بار گران

تصوّر بفرمایید صحبت‌های زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

گوینده:

ـــ آره داشتم می‌گفتم که دیروز بعد از اینکه پنچری ماشینو گرفتیم، با حسن آقا رفتیم سمت باغ که ناگهان...

نفر اول: حسن X رو میگی؟؟ همونی که بچه‌ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم خرید و فروش مواد گرفتنش!


گوینده (با کمی ناراحتی از اینکه حرفشو قطع کردن):

ـــ حالا بی خیال اینا. داشتم می‌گفتم که با حسن می‌رفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟!

نفر چهارم: نه بابا. مگه نمی‌دونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...


گوینده (این بار با حالتی عصبی) :

ـــ حالا می‌ذارین من حرف بزنم یا نه؟ داشتم با حسن می‌رفتم باغ حاجی اصغری که یهو احمد با ماشین قرمزش پیچید جلومون و ...

نفر سوم: احمد؟؟؟ مرتیکۀ دزد! ماشینشو از راه دزدی خریده!

نفر چهارم: نه بابا دزدی کجا بود؟ با یه پیرزن بیوه روهم ریخته و داره پولاشو میکشه بالا!


این نوع مکالمات، پای ثابت بسیاری از محیط‌های کوچه و محلّه و اجتماع ماست. از بقالی گرفته تا میوه‌فروشی و بنگاه. از حموم‌های زنونه گرفته تا جلسات کاری (ظاهراً) محترمانۀ مردونه.

توضیح مهم:

این اصطلاح حموم زنونه رو به خاطر معروفیتش به کار بردم نه بر اساس تجربه! به خدای احد و واحد سوگند تابحال پام به هیچ حموم زنونه‌ای نرسیده!

درواقع:

اینکه حسن زنشو طلاق داد نه به من ربطی داره نه به شما

اینکه زنِ حسن بهش خیانت(!) کرد هم به هیچ احدی ارتباط نداره

اینکه احمد ماشین لوکسش رو از راه دزدی خرید یا پولای حاج خانوم هم همینطور

معتاد شدن یا نشدن پسر فلانی هم مشکل خودشونه

تا زمانی که جامعه به این درک برسه که مسائل زندگی خصوصی دیگران به هیچ احدالنّاسی ارتباط نداره قطعاً بنده و شما هفت کفن پوسوندیم. بنابراین، نوشتن درخصوص حفظ آبرو و حریم شخصی دیگران موضوع بحث ما نیست.

بلکه می‌خواستم در مورد یک بار سنگین با شما حرف بزنم.

فرض کنین قراره یه بار سنگین بلند کنیم. مثلا یک کوله‌پشتی پر از قلوه‌سنگ

اگه 10 کیلو باشه، سنگینه اما قابل تحمل

اگه 30 کیلو باشه سنگینه و سخت

اگه 50 کیلو باشه خیلی سنگینه و غیر قابل تحمل

اگه 80 کیلو باشه که به احتمال زیاد بلافاصله بعد از بلند کردنش، بخشی از پرده دیافراگممون به F (با نهایت احترام به ساحت مقدس افکار پاک شما، اما منظورم صراحتاً واژۀ فنا بود) میره و راهی اتاق عمل میشیم! (همونی که بهش میگن فتق)

اما یک بار هم هست که خیلی سنگینه. سنگین‌تر از همه موارد بالا و اون هم چیزی نیست بجز:

"بار اطلاعات و دانسته های ما از دیگران"


وقتی چنین بار سنگینی بر دوشمونه، ذاتاً تمایل داریم هرچه زودتر این بار رو توسط به اشتراک گذاشتنش با دیگران به زمین بذاریم. مثل حکایت بانوی بارداری که خسته شده از چند ماه حمل بار سنگین. بارزترین مصداقش رو هم در بالا عرض کردم. خدا نکنه ما چیزی از کسی بدونیم و دیگران ندونن. اونجاست که فشار و سنگینیِ وحشتناک این بار اذیتمون میکنه. بنابراین با شنیدن اسم طرف، ناخودآگاه سعی میکنیم با نشون دادن اینکه ما بیشتر از شما می‌دونیم هرچه زودتر این بارسنگین رو زمین بذاریم.

اگر من و شما قصد استخدام و همکاری در بالاترین نهادهای امنیتی هر کشور رو داشته باشیم (فرقی نمیکنه چه سیا باشه چه موساد، چه کا گ ب باشه و چه ام آی سیکس و چه ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت خودمون) مهم نیست من و شما چقدر بدونیم. مهم اینه که چقدر توان نگه داشتن این بار گران (یعنی اطلاعات دیگران که البته واژه دیگران در اینجا تعریف گسترده‌ای داره که موضوع بحث ما نیست) و حفظ اونها رو داریم.

توضیح بسیار مهم:

مجدداً به خدای احد و واحد سوگند که بنده هیچ ارتباطی با هیچکدوم از سازمان‌هایی که ذکر شد ندارم.


چندسال قبل بنده حقیر رو به زور پس‌گردنی، بردن مراسم خواستگاری یکی از اقوام. آقای خواستگار دقیقاً تمام مشخصات شاهزادۀ سوار بر اسب سفیدی که رویای حداقل چند ده میلیون نفر در این مملکته رو باهم داشت. پولدار، استاد دانشگاه، دانشجوی دکترا و با نهایت تعجب: خوش‌تیپ! طوری که اسب شاهزاده هم با دیدنش رم کرده بود!

صحبت به دانشگاهی رسید که اونجا تدریس میکرد. چندتن از اساتید اونجا رو می‌شناختم. طبیعتاً ازش پرسیدم استاد فلانی رو میشناسین؟

شاهزادۀ قصه ما هم بلافاصله پتۀ اون بدبختو ریخت رو آب! از ارتباطی که با فلان دانشجوی دختر داره تا مشکلات زندگی زناشوییش و ...

و بعد هم با غروری اسب‌وار، غبغبشو باد کرد بابت اینکه تونست این بار گران رو به این زیبایی زمین بذاره

مراسم تموم شد.

اکثریت جمع حاضر، صرفاً بنا بر پارامترهای احمقانۀ جامعه‌پسند ما موافق این وصلت بودن، بجز بنده

به عروس خانوم آینده در حضور دیگران گفتم: ظاهراً پسر خوبی بود. اما به اندازۀ گاو شعور نداشت(!) که این‌طور زندگی خصوصی دیگرانو ریخت رو دایره. دیگه خودت میدونی (البته نهایتاً اون وصلت انجام نشد)

اعتقاد شخصی خودم این بود که آقای خواستگار، بیشتر مناسب نقش اسب سفید شاهزاده بود تا شاهزاده سوار بر اسب سفید.

سالها پیش در یک پروژه راهسازی کار می‌کردم. بنده خدایی بود به اسم قهرمان (اسم کوچیکش قهرمان بود)

رانندۀ تانکر آب بود و سوادش کمتر از سیکل. نمی‌دونم الان هست یا نه. چندباری همکلام شدیم. حرف‌های جالبی میزد. دو تا جمله‌ش همیشه آویزۀ گوشمه:

ارزش یک مرد به اینه که وقتی باهاش حرف میزنی انگار داری با دیوار حرف میزنی

مرد واقعی اونیه که وقتی میره زیر خاک تمام اسرارش رو هم با خودش ببره

شعور این رانندۀ کم سواد تانکر آب، خیلی بالاتر از بسیاری از عزیزانیست که با عناوین دهن پر کن امروزی، دوروبر خودم دارم و می‌بینم (البته از حق نگذریم بسیاری از این بزرگواران هم از فرهیختگانی هستن که ازشون درس یاد میگیرم)


نتیجه‌گیری اخلاقی:

اولاً )

اگه در خودمون توان حمل این بار سنگین رو نمی‌بینیم چقدر خوبه که خودمونو در مقام سنگ صبور اون شخص جا نزنیم. سنگ صبور بودن کار هرکسی نیست. باید تحمل کشوندن این بار گران رو داشته باشیم.

ثانیاً )

دکتر و مهندس و وکیل شدن زیاد سخت نیست. یه خورده باید درس بخونیم و نیاز نیست کار خاص دیگه‌ای انجام بدیم. مثل میلیونها نفر دیگه.

استاد دانشگاه شدن در رشته خودمون هم چندان سخت نیست (مخصوصاتو این دوره و زمونه) باید یه خورده بیشتر از مورد بالا درس بخونیم و مطالعه کنیم. همین

اما رسیدن به مرحلۀ دیوار بودن فقط با درس‌خوندن و مطالعه به دست نمیاد.

نه فقط دیوار بودن، که بسیاری از ارزش‌های واقعی انسانی رو نه میشه در مدرسه پیدا کرد و نه در دانشگاه و نه در کلاس‌های خصوصی!

(قابل توجه والدین گرامی)