«هر چه پیش آید، خوش آید»
این تمام فلسفه زندگی پدرم دیونوسوس بود.
اما شما پیروان ایشان، در فهم این جمله دچار خطا شدهاید. فهم شما از این جمله، نوعی انفعال و تسلیم است؛ تو گویی منتظر هستیم که هر اتفاقی بر ما پیش آید و ما نیز تسلیم و منفعل به آنیم.
اما به روح و خاک پدرم که نامیراست، اینطور نیست!
پدرم در این جملۀ «هرچه پیش آید، خوش آید» به شما امر کرده!
امر کرده که لباس رزم و رقص و عیاشی و فرزانگی بپوشید و «به هر آنچه که در جلوی راه و تقدیر شما قرار میگیرد, خوشآمد بگویبد!»
او از شما خواسته که به استقبال پیشآمدها بروید.
به استقبال زندگی بروید.
دریغ که امیدوارم تنها عده معدودی از شما توان انجام این جمله پدر مرا داشته باشید.
این به استقبالِ زندگی رفتن، چنان بودنی در لحظه میخواهد که از فرط نشدن و ندیدن در زیست شما، گویا فقط در کیش و طریقت همان خدایگان یافت میشود و امید به زیستش توسط شما فانیان نیست.
پدرِ خودبیامرزِ من! همواره خود را مرکز کائنات میدید.
البته بگذارید تصحیح کنم، خود را در مرکز زمان میدید.
نه!... عاجزم در انتقال مفهومِ این پیام.
باید خودآگاهتان را خاموش کنید و ناخودآگاهتان را به من بدهید تا برایتان بگویم. دریغ که توان اینکار را حتی یک نفر از شما هم، ندارد!
اصلا بگذارید حرفی که بارها از زبان ایشان، دیونوسوسِ کبیر شنیدهام و میشنوم را برایتان بازگو کنم:
«زمان، من است.
من محور زمانام»
بله. امیدوارم که بتوانید بفهمید این خرد ناب ایشان را.
پدر بزرگوار من به زمان اعتنا و اعتقادی نداشت.
زمان به گردش سرانگشتان او بود که پیش میرفت و به وقت خواب ایشان هم از حرکت میایستاد.
پدرم صاحبِ وقت بود. نهههه!... اه!
هر چه بگویم، در انتقال این خِرَد، خطا میکنم.
زمان بودن برای پدرم دیونوسوس، و پدرم دیونوسوس برای زمان، رابطهای مصدری دارند. زمان بودن از دیونوسوس و دیونوسوس بودن از زمان سرچشمه میگیرد.
اسلوب زندگی او نیست؛ که زندگی اوست!
خیر...
نمیشود!
من بروم...
بروم که در انتقال معنای آن خدایگانِ همیشه جاوید، پدرم، «هیچ» نتوانم.
اما شما «مچالش» را گوش کنید.
#شب_نوشت
مرتضی صادقیلر