یک دلنوشت، از تخیل

مگر این آرزو به کجا تعلق دارد،

مگر این کرک و نخ ها به کجا میروند،


مگر این باد های پاییزی که تمام شهر را در مکنت خود فرو برده اند

در کدامین شعر من جای دارند،


مگر این رج های عاشقی که با عقربه ها همراهند

به هم آغوشی شب های نغمه سرا پی ندارند،


مگر این چشم ها که به موجی از شفق ها خیره کنان سیر ندارند،


یکی چند آوا در گوش دارم که از سایه های تعبیر برایم میگویند


مگر آن زمزمه های کودکی خبر از بالا و پایین ندارند

که هر مرد و زنی، هر پادشاهی را دیدند خود را از او بالاتر دیدند...


س.مشک

خرداد ۹۹