انسانگرایی یا همان اومانیسم که در واقع میتوان گفت محصول رنسانس در اروپا بود و در قرن بیستم به بلوغ خود رسید؛ تصویر جهان در دید بشریت را از دریچه نگاه خدا به دریچه نگاه انسان تغییر داد. اینک انسان ها(حداقل بخشی از افراد) طعم آزادی را چشیدند.اروپایی ها متوجه شدند که آنها تنها انسان های کره خاکی نیستند و چه بسا موفق ترین شان هم نیستند از این رو کم کم کثرت گرایی جای خود را در بین افکار عموم باز کرد.
انسان گرایی حداقل برای بخشی از طبقات نخبه جوامع اروپا؛ آزادی، استقلال و برابری را به ارمغان آورد. پیشتر در قرون وسطی که افراد تحت سیطره نظام فئودالی، آزادی و استقلالشان، برای لرد ها و پادشاهان و در نهایت کلیسا بود اینک خود صاحب آزادی و استقلالشان بودند، نظام های سیاسی بعد از انقلاب شکوهند انگلستان و انقلاب کبیر فرانسه نیز تا حدی کوشیدند تا با ایجاد برابری فرصت ها در بین طبقات نخبه به رقابت و پیشرفت جامعه کمک کنند.
مهمترین جبهه مقاومت در برابر اومانیسم افسار گسیخته که به همه شئونات انسانی نفوذ میکرد، در اروپا، فرهنگ مسیحیت بود. با اینکه سالها بعد از رنسانس مسیحیت فرهنگ غالب مردم در اروپا بود اما گمان میکنم که دیگر تاثیر گذاری گذشته را نداشت و در نهایت حتی تحت تاثیر فرهنگ انسان گرایی نیز قرار گرفت مخصوصا با گسترش مسیحت لوتری در اروپا و در نهایت در ایالات متحده.
ما شاهد تغییر معناهای ذاتی که فرهنگ های دینی مبدا آنها بودند مانند نیکی، زیبای و خیر و ... به معناهای نسبی که مبدا آن فرد انسان هست شدیم اکنون شاهد هنرهایی هستیم که هنر بودن آن ها بستگی به شخص بیننده دارد و زیبایی آنها در نگاه فرد است و نه در خودشان بطور مثال:
چشمه اثر مارسل دوشان، نقاش و مجسمهساز فرانسوی را در نظر بگیرید که در واقع یک دستشویی است که او در سال 1917 امضا کرده و اینک در موزه های معتبر جهان نسخه ای از آن به نمایش گذاشته میشود.بعدتر با پیروزی لیبرالیسم بر دیگر گرایش های اومانیستی(سوسیالیسم و فاشیسم) از پس دهه ها جنگ های جهانی و جنگ سرد در عمل ایده غالب جهانِ توسعه یافته، خوانش سرمایه داری از لیبرالیسم بود. در واقع امروز همه دستاوردهای اومانیسم برای انسان ها یعنی آزادی، استقلال و برابری فرصت ها فقط در برخی کشورهای توسعه یافته تامین میشوند.
بقای این دستاوردها برای افراد یک جامعه تنها در صورتی که توسط نهادهای قدرت مندی مثل کنگره آمریکا تضمین شود قابل دستیابی است، فرض کنید که آزادی شما در خطر باشد و بخواهید آن را طلب کنید؛ چه کسی و یا چه نهادی توانایی تضمین آزادی شما را خواهد داشت؟
در واقع فرهنگ اومانیسم آزادی ما را تضمین کرده است، فرصت های برابر برای ما گشوده است برابری جنسیتی، قومی و نژادی را گسترش داده است اما هم اینک شاهد آن هستیم که در حال نابودی و باز تعریف است. امروز فردیت ما، آزادی ما، استقلال فکری و عملی ما و مهمتر از همه حریم خصوصی ما در همه ابعاد آن دچار تزلزل شده است .
قدرت انسان گرایی لیبرال بسیار شکننده شده است و همه ما حتی در کشورهای کمتر توسعه یافته هم شاهد ظهور یک قدرت جدید هستیم، قدرت داده ها!
داده های دیجیتالی چه در شبکه های مجازی و یا در بستر وبگاه های اینترنتی یا بازی های ویدیویی و یا هر بستر قابل ارائه دیگری نقش بزرگی در زندگی ما ایفا میکنند. و به راحتی میتوانند بر آزادی، استقلال و برابری فرصت ها تاثیر بگذارند. همه ما خواسته یا ناخواسته تحت تاثیر این داده ها عمل می کنیم و بخش بزرگی از زندگی مان با داده ها گره خورده است. اقتصادِ بسیار بزرگی پیرامون این داده ها به وجود آمده است و فرهنگ و هویت ما در لوای این داده ها باز تعریف شده است.
از زمان به وجود آمدن اینترنت و گسرتش اطلاعات در جهان همواره ایده آزادی گردش اطلاعات توسط عده ای از طرفداران دو آتشهی داده ها مطرح میشد اما هرگز تا به امروز این ایده به یک ضرورت تبدیل نشده است گویی که از اول بوده و نبودن آن مصیبت است. گروه های بسیاری از افراد در دنیا در تلاش هستند تا داده ها با آزادی و استقلال بیشتری در سراسر دنیا به گردش در بیایند و هر روز شاهد این هستیم که بستر های تامین کنندهی برابری فرصت برای انتشار داده ها بیشتر از پیش همه گیر می شوند، در همین لحظه که من در حال نوشتن این پست هستم از همین برابری سود می جویم. به همین ترتیب دیدگاه ما به هنر و همه شئونات دیگر جوامع انسانی در حال چرخش از مبدا نگاه انسان به مبدا نگاه داده ها است. بروز پدیده NFTها(آثار هنری دیجیتالی در بستر بلاکچین) هم از نمونه های جالب همین سخن است.
اینک سوال اینجاست که آیا ما شاهد این هستیم که انسان گرایی جای خود را به داده گرایی خواهد داد؟ آیا آزادی، استقلال و برابری داده ها جای آزادی، استقلال و برابری انسان ها را خواهد گرفت؟
طرح این پرسش به اندازه پاسخ دادن به آن کار دشواری است. من در این نوشتار سعی کردم که این سوال را مطرح کنم تا راهی برای گفت و گو در اینباره باز کنم. البته پرسش های مشابهی در این باره پیش تر از سوی جامعه شناسان برجسته ای مثل مانوئل کاستلز در کتاب بی نظیر جامعه شبکه ای مطرح شده است.