چگونه یک زیستشناس برجسته، دانشآموخته کمبریج با دکترای بیوشیمی، پژوهشگر انجمن سلطنتی و مدیر مطالعات بیوشیمی و زیستشناسی سلولی در کالج کلر، کمبریج، به شخصیتی تبدیل شد که جامعه علمی او را «مرتد» خواند و کتابش را «سزاوار سوختن» دانست؟ این سرنوشت روپرت شلدریک است؛ دانشمندی که با به چالش کشیدن مقدسترین باورهای علم مدرن، خود را در کانون یکی از جنجالیترین مناقشات فکری قرن قرار داد. این مقاله صرفاً داستان یک مرد جنجالی نیست، بلکه مطالعهای موردی در جامعهشناسی علم است؛ روایتی از یک خودیِ نظام آکادمیک که از ابزارهای همان نظام برای زیر سؤال بردن متافیزیک بنیادین آن استفاده کرد. ایده اصلی او ساده اما ویرانگر بود: علم، به جای آنکه روشی برای تحقیق آزاد باشد، به یک نظام اعتقادی مبتنی بر ده «دگم» تزلزلناپذیر تبدیل شده است. این مقاله به بررسی چند مورد از تکاندهندهترین ایدههای او میپردازد که جهانبینی علمی ما را به چالش میکشند.

--------------------------------------------------------------------------------
شلدریک این ایده رادیکال را مطرح میکند که قوانین طبیعت ثابت نیستند، بلکه عادتهایی در حال تکامل هستند. ایده مرکزی او، «طنین ریختزایی» (Morphic Resonance) نام دارد که ریشه در اندیشههای فیلسوفانی چون سی. اس. پرس و هانری برگسون دارد. او معتقد است نظمهای حاکم بر طبیعت، بیش از آنکه شبیه قوانین ابدی و تغییرناپذیر باشند، مانند «عادتهایی» هستند که با تکرار قویتر میشوند. از این دیدگاه، هر چیزی در طبیعت دارای نوعی حافظه جمعی است. این حافظه از طریق طنین (رزونانس) بر اساس شباهت، از سامانههای مشابه در گذشته به سامانههای مشابه در زمان حال منتقل میشود.
شلدریک برای روشن شدن این مفهوم، به دو مثال کلیدی اشاره میکند:
تبلور ترکیبات شیمیایی: شواهد نشان میدهد که ترکیبات شیمیایی جدید پس از آنکه برای اولین بار در یک آزمایشگاه متبلور میشوند، در سراسر جهان راحتتر و سریعتر به شکل بلور درمیآیند؛ گویی الگوی تبلور از طریق یک حافظه نامرئی در طبیعت منتشر شده و کار را برای دیگران آسانتر میکند.
یادگیری حیوانات: در آزمایشهای متعدد، دیده شده است که وقتی موشها در یک نقطه از جهان ترفند جدیدی را یاد میگیرند، موشهای دیگر از همان نژاد در نقاط دیگر جهان، همان ترفند را سریعتر میآموزند.
این ایده، مفهوم یک حافظه کیهانی را مطرح میکند که قوانین طبیعت را نه به عنوان کدهایی از پیش نوشتهشده، بلکه به عنوان عادتهایی در حال تکامل بازتعریف میکند.
مدرنترین علم بر این اصل استوار است که «یک معجزه رایگان به ما بدهید تا بقیه را توضیح دهیم». و آن معجزه رایگان، ظهور تمام ماده و انرژی در جهان و تمام قوانینی است که بر آن حاکم است، از هیچ، در یک لحظه.

یکی از دگمهای اصلی علم مدرن این است که «خاطرات به صورت ردهای مادی درون مغز ذخیره میشوند». شلدریک، تحت تأثیر فیلسوف فرانسوی، هانری برگسون، این ایده را به شدت به چالش میکشد و معتقد است که مغز بیشتر شبیه یک گیرنده تلویزیون عمل میکند تا یک دستگاه ضبط ویدئو. این مدل مغز-به-مثابه-گیرنده، دقیقاً سازوکاری است که از طریق آن میتوان به میدان ریختزایی گذشته خود متصل شد.

بر اساس این دیدگاه، مغز خاطرات را در خود «ذخیره» نمیکند، بلکه به گذشته «متصل» میشود. خاطرات ما در یک میدان حافظه جمعی و غیرمحلی وجود دارند و مغز ما مانند یک آنتن، این اطلاعات را از آن میدان دریافت و بازخوانی میکند. این فرضیه توضیح میدهد که چرا با وجود دههها تحقیق، دانشمندان هرگز نتوانستهاند مکان دقیق ذخیره خاطرات را در مغز پیدا کنند.
این ایده که حافظه ماهیتی غیرمحلی دارد، به طور منطقی به پرسش بزرگتری میانجامد: اگر خاطرات ما در جمجمه محبوس نیستند، آیا خودِ ذهن نیز چنین است؟
تقریباً همه در دنیای علمی معتقدند که [خاطرات] باید در مغز باشند. با این حال، هیچکس نمیداند چگونه کار میکند.
بر خلاف باور رایج که ذهن و آگاهی صرفاً محصول فعالیتهای الکتروشیمیایی درون جمجمه است، شلدریک مفهوم «ذهن گسترده» (Extended Mind) را مطرح میکند. این مفهوم، نتیجه منطقی نظریه طنین ریختزایی است. او معتقد است که حتی سادهترین عمل ادراکی ما، یعنی دیدن، شامل یک «فرافکنی بیرونی تصاویر» است. به عبارت دیگر، وقتی به چیزی نگاه میکنیم، ذهن ما به بیرون امتداد یافته و آنچه را میبینیم، لمس میکند.
این ایده رادیکال، پدیدههایی را توضیح میدهد که علم مکانیکی آنها را توهم میداند. شلدریک برای اثبات این موضوع، تحقیقات گستردهای انجام داده است:
احساس خیره شدن از راه دور: آزمایشهای متعدد او نشان داده است که انسانها با دقتی فراتر از شانس میتوانند تشخیص دهند که آیا کسی از پشت سر به آنها خیره شده است یا نه. نتایج این آزمایشها از نظر آماری معنادار بودهاند.
تلهپاتی در حیوانات: مشهورترین تحقیق او در این زمینه، پدیده «سگهایی که میدانند صاحبشان کی به خانه میآید» است. او برای حذف نشانههای حسی یا روزمرگی، آزمایشهایی طراحی کرد که در آنها صاحبان در زمانهایی کاملاً تصادفی و با وسایل نقلیه ناآشنا به خانه بازمیگشتند. او با فیلمبرداری از سگها نشان داد که بسیاری از آنها دقایقی قبل از حرکت صاحب به سمت خانه، به سمت در یا پنجره میروند.
ذهن ما در سادهترین عمل ادراک، فراتر از مغز ما گسترش مییابد. من فکر میکنم ما تصاویری را که میبینیم به بیرون فرافکنی میکنیم و این تصاویر آنچه را که به آن نگاه میکنیم، لمس میکنند.
در کتاب جنجالی «توهم علم» (که ناشران آمریکایی برای جلوگیری از تلقی شدن به عنوان یک جزوه راستگرایانه، آن را با عنوان «علم آزاد شده» منتشر کردند)، شلدریک استدلال میکند که علم مدرن از یک روش تحقیق آزاد، به یک نظام اعتقادی مبتنی بر «ماتریالیسم فلسفی» تبدیل شده است. او ده اصل یا «دگم» را شناسایی میکند که به عنوان حقایق مسلم پذیرفته شدهاند، اما در واقع فرضیههایی اثباتنشده هستند. پنج مورد از تکاندهندهترین این دگمها عبارتند از:
طبیعت اساساً مکانیکی است. جهان، موجودات زنده و حتی انسانها چیزی جز ماشینهای پیچیده نیستند.
ماده ناآگاه است. هیچ آگاهیای در ستارگان، سیارات، گیاهان یا حیوانات وجود ندارد و آگاهی انسان نیز صرفاً توهمی است که مغز تولید میکند.
طبیعت فاقد هدف است و تکامل هیچ جهتی ندارد. همه چیز محصول شانس و ضرورت کور است.
پدیدههای روانی مانند تلهپاتی غیرممکن و توهمی هستند. زیرا ذهن محدود به داخل جمجمه است و نمیتواند از راه دور تأثیر بگذارد.
پزشکی مکانیکی تنها روشی است که واقعاً کار میکند. سایر روشهای درمانی یا اثر دارونما دارند یا اساساً بیفایدهاند.

این دگمها یکدیگر را تقویت میکنند؛ باور به اینکه ذهن صرفاً در مغز است (دگم ۸)، به طور خودکار پدیدههایی مانند تلهپاتی را غیرممکن میسازد (دگم ۹).
واکنش جامعه علمی به ایدههای شلدریک، خود بهترین گواه بر ادعای او مبنی بر دگماتیک بودن علم بود. دو رویداد کلیدی این سرکوب را به خوبی نشان میدهند:
سرمقاله «کتابی برای سوختن؟» در مجله نیچر: در سال ۱۹۸۱، سردبیر مجله معتبر نیچر، جان مادوکس، در سرمقالهای تند، کتاب علم نوین حیات شلدریک را «شبهعلم» خواند. مادوکس اعلام کرد که این کتاب «بهترین نامزد برای سوختن در سالیان اخیر» است و استدلال کرد که این ایده میتواند «دقیقاً با همان زبانی محکوم شود که پاپها گالیله را محکوم کردند، و به همان دلیل: این ارتداد است». شلدریک بعدها تأثیر این سرمقاله را «دقیقاً مانند یک تکفیر پاپی» توصیف کرد که عملاً به زندگی حرفهای او در مجامع آکادمیک پایان داد.
ممنوعیت سخنرانی تد (TEDx): در سال ۲۰۱۳، سخنرانی شلدریک با عنوان «توهم علم» پس از اعتراض دو ماتریالیست سرسخت، توسط سازمان تد از کانالهای اصلی یوتیوب حذف و با برچسب هشدار مشخص شد. اما این اقدام نتیجهای کاملاً معکوس داشت. ویدئوی او که تا پیش از حذف شدن حدود ۳۵ هزار بازدید داشت، پس از ممنوعیت به صورت گسترده در اینترنت منتشر شد و بازدید آن (تا ژانویه ۲۰۲۵) به بیش از ۸.۵ میلیون بار رسید. تلاش برای سرکوب، پیام او را بیش از هر زمان دیگری به گوش جهانیان رساند.
--------------------------------------------------------------------------------
هدف روپرت شلدریک نابودی علم نیست، بلکه به قول خودش، «آزاد کردن علم» از قیدهای دگماتیک و بازگرداندن روح آزاد تحقیق به آن است. او ما را دعوت میکند تا فراتر از جهانبینی مکانیکی بنگریم و پرسشهایی را مطرح کنیم که علم مدرن آنها را ممنوعه میداند. ایدههای او، چه درست و چه نادرست، یادآوری میکنند که بزرگترین دشمن دانش، نه نادانی، بلکه توهم دانستن است. با قرار دادن شلدریک در تبار طولانی مرتدان علمی، درمییابیم که تضاد میان دگمهای تثبیتشده و ایدههای نو، موضوعی تکرارشونده در تاریخ علم است. حال باید از خود پرسید: اگر برخی از قطعیترین قوانین علمی صرفاً عادتهایی قدیمی باشند، چه احتمالات جدیدی در برابر ما گشوده خواهد شد؟