پیرم و در رگ من خون جوانی ست هنوز
شبِ مهتاب و مرا چشم چرانی ست هنوز
برف پیری به سرم زنگ رحیل است ولی
تپش قلب من آواز جوانی ست هنوز
تا غزل هست و نسیم و به چمن رقص گلی
با لب غنچه ی گل بوسه پرانی ست هنوز
تا که در کعبه ی دل دلبر من باشد و من
بت شکن گشتهام و خانه تکانی ست هنوز
تا که در دام فتد آهوی خوش پای گریز
کار من در ره او دانه نشانی ست هنوز
چشم من کور شد و کلبه ی احزان همه آه
در دلم حسرت آن یوسف ثانی ست هنوز
خانهها جشن بهارانه گرفتند و مرا
هفت سینم همه پامال خزانی ست هنوز
عشق سرمایه ی هر بلبل در دام خزان
زنده باد عشق به جز او همه فانی ست هنوز
غافل از عشق مشو تا که دهند از لب دوست
همچو خضر آب حیاتی که نهانی ست هنوز
چه غم و غصه از این جور ستم پیشه فلک
که سحردرپسِ ظلمت شب جانی ست هنوز