که ما به زندگی نشسته‌ایم!

چند ماهی است مِن باب پروژه‌ای پژوهشی سرگرم تورق و جست‌وجو در احوالاتِ دهه‌ی چهل و پنجاهِ این خاک اهورایی، نشسته‌ام به خواندن و دیدن و شنیدن مقالات و مجلات و فیلم و موسیقی‌های باقی مانده از آن دورانِ به زعم بعضی طلایی!!!
از «غرب‌زدگیِ» آل‌احمد و اندک افاضاتِ شفاهی و مکتوباتِ اندک‌تر احمد فردید تا گلچینِ هفته و مجموعه‌ی «چاووش»‌ها.
چیزی که در همه‌ی این‌ها عمق روح و روانِ آدمی‌زاده را آزار که چه عرض کنم می‌خراشد و حواس را مختل می‌کند توهم است و نفرت!
توهمِ متفکرانِ تا تُکِ دماغ بینا که عصاکشِ توده‌ای نابینا می‌شوند به جامعه‌ای که هم عدالت دارد، هم آزادی. توهم «راه اصیلِ آسیایی» که در آن با اقتدا به «عمّار» و «ابوذر» و بدون استعانت از افکار و اندیشه‌های مدرن و غربی می‌شود به «خویشتنِ خویش» بازگشت و آنچه خود داشت را از دیگران تمنا نکرد. و عجیب‌تر این‌که آبشخورِ تمامِ این تراوشات یا به سارتر و کامو می‌رسد یا «فرشته‌ی رحمت» لنین (دامه تاثیراته).
و دنباله‌ی این توهم نفرت از هر چیزی که رنگ و بوی آسایش و انسانیت دارد و زندگی! از نفرت از فاکُل و کروات گرفته تا تراکتور و در مجموع رفاه!
نفرت از هرکس و هرچیزی که به جایی رسیده و زندگی خوبی دارد چه غربی، چه شرقی! نفرت از علم و دانش و پیشرفت و فناوری!
نفرتی که کارش چنان بالا می‌گیرد که انیشتین را به عنوانِ آدم به رسمیت نمی‌شناسد و یا در موسیقی پیرو و سرسپرده‌ی کسی می‌شود که از نظرش موسیقیِ ایرانی موسیقیِ مجلسِ بزم است و تریاک را لازمه‌ی آن می‌داند و آش را چنان شور می‌کند که ملتی از دم «دروازه‌ی تمدن بزرگ» برگردد و به خودش بگوید «مستضعف»!

آن‌چه که گذشته البته به مثابه‌ی صبوحی است شکسته و وااسفا ندارد اما آدم از قدرتیِ خدا آن‌جا انگشت به انتها می‌ماند که عزیزِ تاج سری که زمانی از تارش فریادِ «تیغ باید خون فشاند» و «ژاله خون کن و خون جنون کن» و الخ به آسمان می‌رسید امروز صلای عشق می‌دهد که ای جوانان به هم دوستت دارم بگویید حتی اگر شرایط سخت است! یا مثلاً آن یکی نویسنده در داستانش شاکی است بدبختی و مشکل و بالارفتنِ دلار و ... هست که هست «زمهریر که نشده!!!!» برقصید و چرخ و واچرخ بزنید(البته این قصه مربوط به عصر دلار 270 تومانی است) و شکر خدا کنید که آن روزگارانِ تباه استثمار و اسکبار و استعمار را ندیده اید که با حقوق کارگری می‌شد خانه خرید!
درباره‌ی این فرزانگان و آن «عصرِ طلایی» عمری باشد بیشتر خواهم نوشت اما فعلاً تکه‌ای از شاملو که به مناسبت دیگری سروده شده را با کمی تغییر حُسن ختام این یادداشت می‌آورم:

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست
که {ما} به زندگی نشست{یم}...

ارادت‌مند: س. گودرزی