بی تو شعر و قلم من همه در سوگ و عزاست
صفحه و دفتر من قطعهای از کرب و بلاست
واژهها نشتر جانسوز به چشمان من اند
هر غزل دسته ی سینه زنی روز عزاست
خندههایم به لب پنجره خشکیده چو گل
بی تو مسموم هوا، خنده و گل بی معناست
لب خشکیده کویری و دعایش همه آب
خضر هر قصه تویی در کف تو آب بقاست
بی تخیُّل نه غزل هست و نه شاعر بی عشق
شعر بیمایه ی عشقِ تو فقط پرت و پلاست
پرده برگیر ز رخ تا که غزل جوش زند
چشم بر راه تو طبع من و این پنجرههاست
روز دیدار تو میلاد من و شعر من است
تو که باشی همه احساس و هنر رنگ خداست