رشک‌برانگیز بود. تنها دعوایی که آنجا دیدم سرِ نوبتِ بازی لی لی بود. مریم پایش روی خط رفته بود و داشت جر زنی میکرد شاید بتواند بازی را ادامه بدهد و نسوزد.

درِ بعد:
مادری گوشه حیاط گریه میکرد و اشک‌هایش را با چادرِ گل‌گلی‌اش پاک میکرد. روزی که این چادر را دوخته بود گل‌هایش هم‌رنگ شکوفه‌های توی زندگی اش بود. حالا شکوفه‌ها میوه شده بودند. میوه‌های رسیده و خوشمزه. اما بعضی‌شان هم کرم خورده بود. و گل‌های چادر مادر، روز‌به‌روز کم‌رنگ‌تر شد.

درِ بعد و درِ بعد و درِ بعد...
جلوتر میرفتم و در‌ها را یکی پس از دیگری کشف میکردم. به انتهای کوچه نزدیک شده بودم. گاهی با حالی خوش از دری خارج میشدم و گاهی با یک دنیا خشم و گاهی با دو تارِ موی سفید توی موهایم...
با انرژیِ زیادی وارد این کوچه شده بودم و هرچه میگذشت انرژیِ من هم تحلیل میرفت. در‌هایی که غمگینم میکردند خیلی بیشتر بودند. زندگی چقدر سخت است. چند در تا رسیدن به بن بست وجود داشت. مطمئن بودم بعد از رسیدن به ته کوچه کاملا انگیزه‌ام را برای زندگی از دست میدهم. مسیر بر‌گشت هم کلی در باز نشده داشت. تازه شاید بعد از آن آدرس جایی دیگر را به من میدادند. هرگز دلم همچین چیزی را نمیخواست. میخواستم برای خودم زندگی کنم و خودم راهم را انتخاب کنم و شاید روزی من هم توی یک کوچه در یک خانه کیک شکلاتی بپزم. نمیدانم ... چیزی که خوب میدانستم این بود که آدرس را درست آمده بودم اما طبق این کاغذی که نمیدانم چطور توی دستم بود. خودم باید دنبالِ جایی که دلم میخواست میگشتم. برگشتم و تمام کوچه را دوییدم به مقصدی که نمیدانستم. مقصد نداشتم اما انگیزه داشتم،هدف داشتم و هدفم خودم بودم. باید خودم را کشف میکردم...

پایان

۲۶ آذر ۱۳۹۷

دوستان عزیز مشتاقانه منتظر نظراتتان هستم.