تقسیم زیستن به دو سیاه و سپید ...

صدا در صدا در صدا در سرم می‌پیچد. صدا در سرم می‌پیچد. هر چه فکر می‌کنم این صدای آشنا را کجا شنیده‌ام، یادم نمیاید. هر چه هست اما قطع نمی‌شود. هر چه هست اما آشناست.

زمزه‌های مشکوکی‌ست که هر چه عمق‌تر می‌شوم انگار بیشتر به گوش نمیاید. هر چه هست در پوچی عمیقی غوطه‌ور است. هر چه هست پر مایه است اما در هجمه‌های پی در پی، در آمدن‌ها و رفتن‌هایش، به گوش نمیرسد.

آمدن‌ها و رفتن‌ها. این آمدن‌ها و رفتن‌ها نیز مقوله عجیبی‌ست. گاهی میایی که بروی. گاهی میایی که بمانی. گاهی حدس می‌زنی که شاید نشود. و این بدترینِ حدس‌هاست.

دنیا در گذر است. دنیا بر مبنای حدس‌های ما نمی‌چرخد. دنیا کار خودش را می‌کند. همه چیز در یک ابدیتِ سیال، تنها تکرار و تکرار و تکرار اتفاق‌هایی‌ست که نه سیاهند و نه سپید؛ بلکه خاکستری هستند.

تقسیم زیستن به دو سیاه و سپید، خیانت آشکاری بود که رخ داد. خیانتی که همه چیز را یکسره کرد. یا تمام یا هیچ. یا ابد و یا ازل. ما همه چیز را تمام می‌خواهیم؛ تمامش را هم می‌خواهیم.و مگرنه اینکه هیچ تضمینی وجود ندارد. و مگرنه اینکه ما تنها مامور به تلاش و وظیفه‌ایم. و مگرنه اینکه ما انسانیم. انسانی که هر لحظه در تغییر و تحول است.

احوال میایند و می‌روند، احساسات اما اینطور نیست. حس چیز عجیبی‌ست. آتش زیرِ خاکستری‌ست که یکهو فوران می‌کند. می‌گدازد. گداخته می‌شود. یکهو همه چیز را به آتش می‌کشد. یکهو هُرم حرارتش همه چیز را ویران می‌کند. یکهو میاید. مثل آن آمدنی که هیچگاه خبر نمی‌کند.

نجوا در سرم بیشتر می‌پیچد. واضح‌تر می‌شود. عریان‌تر. گویی به گوش میاید. «جنگِ با خویشتن مغلوبه است؛ با خودت نجنگ.»

من با خویشتن نجنگیدن را تمرین کرده‌ام. من آموخته‌ام که اتفاق در اتفاق در اتفاق میافتد. رخ می‌نماید. تنها باید تسلیم بود. تنها باید رضا بود.

«ما به تلاش عالمی، می‌نگریم و می‌رویم.»