
سلام این اولین پُست منه، همه چیز از یک روز سخت تو اون روزای بدِ مدرسه شروع شد. دبیرستان پُر بود از فضای سمی که اگه حواست به خودت نبود قطعا راه سختی پیش روت بود... من همیشه ردیف وسط بودم، اولین میز، بخاطر اینکه بتونم درس رو بخونم و سریعتر از اون مدرسه خلاص بشم آخه میدونی مدرسه واسه من جای قشنگی نبود، همه آدما یه شکل ولی با رفتارای عجیب..
تو فکر فرو رفته بودم و حواسم به طرح و نقش های روی میز بود که معلم صدام زد، سروناز بیا پای تخته چیزایی که گفتم رو میخوام ازت بپرسم، ولی من که هیچی بلد نبودم حالا چکار کنم؟؟! با استرس و ترس و لرز رفتم دم تخته تا سوال هارو جواب بدم. اصل لانه کبوتری چیست؟ نمیدونم. مگه همین الان درس ندادم؟ حواسم نبود. حواست کجا بود؟ جوابی نداشتم... صدای پچ پچ بچه ها تو مغزم داشت میپیچید و با اخم معلم رفتم نشستم.. معلم ادامه داد: بچه ها قرار نیست همه دکتر مهندس بشن، همه داشتن منو نگاه میکردن که نکنه باز این معلم هم میخواد مثل بقیه مسخره کنه و بگه جامعه به کارگر و بنا هم نیاز داره ولی معلم حرفش رو ادامه داد و گفت بالاخره این جامعه به نویسنده، نقاش، روزنامه نگار، روانشناس، وکیل و هزارتا شغل دیگه نیاز داره، مسیر زندگیتون رو فارغ از مدرسه دنبال کنید و سعی کنید کاری رو انجام بدین که دوستش دارید...
این حرف خانم معلم چندین و چندروز توی سرم میپیچید و همش با خودم گفتم، خب من درس میخونم که چی بشه؟ همون موقع ها بود که فهمیدم فرهنگسرای محلمون یه کارگاه نویسندگی داره برگزار میکنه، رفتم و اولین قدم رو برای داشتن آینده ای که بهش علاقه داشتم برداشتم...
خیلی از اون سالها میگذره و نمیدونم توی مدارس چه خبره ولی امیدوارم مثل من تو مسیری قدم بذارید که آرزوش رو دارین و هرسال بهتر از همیشه باشید.
ممنون خانم معلم