یک تقلب

دستم را بر چانه ام گرفتم،

در فکر هیچ یا پوچ با عصاره ای از

گل یا پوچ

در اندازه های جانکاه تیله های مرواریدی قلت خوردم


که انگار هیچ‌جایی از این جهان جایی به ما برای دراز کردن پایمان از گلیم پیدا نکردیم،


خودت،


تو،

آری که اینگونه در تعجب پیش من هستی،

برایت میگویم و باز تکرار میکنم

چرا این گوشه از دنیا ایستاده ام


و تو چگونه مرا راه نمون‌ میشوی که علف های هرز این روزگار هرز را به گفتار های خوش احوال طوطیان ببخشم؟


مرا ببین، دیگر نمیخوام با تو این بازی را ادامه دهم، چون فهمیده ام تو تقلب مرا فهمیده ای،

و چیزی نمیگویی


بگذار دستم رو شود اما به باقی مردم‌چیزی نگو


من میروم، باشد که جای دگر بازی را ورق بزنم و نام تو را در گوشه ای از دیوار ذهنم خطاطی کنم....


سعید مشکبیز

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰