دیده ام درچشم هایت مسجد ومیخانه هم
موج اقیانوس و در آن عاقل و دیوانه هم
بین چشمت با دلم حسّ غریبی ناشناس
اعتکافم می برد در کعبه و بتخانه هم
سرنوشتم در ازل با عشق تو تحریر شد
آتشی افتاد در جان من و پروانه هم
عصمت گل رابه تو دادند وچشمت شرم و ناز
شد شرر باران غزل ها،طبعم آتش خانه هم
گر به نازی داده ام هستی،خدا جرمم مگیر
کآفریدی آدم و حوا و شیطان، دانه هم
مذهب عشق است و فتوایی دگر از پیر ما
دامن ساقی بگیر و بوسه از پیمانه هم
هرچه خواهی کن به شرط آنکه دل آیینه ساز
پیش عرش کبریا و صورت جانانه هم
کی تمنّا می کند عاشق که گُل گردد شرر
جاودان باد آتش عشق و خُمِ میخانه هم