ویرگول
ورودثبت نام
Saeedeh
Saeedehسال‌های سال است که به دنبال تو می‌دوم پروانه زرد، و تو از شاخه‌ی روز به شاخه‌ی شب می‌پری و همچنان... "حسین پناهی"
Saeedeh
Saeedeh
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

یادداشتی بر کتاب هوانورد

کتاب هوانورد نوشته‌ی یوگنی وادالازکین نویسنده‌ی روس است که با ترجمه‌ی بسیار عالی و روان خانم زینب یونسی از نشر نیلوفر منتشر شده است. اوایل کتاب به دلیل جریان گریز بودن داستان، کمی سخت خوان به نظر می‌رسد اما اگر حوصله به خرج دهید کمی جلوتر بروید به مرور به جذابیتش افزوده می‌شود تا جایی که از اواسط کتاب نمی‌توانید کتاب را زمین بگذارید.

داستان سرشار از توصیفات ملموس از ساده‌ترین وقایع است. وقایعی که شاید جایی در کتب تاریخی نداشته باشند اما لحظه به لحظه‌ی زندگی را می‌سازند. در سطر به سطر کتاب می‌توان عشق به طبیعت را لمس کرد. سرمای سوزان برف، عطر وبوی کاج، آرامش و گرمای خانه‌هایی که با آتش بخاری در سرمای گزنده‌ی روسیه آرام گرفته‌اند و زاویه‌ی تابش نور خورشید روی ظرف تمشک، پوست هندوانه‌ای که اینوکنتی (شخصیت اصلی داستان) شاهد روز به روز پوسیده‌تر شدنش است و ... تمام این توصیفاتی که معمولا از لحظاتی هستند که انسان‌ها به راحتی از کنارشان می‌گذرند، با قدرت قلم نویسنده به گونه‌ای ملموس خلق شده‌اند که انگار خودمان این لحاظ را تجربه کرده‌ایم. گاهی در هنگام خوانش کتاب به این فکر می‌کردم که اگر خودم این‌ها را از سرگذرانده بودم، آیا به این درک عمیق از آن لحظه می‌رسیدم؟

نگاه نویسنده بسیار هنرمندانه و دلنشین است و با این که توصیفات گاهی از حد یک کتاب داستان پیش‌روی می‌کرد اما از نظر من خواننده دل زده نمی‌شد مخصوصا برای کسی که ذره‌ای عشق به طبیعت در وجودش داشته باشد.

جایی از عمق چاله‌ی روی زمین می‌گفت یا مثلا در جایی دیگر از تاثیر متفاوت کلاه روسی روی موهای دو مرد؛ در حالی که این مردان هیچ جایی در داستان نداشتند و فقط در سالن ایستگاه قطاری در حال گفتگو با یکدیگر بودند. و دقیقا نقطه‌ی قوت داستان و حرفی که نویسنده سعی در بیانش داشت همین بود که زندگی سرشار از روزمرگی‌های ساده است. همین وقایع ساده‌ای که اصل زندگی را شکل می‌دهد و ما انسان‌ها بی‌توجه بهشان مدام منتظر اتقاق ویژه‌ای هستیم. اتفاقی که شاید هرگز رخ ندهد اما ما باعجله زندگی را پشت سر می‌گذاریم تا به آن برسیم. اینوکنتی در جایی از کتاب از سرعت دنیای جدید گله می‌کند. شاید اگر با سرعت اینوکنتی پیش برویم بتوانیم دنیا را از نگاه او ببینیم و زندگی را بیشتر لمس کنیم. درست مثل زمانی که در اردوگاه‌های کار اجباری در یخبندان جزیره‌ی سالاوتسکی، دستانش را دور چشمانش حلقه می‌کند تا فقط آسمان را ببیند و برای لحظه‌ای درنگ می‌کند و با خود می‌گوید این همان آسمان پترزبورگ است.

 

مفهوم مرگ و زندگی در این روایت مدام با یکدیگر در هم می‌آمیزد و خواننده گاهی درمی‌ماند که به راستی عمر طولانی بهتر است یا مرگی در زمان و مکان مقرر شده‌اش؟ جاودانگی و نپوسیدن که اینوکنتی از همان دوران نوجوانی‌اش با آن دست و پنجه نرم می‌کند بالاخره گریبانش را می‌گیرد و به جایی می‌رسد که زمان برایش مفهومی گنگ است.

آیا مرگِ به هنگام نمی‌تواند موهبتی خدایی باشد؟ اگر فرد سالخورده‌ای در اطرافمان باشد، می‌بینیم که بیشتر حرف‌ها و گفته‌ها و داستان‌هایش برمی‌گردد به زمان اوج جوانی و شکوفایی‌اش. خاطراتی تعریف می‌کند که در آن‌ها اغلب آدم‌ها مرده‌اند. و چه دردی بالاتر از این‌که بدانی از زمانه‌ات جا مانده‌ای و زندگی تو را پشت سر گذاشته است و احساس تعلق به زمان حال را نداشته باشی؟

 چیزی در هوانورد عمیقا با روح و جان من سازگار است آن‌جایی که در کتاب می‌گوید "نوشتن درباره‌ی وقایع بزرگ بیهوده است، ... باید چیزی را توصیف کنم که جایی در تاریخ ندارند ولی برای هیمشه در قلب آدم می‌ماند." نوشتن از بوها، زاویه‌ها، شیوه‌ی ابراز احساسات، حرکات جزئی صورت یا بدن، نگاه‌های خیره‌ی خیرخواهانه یا برعکس نگاه‌های شرورانه‌ی بدخواه، نوشتن از تمام این چیزها اصل زندگی را به رخ می‌کشد ثبت وقایع تاریخی کار تاریخ‌نگار است و ارزشمند، اما اینوکنتی عاشق جزئیات و روحیات آدم‌هاست، چه خوب و چه بد، او خود را در برابر وصف همه چیز مسئول می‌داند. توصیفی معلق در زمان.

در اوایل جوانیِ اینوکنتی، پسردایی‌اش اعلامیه‌های ضدانقلابی برایش می‌آورد و با شور حرارت سیاسی برایش نطق می‌کند و اینوکنتی توی ذوقش می‌زند. او فقط می‌خواهد انسان باشد و زندگی کند. وقتی به این جای داستان رسیدم با خودم فکر می‌کردم به راستی چرا ما همیشه باید جبهه‌گیری‌های متعصب سیاسی داشته باشیم؟ چرا نمی‌شود فقط انسان باشیم و به عقاید هم احترام بگذاریم؟ چرا این روزها تحمل کردن کسی که مخالف با ما فکر می‌کند انقدر برای‌مان سخت شده؟ انگار که ما نبودیم که با نطق‌های غرای‌مان درباره‌ی آزادی فکر و بیان و اندیشه گوش آسمان را هم کر کرده بودیم... برگردیم به هوانورد...

شخصیت شاعرانه‌ی اینوکنتی را، یک شخصیت مکمل به نام گی‌گر، از همان اول کتاب همراهی می‌کرد که برخلاف اینوکنتیِ رمانتیک که بار معنوی و عارفانه‌ی داستان را به دوش داشت، گی‌گر اما یک ناتوراسیت واقعی بود. با این که وجود خدا را انکار نمی‌کرد اما هر پدیده‌ای فقط با شواهد علمی و طبیعی برایش قابل پذیرش بود. این دو عقاید یکدیگر را تکمیل می‌کردند. نویسنده آگاهانه، با شاعرانگیِ گاه بیش از اندازه‌ی اینوکنتی و جدیت و ماده‌گرا بودن گی‌گر، تقابل جذابی را آفریده بود. شاید علت دل زده نشدن خواننده از توصیفات اینوکنتی وجود شخصیت گی‌گر است که جلوی رمانتیک شدنِ بیش از اندازه‌ی داستان را می‌گیرد و حال و هوای رئالیسم را دوباره به داستان برمی‌گرداند.

و درنهایت مگر می‌شود که میان این همه شاعرانگی عشق جایی نداشته باشد؟ "آناستازیا" عاشقانه‌ی داستان را برای اینوکنتی رقم می‌زند. و با یک کل منسجم تمام احساسات و عواطف خواننده درگیر می‌شود.

تجربه‌ی خواندن هوانورد شبیه به رفتن به دل طبیعت است آن هم با دوستی که نبضش با هر صدا و آوا و جنبشی در طبیعت کوک شده است و تو را هم شیفته و متوجه‌ی جزئیات کم‌رنگ اما ارزشمند اطرافت می‌کند.

 

نوشته‌ی سعیده رنگچی

بهار 1405

 

کتابمعرفی کتاب
۲۶
۰
Saeedeh
Saeedeh
سال‌های سال است که به دنبال تو می‌دوم پروانه زرد، و تو از شاخه‌ی روز به شاخه‌ی شب می‌پری و همچنان... "حسین پناهی"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید