امیرحسین شهیدی
مجید تهرانیان، یکی از نویسندگان کتاب «صدایی که شنیده نشد»، برای توصیف وضعیت جامعهٔ ایران در سال ۵۴ از واژۀ «اکنونزدگی» استفاده میکند.
«جامعهٔ ایران اکنون با وضعیتی روبهروست که از گذشتهٔ خود بریده شده و امکان بازگشت به آن را ندارد و در عین حال، آیندهای که پیش روی خود میبیند، آیندهٔ روشنی نیست. اگر در اين شرايط توسعه اتفاق بيفتد، واکنش جامعه به آن چه خواهد بود؟»
این کتاب بر اساس اولین افکارسنجی عمومی در ایران -که نتایج آن در سال ۵۴ منتشر شد- نوشته شدهاست. کتابی که یک حقیقت محض بدون روتوش از جامعۀ آن زمان بود؛ حقیقتی که نادیده گرفته شده بود؛ حقیقتی که زیر پوست جامعه رشد کرده بود و حقیقتی که حکومت وقت آن را پرورش داد، اما حتی وجودش را هم تکذیب میکرد.
حقیقتی که در نهایت به تفسیر کورزمن[1] در نهایت تبدیل شد به انقلاب تصورناپذیر ایران.
اعداد سخن میگویند!
شاید بد نباشد کمی به آمارهایی که در نتیجهٔ این افکارسنجی بهدست آمده، بپردازیم. این افکارسنجی برای اولین بار در جامعهای صورت گرفت که فقط ۳ درصد از افراد آن، مدرک بالای دیپلم داشتند و ۵۵ درصد از مردم بیسواد بودند.
۷۴ درصد مردان، مخالف کار کردن زنان بودند. طبق این نظرسنجی، در آن زمان شخص اصلی تصمیمگیر در خانه، اول پدر، بعد پدربزرگ، بعد مادربزرگ و بعد مادر بودهاست! یعنی با آنکه ۲۰۰ سال از انقلاب صنعتی گذشته بود، این جامعه هنوز در سنتهای قدیمی مردسالارانه غرق بوده و حتی کلمهٔ فمینیسم[2] را هم نشنیده بود!
تنها ۳۰ درصد مردم از رادیو یا تلویزیون استفاده میکردند! این جامعه حتی نسبت به روزنامه یا کتاب هم تعلق خاطری نداشتهاست.
یکی از نقدهای اسدی به برنامههای توسعهٔ فرهنگی-اجتماعی آن زمان هم همین بود، که این برنامهها با فرهنگ مردم همخوانی ندارد و میگفت: «شما کنسرت باله در کشور برگزار کردی، در صورتیکه مردم نسبت به فرهنگ مدرن هیچ آشناییای ندارند.»
در واقع، جامعه توان تحمل تغییرات فرهنگی ناشی از سرعت تحولات اقتصادی را نداشت.
در سمتوسوی سیاسی و اجتماعی اعداد جالبتری هم نهفته است؛ با وجود آنکه در آن زمان هنوز کشور چندحزبی بود، فقط ۳۰ درصد مردم در انتخابات شرکت میکردند. آن هم بیشتر از قشر کمسواد جامعه! ۹۰ درصد دانشجویان دانشگاه تهران مسئولین کشور را ناصالح میدانستند؛ بیش از ۵۰ درصد این دانشجویان مشکل عمدهٔ سیاسی ایران را بیتوجهی رهبران سیاسی به مشکلات اقتصادی و اجتماعی و وجود نابرابری و بیعدالتی ذکر کردهاند.
۹۰ درصد مردم اعتقاد نداشتند که حکومت توانایی حل مشکلات را دارد، ولی در عین حال ۷۷ درصد از این افراد نتوانستند یک مشکل را بهعنوان مشکل اصلی کشور بیان کنند!
هرمز مهرداد به بیگانگی سیاسی دانشجویان اشاره کرده و میگوید: «از یک طرف اصرار طبقهٔ جوان و تحصیلکرده به شرکت در امور سیاسی، و از طرف دیگر رویهٔ مسئولین و مدیران سیاسی که معمولاً رضایت و علاقهای به شرکت جوانان تحصیلکرده در فعالیت سیاسی نشان نمیدهند، باعث شد نوعی بیگانگی سیاسی در طبقهٔ دانشجو ایجاد شود.»
جامعه در آن زمان نسبت به وضع موجود در کشور غریبه شده بود! از وضعیت ناراضی بود، اما جایی برای ورود خود در ساختار حکومت نمیدید. تهرانیان و اسدی اینطور ذکر میکنند که جامعه دچار یک بیتفاوتی سیاسی شده بود؛ چرا که قشر نخبه از حکومت جلو افتاده بود، اما جایی در حکومت نداشت.
اما در این میان، گرایش مردم به سوی مذهب جاییست که آمار را جالب میکند.
اسدی میگوید اساساً در جوامع در حال پیشرفت، تعداد مبلغین دینی کاهش پیدا میکند، اما در ایران دقیقاً برعکس آن رخ داده بود! تعداد مساجد در تهران طی سه سال از ۷۰۰ به ۱۱۴۰ رسید. درصد کتابهای مذهبی از کل کتابهای چاپشده در دههٔ ۴۰ زیر ۱۰ درصد بود، درحالیکه این عدد در سال ۵۳ به ۷۵ درصد میرسد! این آمار نشاندهندهٔ یک مهاجرت فرهنگی در مردم بود. جامعه نتوانسته بود با فرهنگی که حکومت بهصورت شتابان به آن اصرار میورزید، ارتباط بگیرد؛ پس بازگشت به سنت را انتخاب کرد. همان سنتی که در حکومت قاجار چیزی جز عقبافتادگی برایش نداشت.
در سالهای ۵۳-۵۴ جامعهای شکل گرفته بود که هم رفاه اقتصادی و پیشرفت میخواست، هم دل در گرو سنت داشت، هم از سیاست فاصله گرفته بود، هم به مذهب پناه برده بود، و هم فاقد نهادهای مدنی و احزاب برای مشارکت سیاسی بود. نتیجۀ آن، درگرفتن انقلابی تمامعیار از دل مذهب برای دگرگونی ساختارهای فرهنگی، اقتصادی و سیاسی شد.
توسعۀ نامتوازن، باعث پس زدن هر توسعهای میشود!
تهرانیان و اسدی در نتیجهٔ این پژوهشها به یک عبارت کلیدی میرسند: «توسعهٔ نامتوازن».
بین سالهای ۴۷ تا ۵۴، درآمدهای نفتی ایران بهصورت سرسامآوری زیاد شد و در نتیجۀ سیاستهای اقتصادی شاه، این درآمد بر توسعۀ صنعت و قدرت نظامی کشور خرج میشد و ایران برای اولین بار بعد از قرنها دوباره در حال تبدیل شدن به یک بازیگر مهم منطقهای و حتی جهانی بود.
کارشناسان سازمان برنامه و بودجه در اجلاس برنامهٔ پنجم توسعه در مرداد ۵۳ گفتند ظرفیتهای اقتصاد ایران پذیرای حجم مالی بهمیزان دو برابر گذشته نیست. چنین تزریق پولی پیکرهٔ اقتصاد را با خفقان روبهرو خواهد ساخت.
در همان حالتی که همه به برنامههای شتابان شاه «به به» میگفتند، مژلومیان معاون سازمان برنامه و بودجه در همانجا به شاه گفت: «با این کارها انقلاب میشود. این پولها پا درمیآورند و به خیابان میآیند!»
شاه در واکنش به این سخنان گفت: «من درِ چنین سازمان برنامه و بودجهای را گل میگیرم.» و گرفت.
وی حتی در مصاحبهٔ خود با BBC گفت: «نظام سیاسی و اقتصادی غرب ظرف چند سال از هم میپاشد.»
از طرفی دیگر، در سال ۵۴ و در همایشی در شیراز، عدۀ زیادی از مسئولین بالاردهٔ حکومت جمع میشوند تا این افکارسنجی را بررسی کنند. صحبتهای این اجلاس با گذشت بیش از ۵۰ سال، گویی آینۀ تمامنمای جامعۀ امروز است.
مخالفین این افکارسنجی استدلالهایی که مشابهش را زیاد شنیدهاید، مطرح کردند. کامبیز محمودی، رئیس رادیو و تلویزیون ایران -یعنی مهمترین عنصر نوین فرهنگی آن زمان-، گفت: «آمریکاییها اگه راست میگن، یه فکری به حال حکومت خودشون بکنن که جامعهشون بهشون اعتماد ندارن.»
تورج فرازمند، از دیگر اهالی رسانهٔ آن زمان، هم گفت:
«این روشی که انجام دادید به درد میشیگان میخوره، نه یزد؛ این نظام ما یک نظام منحصربهفرد در دنیاست؛ نمیشه که هر جا، هر چیزی دیدید، بیاید اینجا پیاده کنید.
گفتید رژیم سیاسی، چیزی است و توسعهٔ سیاسی، چیزی دیگر؛ در این مملکت ۲۵۰۰ سال است که این دو، پیوستگی مطلق خود را دارند و اگر آنها را از هم جدا کنیم، بیان توسعۀ سیاسی با ضوابط غربی صحیح نخواهد بود.»
داریوش همایون از آن طرف حرف جالبی میزند: «جوانان تعلق خاطری به وضع موجود ندارند، چون منافعی در زندگی اجتماعیشان احساس نمیکنند و این حس زمانی که با نقایص، بیاعتمادی، بیگانگی و اعتراضی که بهحق دارند بیاید، وضع همین میشود و جوانان مملکت کنار میکشند و با وضع موجود ناسازگاری میکنند.»
در واقع جامعه در مسیر توسعۀ اقتصادی بود، ولی به سمت دیکتاتوری پیش میرفت و این خودکامگی باعث توهم بهترین بودن در کل ساختار حکومت شد. رأس حکومت از شاه تا نخست وزیر و مسئولین میانی حرف و حقیقت را نمیشنیدند و در ایدهها و آرزوهای خود غرق بودند.
حقایق برای حکومت و ایدئولوژیهایی که آن را استوار نگه میداشت، آنقدر تلخ شده بود که با هیچ شکری در حلقوم سیاستگذاران نمیرفت. نه حرف کارشناسان شنیده شد و نه حرف مردم و شد آنچه شد؛ همانطور که حرف اصلی کورزمن این بود که مردم و حتی نیروهای پیشرو در ایران، دچار یک سردرگمی و آشفتگی بودند و زمانی انقلاب ممکن شد که اینها از سردرگمی و آشفتگی در آمدند و آن «نیروی مؤثر[3]» وارد شد.
یکبار خودتان را در آینۀ عبرت تاریخ نگاه کنید!
شباهتهای کلی موارد بالا در آن چه امروز جامعهٔ ایران در مواجهه با حکومت روبهروست، هر کسی را یاد گذشته میاندازد. مفاهیم فرق کردهاند؛ توسعه از نظر حکومت فرق کردهاست؛ مردم و علایقشان فرق کردهاند و جوانان هویت خود را در جاهایی غیر از آنچه به آنها گفته شده جستوجو میکنند و ذرهذره آن را شکل میدهند، اما یک چیز ثابت است؛ باز هم صدای این مردم، شنیده نشد و برگشت به عقب به عنوان دردسترسترین پاسخ و نه بهترین آن توسط عدهای ارایه شد در حالی که پاسخ در حرکت به سمت آیندهای آزاد است و نه فرار از حال به گذشتهای مشابه امروز است.
امروز دانشجو نسبت به سیاست و مسائل اجتماعی و فرهنگی، حالتی خنثی گرفتهاست. بیتفاوت، اما ناراضی از همهچیز. دانشجو ابتدا بازیگر بود، سپس خفهاش کردند و بعد تنزلش دادند به بازیچۀ جناحهای فاسد و جاهل سیاسی، و در دانشگاهها تشکلهایشان را پرورش دادند و گفتند یا عضو این دو تشکل سیاسی شو و در زمین ما بازی کن یا میشوی ضد انقلاب و معاند. هاول در قدرت بیقدرتان تعبیر زیبایی از استبداد میکند:
از پلیدیهای استبداد این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر میکند. استبداد کارش این است که هر روز آدمهای بیشتری را مجبور به انتخاب بین آسایش و شرافت میکند.
همین است که این نسل احترام به هویت بریکولاژ[4] خود را در هیچ جایی از این نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی نمیبیند و همه چیز را پس میزند. تماشاگر بودن بهتر از آن است که یا بازیچه باشی، یا جیرهخور یا در بهترین حالت، جاهل و این اتفاق بهترین بستر را برای رشد رادیکالیسم و فاشیسم فراهم میآورد؛ چرا که اصلاحات بدون خونریزی ناممکن میشود و یک ناپلئون دیگر با حداقلی از طرفداران اما با حداکثر خشونت و رویا فروشی پیدا میشود و به اسم عدالت فقط جلاد را عوض میکند.
اگر روزی جامعه پویایی خود را برای یافتن پاسخهای جدید برای پرسشهای قدیمی خود از دست بدهد، آیندهاش را در گذشتهاش جست و جو کند، صدای خفته تبدیل به خشم شود و خون میان مردم فاصله بیندازد، آنگاه دیگر انحطاط به حدی رسیده که راهی برای نجات این جامعه برای حرکت به سمت رشد نیست و آینده ایران چیزی جز یک دور باطل برای پیدا کردن دیکتاتوری بهتر نخواهد بود.
راه توسعه از آزادی میگذرد و راه آزادی از شنیدن و شنیده شدن. اکنون زمان ظهور یک دورۀ جدید است؛ زمانی برای احترام به گذشته و پذیرش آینده؛ زمانی برای شنیدن؛ زیرا که هیچچیز غریبتر و وحشتناکتر از احساس شنیده نشدن نیست.
[1] Charles Kurzman
[2] Feminism
[3] Critical Mass
[4] Bricolage