دلخسته ز من بودی و رفتی ز سرایم
یک خاطره ی تلخ نهادی تو برایم
آن شب که خدابود و توتنهاوغم و درد
من غافل از آن چشم توای لطف خدایم
باید که در این خانه بسوزم همه ی عمر
با سیلی وجدان،که همین است سزایم
بیرحمتر از شمعم و پروانه تو بودی
شد پاسخ عشق تو ز من جور و جفایم
دست تو پر از عاطفه و دامن تو مهر
نفرین که من از عاطفه و مهر جدایم
یک عمر وفاکردی وطعمش همه شیرین
اینک من و این تشنگی جام وفایم
آن روز که در خاک نهادم تن سردت
در آینه ی اشک بدیدم که فنایم
اینک من واین خانه ی چون گور نفس گیر
ای کاش نمی رفتی عزیزم ز سرایم