از یک آشنایی ساده تا تصمیم به ادامه ؛ کیم، چیم و کجام؟

سلام - الان ساعت ۱۲ و هفت دقیقه هست که دارم مینویسم. در اصل الان، فردایی که دیروز منتظرش بودم . روزی که من داشتم کار هامو انجام میدادم سه شنبه ۱۷ بهمن بود پس یعنی الان چهارشنبه ۱۸ بهمنه !

میگن احساس نیاز به یه چیزی و بعد پیدا کردن یه راهی براش خییلی لذت بخشه پس بیاید نیازهامون روی توی کوتاه مدت لیست کنیم و براش تلاش کنیم تا اینجوری یه زندگی لذت بخش داشته باشیم. نیاز من این بودم هر چند مدتی یه مطلبی با اسم خودم و با حال خودم برای دل خودم به هر شکلی که میخوام بنویسم و کسی نگه چرا اینجوری تا که یهویی من ویرگول رو دیدم و گفتم پسر این همون چیزی هست که لازم دارم تا چیزای پراکنده توی ذهنم رو بنویسم.

یه سایت دارم. اسمش ترنجی هست. مال من تنهایی نیست ولی وارد ۵ سال شده که با سینا به توان ۲ راش انداخیتم. سینا و سینا و من از بنیان گذار هاش بودیم. الانم هست. پا برجاست و داره زندگی میگذرونه.

یه هشتگ داشتم. هشتگ اسم برنامه بود. یه برنامه تکنولوژی ! چرا ندارم؟ چون فقط قرار بود ازش تجربه کسب کنم و بعدش دوباره از اول شروع کنم. احمقانس؟ نه نیست! چون بازارش رو الان میشناسم! البته بگیم ادم هاش رو بهتره چون بازارش که توی ترنجی هم همون بود. ادم هاش باحال ترن و یکم عجیب تر. مخصوصا شرکت‌هایی که ..... بگذریم این جریان داره و شاید اشتباه خودم بوده شایدم اشتباهه ........ نه نه بهتره اشتباه رو گردن کسی نندازم همون بهتر بگم، اشتباه خودم بوده!

توی این قسمت حرف زیاد دارم برای هشتگ بزنم که جاش اینجا نیست ولی یه روزی یا یه ویدیو براش درست میکنم و میگم یا این که همین ویرگول میشه مرحم دلم. چقدر حلال زادس. توی ذهنم بود یهو اسمش اومد. جای هشتگ یه چیز دیگه‌ای دارم الان تربیت میکنم که هنوز آماده ورود به جامعه نیست بچم داره تازه تاتی تاتی میکنه تا یاد بگیره بیاد توی خیابون.

ویرگول . جالبه ها نه؟ خدایی دم توسعه دهندهاش گرم . خودشون شاید ندونن با روح خیلی از ادم ها مثل ما چی کار کردن البته من که عددی نیستم ولی خب حداقل یه دلخوشی جدید برام درست کردن.

الان دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و خیلی خوب تر هم قراره پیدا کنم. دیدم خیلی عوض شده. یکم میتونم کلاس بزارم؟

درگوشی: اگه دوست داشتین رزومه منو حتما ببینین https://www.linkedin.com/in/sadramakhmali

خب حرف درگوشیمم که گفتم! اسم دوست خوب بود حیفه واقعا اگه بخوام هیچ اسمی ازشون نبرم. احسان و کیوان و سینا - حامد و محمد و پویا و و و و کلی افراد دیگه که بزودی کنارم یه کارایی میکنیم.

اون اوایل تصمیم گرفتم برم سراغ اینستاگرام. این اوایلی که میگم یعنی مثلا ۵ یا ۶ سال پیشا ولی بعدش کم کم تبدیل شدم به یه ادمی که شاید هر سه ماه یه پست بزارم و بخوام زیرش بنویسم و بعدا دیدم تبدیل شدم به فردی که فقط وارد میشه که بخواد وقتش رو بگذرونه . میبینه میبینه گاهی میخنده میبینه ساعت یک عدد رفت جلو بعد میگه عه ولش کن بزار پاشم دیگه بسه . دیدم نه جواب نیست نمیتونم اونجوری که دلم میخواد بنویسم و حرف بزنم و یه جا بمونه شاید کسی استفاده کنه برای همین تصمیم گرفتم برم توییتر . رفتم توییتر انقدر جو سیاسی و اجتماعی و سنگین بود بعد از هر بار لاگین کلی دیدم به جامعه بدتر میشد و همش حرص میخوردم و دوباره تبدیل شدم به کسی گفتم بزار ببینم توی این خراب شده لعنتی مسخره ها چه غلطی دارن میکنن مرتیکه اشغال برداشته به اون یکی گفته تو فلانی اخه یکی نیست بگه بیشعور * * * * * * * * اه یادش افتادم دوباره حرص خوردم ??

بگذریم. الان اینجا توی ویرگولی که انشالله فیلتر بشه (چون جدیدا هر چی خوب باشه باید فیلتر بشه :| ) میخوام یه سری تجربیاتی که به عنوان یه فرد جوون تازه کار وارد حوزه کاری خودم شدم و بعد از مدتی بالاخره حداقل میتونم از پس یه سری چیزا بر بیام، یه سری تجربه هام رو بگم.

شما در نظر داشته شاااااااید یه روزی این تجربه ها بشه درس عبرت برای بقیه! وای یعنی اگه بششششه ?

علی برکت الله

اخ اخ اخ اینم از اون جمله‌هایی که خیلی کلاس داره لعنتی " علی برکت الله " ?

ساعت ۱۲ و ۳۴ دقیقه و نوشتنم و لابه لاش جواب پیام دادنم تموم شد