
خانهی گربهها یا [ماڵی پشیلەکان] نوشتهی هیوا قادر نویسندهی کُرد است. هیوا قادر زادهی سلیمانیهی عراق است که سالها در یک تبعید خودخواسته در سوئد زندگی کرده است. درد مهاجرت و غربت را به وضوح در این کتاب حس میکردم.
یوسف شخصیت راوی کتاب، برای اثبات هویت خود با شخصی که سعی داشت هویتش را انکار کند و به تحریک او بپردازد، در یک میخانه درگیر میشود و او را تهدید به مرگ میکند. ماجرا به دادگاه میکشد و در نتیجهی آن یوسف محکوم به یک ماه کار اجباری در خانهی گربهها میشود.
فضای داستان بسیار جدید و ناب است. همجواری با حیواناتی زیبا و معصوم حال و هوای داستان را دلنشین و در عین حال چون رازی کشف نشده، جذاب و مرموز میکند. گربههایی که بارها و بارها اسمشان در کتاب میآید و ما هرگز نخواهیم فهمید که به واقع در ذهنِ این موجودات رازآلود چه میگذرد.
داستان به روابط عمیق انسانی میپردازد؛ اینکه هر انسانی قصهای دارد و رازی در دلش نهفته است. قصهی انسانهایی که هر کدام به نوعی با گربه در ارتباط بودهاند .
کل داستان در بازهی زمانیِ یک ماه کار اجباری یوسف است که در این مدت افراد زیادی به خانهی گربهی سیمبا میآیند و چند صفحهای از کتاب زندگیِشان را برای شاشتین صاحبِ خانهی گربهها تعریف میکنند. شاشتین عطش سیری ناپذیری برای شنیدن و فهمیدن اسرار زندگی دیگران دارد و با کنجکاویهای بعضا آزاردهندهاش روایتهای متعددی را وارد داستان میکند.
شخصیت پردازی در این کتاب بسیار درست انجام شده است و بدون اینکه نویسنده تمام زندگی و هویت شخصیتهایش را شرح و توصیف کند که گاهی در رمانها نیازی به آن نیست و فقط سبب سررفتن حوصلهی مخاطب میشود خواننده کاملا با شخصیتها ارتباط میگیرد و در عمیقترین احساسات کاراکترها شریک میشود.
کتاب در سبک رئال نوشته شده است اما گاهی پهلویی هم به رئالیسم جادویی میزند و ذهن و خیال مخاطب را نوازش میدهد و به بازی میگیرد.
در کل کتابی خوشخوان با محتوایی کمتر پرداخت شده و ناب است. شخصیتهایی که در جستوجوی خودشان هستند و به دنبال هویت خود میگردند. "خود"ی که گاهی چنان با روزمرهها آمیخته میشود که تشخیص آن سخت میشود.
به جز روایتهای فرعی که از مشتریها و رهگذران خانهی گربهها هستند، جریانِ خاصی در داستان دنبال نمیشود یعنی قرار نیست عاشقی به معشوق برسد یا کسی بمیرد یا تنها بماند یا ... کتاب خانهی گربهها فقط دنیایی سرشار از ماجراهای مختلف است که در بستر فضایی روزمره روایت میشوند.
من خانهی گربهها را از نشر ثالث با ترجمهی مریوان حلبچهای خواندم و فکر میکنم جز نشر ثالث هیچ ناشر دیگری کتاب را چاپ نکرده است. داستان روان و ترجمه بسیار عالی بود.
این کتاب با سلیقهی من بسیار جور بود و یکی از بهترین کتابهایی که این چند وقت خواندهام. از همان کتابهایی که دلم نمیآید بعد از خوانشاش دست به قلم نشوم و برای دوستانم معرفیاش نکنم. از آنجا که من عاشقِ کشف کردن کتابهای کمتر شناخته شده هستم، خانهی گربهها برایم شکار بسیار جذابی بود و باعث شد با گربهی برادرزادهام بیشتر ارتباط بگیرم. قبلا اصلا بغلش نمیکردم، نهایتا نوازش. اما بعد از خوانش کتاب در آغوشش گرفتم و اجازه دادم با غریزهی طبیعیاش چنگم بزند و گازم بگیرد. شاید اگر این کتاب را نخوانده بودم هرگز زیبایی نهفته در وجود "لیون" را کشف نمیکردم. حالا او پنجههایش را روی زانوهایم میگذارد و با چشمانش از من میخواهد با او بازی کنم. تا دستم را سمتش میبرم غریزهاش فعال میشود و گازم میگیرد و دوباره و دوباره...
بخشیهایی از کتاب:
سینهی کارینا پر از پروانه شد، سبکی تنش را احساس کرد. حس پرواز به او دست داد؛ پرواز کرد. معتقد بود که فقط بال سبب پرواز موجودات نمیشود. پرواز حقیقی پرواز بدون بال است؛ وگرنه پرواز کردن با یک جفت بال که از لحظهی تولد با خود دارید، جسارت نیست.
جملهای از سر والتر اسکات است که میگوید: "گربه موجودی عجیب است، چیزهای زیادی در دل دارد؛ بیش از آنچه ما میدانیم."
زیباست! اما این حرف برای انسانها هم صدق میکند.
کارینا توقع آن حرف را از من نداشت، به همین خاطر به ناچار شانهای بالا انداخت و گفت:
_ممکن است چنین باشد.
_منظورم این است که شاید معنای آن جمله برای ما هم صدق کند. هر کدام از ما چیزهای زیادی در دل داریم که طرف مقابلمان نه میداند و نه شانش شنیدنشان را خواهد داشت...