صحنه زندگی ما، چیز کوچکی نباید باشد

«زندگی باید چیزی جدی‌تر از همه‌ این حرف‌ها باشد.» این را زیر لب با خودم زمزمه می‌کردم و راه می‌رفتم.

به همه آنچه تا کنون بر من رخ داده است می‌نگریستم و فکر می‌کردم راستی این مسیری که پیمودم، این همه‌ اتفاقاتی که رخ داده است، این همه‌ آدم‌هایی که در تمام زندگی در کنارشان یا در درونشان زیسته‌ام، راستی همه‌ اینها در من چه تغییری به وجود آورده‌اند؟ چه چیزی در کجای جهان ایستاده است و به من، در قالب مردی که که تا کنون اینگونه زیسته است، با نگاه حسرت یا شفقت می‌نگرد؟ راستی اصلا در تمام جهان، کسی هست؟

آرام آرام که راه می‌روم، در تمامِ هستی به دیده‌ مخلفات یک جشنِ نیمه‌کاره که می‌نگرم، تازه این حس در درونم بیدار می‌شود که همه‌ آنچه پیش رویم هست، عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی زندگانی من هستند. تمامِ این رقصیدن‌ها و بالا پایین پریدن‌ها، تمامِ این جنب‌وجوش و تمام اینها که می‌بینم، اینها همه نمایش کمدی تکراری، حاصل از تکرار هزارباره‌ی شبه‌تراژدی‌های گوناگون است. من، شخصیت محوری تمام زندگانی خودم هستم. شخصیتی که حالا چنان ژرف در نمایشش غرق شده که فکر می‌کند به اندازه‌ گلوله تپانچه در دست دخترک نمایش، بی‌اراده اما موثر است؛ گلوله‌ای که به مغز خودش شلیک می‌کند.

حالا اما وقت آن است که تمام نمایش عوض شود. وقت آن است که من نقش‌های جدیدتری بپذیرم. این نمایش مضحک جلاد و قربانی، توهم تکراری ذهن‌های پوسیده نیست؟ چرا، هست. بیرون بروید. بیرون بروید احمق‌ها. دوران هنرپیشه‌های دست چندم تمام شده. حالا من می‌خواهم بازیگردانِ این نمایش باشم.

دوباره از نو. این بار اما کم اشتباه‌تر. این بار اما با دقت بیشتر. این بار اما بدون نقش‌های اضافی؛ بدون سیاهی‌لشکرهایی که می‌خواهند نقش‌های اول را به انزوا برانند. در یک صحنه نمایش بزرگ‌تر. بزرگترین صحنه‌ای که تا کنون دیده‌ایم.

صحنه زندگی ما، چیز کوچکی نباید باشد؛ چون حالا من هنرپیشه کارآزموده‌تری هستم.

چون حالا «زندگی باید چیزی جدی‌تر از همه‌ این حرف‌ها باشد.»

خیلی جدی‌تر.