انگار طلوع سرخی‌ست در ساحلی شرقی

سپیده است، سپیدگاه است یا هر چه هست، انگار طلوع سرخی‌ست که در ساحلی شرقی به نظاره نشسته باشیمش. اما ...

اما تو نیستی.

تصویر نبودنت در ذهنم، در آن خاطره نیمه‌کاره، در آن طلوع سرخ، گویی لکه ننگی‌ست که بر پیشانی این خاطره نشسته باشد. هر چه هست، تصویری تار است که بی‌تو نمی‌خواهم هیچ در خاطرم ماندگار باشد.

دوباره تمام خاطره‌هایم را مرور می‌کنم. دوباره کافه‌ها، قهوه‌خانه‌ها، سرسرا و کاخ و بازارچه‌ها، دوباره همه را مرور می‌کنم. دوباره لحظه‌هایی که تو در آن هستی را، همه را.

تصویرِ بدیعی‌ست. باور کن. تمام کتاب‌هایی که خواندیمشان را یادت هست؟ ساعت‌هایی که در پی یافتن حکمت زیستن به گنجینه ساعاتِ پرثمر عمر، افزودیم. شن‌های هزار رنگ هرمز را یادت هست؟ بادگیر سر به فلک کشیده یزد را؟ فلک‌الافلاک را که سقف آسمان را دریده بود؟ آن هیاهوی ماهی‌گلی‌های عید؟ تنگِ بلور را چطور؟ آن ماهی سه ساله که در آستانه‌ چهارمین بهار جمع‌مان را ترک کرد. خط سیاه روی پیشانی کارگران را، وقتی من از شدت درد گریه می‌کردم. وقتی هر بهار از معدنِ سنگ‌های ارزشمندِ اربابان، تنها جنازه بیرون میآمد. غم و اندوه. شادی و شکوه. اصلا رها کن ...

مشق‌هایی که می‌نوشتیم را حتما یادت هست. قطارِ بی‌انتهای کلمات، وقتی تو می‌خواستی به من بیاموزی که پرواز ذهن، بدیع‌ترینِ اتفاقاتی‌ست که یک داستان را خواندنی می‌کند. یادت هست تمام کتاب‌هایی که درختان را می‌بلعیدند تا حتی یک بار هم خوانده نشوند؟ زیستن اجبار قشنگی‌ست. کمی به جبر فکر کن. جبرِ جغرافیا.

حالا برای من تنها همین مانده است که بدانم، خیابان‌های سنگفرش‌پوشِ پایتخت را یادت هست؟ نه طلوعی رویایی، نه غروبی دلکش، نه صحن و سرا و جایگاهی و نه هیچ چیز دیگر. تنها بودنت، آن لحظات را ماندگار می‌کند. تنها بودنت می‌تواند این آلودگی را محو کند. تنها بودنت، می‌تواند تمام خاطره‌های نبودنت را از ذهنم پاک کند. تنها بودنت ...

که نیستی.