یک دهن باید به پهنای فلک
تا بخواند شعرهایم با مَلَک
واژههای شعر من رنگ خداست
شعرِ بیرنگِ خدا خار و خَسَک
من غزل میگویم از اوصاف عشق
وصف عشق است درغزلهاچون نمک
زخمهایی خورده ام از دست عشق
تا که عشقم را شناسند از مَحَک
گریهها کردم ز سوز عاشقی
چون سحر گردیده شامِ مَردُمَک
درد و غم سهم دلم شد، جرم بود
تا زدم پیرانه عشقی ناخُنَک
من در این ره دیدهام صد ماجرا
از رقیب و از رفیق و هم نمک
گو که یعقوبی نشیند در بَرَم
یوسفی داریم و دردی مشترک
تیشهای دارم ز فرهادی غریب
تا کنم نقشِ رُخی بر سینه حک
جام مِی ،دارد قداست نزد ما
خود مباد اُفتد ز کف گیرد تَرَک
ساقی میخانهای دارم ، به ناز
برده از من هوش و از چرخ فلک