در آخرین مفهوم

در آخرین مفهوم

زیر چشمی نگاه میکنم، به زیر چشمی نگاه کردنت،
کمی غرق شوم در وجود و معصومیتت
دست بیاندازم دور کمرت، بوی کنم گردنت

و به اندازه هزاران اکسیر مزرعه ای شاد، که مظلومانه تو را در بغل میگیرد.

اشکهایم مینگری، رو به سمتم آوری،
بازوهایم بوسه و لبت به سمتم آوری،
هنگامی که از مترسک ها رهایی یابیم
هیچ زمانی وجود نخواهد داشت
نه حال نه آینده و نه گذشته،
ما خود را در فظای گنگ و بی دلیل رها کردیم

نمیگنجد درک هیچ‌کشف و هیچ اختراعی
در هوای رضایت ما
ضریفترین ملایمت، لطیف ترین لجاجت
گویی برای ماست

و آه که نوشتن تمامی نخواهد یافت

تنها، فقط یک جور، برای تو
نه هیچکس، نه هیچ‌چیز دیگر

بگذار بغض کنم
بگذار تنها نباشم
بگذار به دویدن ادامه دهم
در جاده ی شوسه ی پر از خار و خیال تو و
تمام بی خوابی هایی که از تپش و تنش تو دارم
آری
چرا
چون جز برای تو نخواهم زنده ماند
چون جز برای تو نخواهم مرد

برای صبا

س.مشک
۱۴۰۰/۰۲/۲۴