اینجا همه چیز در مورد خودم و نوشتن است.|گور پدرعکسی که بخواهم برای پست بگذارم.

تمام قوانین را از سر راه بردارید،تا نوشتن برایتان راحت شود.اصلا تا قبل از اینکه نوشته تان را تمام نکرده اید،حتی در مورد چرایی نوشتن تان نیز کنجکاو نشوید.می دانید من برای چه می نویسم؟یعنی انگیزه ام برای نوشتن چیست؟من از سر کنجکاوی می نویسم.برای اینکه ببینم که با این کلمات چه کارهای دیگری هم می شود کرد.کلمه هم مثل هر ابزار کار دیگری می ماند،باید به کارش گرفت و با آن ور رفت.مثل گل و رنگ و چوب.



تا برای زندگی هدفی در نظر گرفتیم،برای اعمالمان ،جز دلیلی که در خود کار بود،زندگی به کام مان زهر مار شد.من نمی گویم که اعمالمان دارای هیچ انگیزه ای هستند.اما ما برای انجامشان نیازی نداریم که حتما از آن ها سردربیاوریم.آن ها به صورت ناخودآگاه محرک ما هستند.شاید بهتر باشد که تحلیل آن انگیزه ها را برای بعد از اتمام کار بگذاریم.اما اصلا چه لزومی به فهمیدن است!خودمان را در عمل آزاد بگذاریم و سپس ببینیم که اعمالمان چه نتیجه ای برای ما به بار می آورد.انگیزه اعمال مهم نیست.می تواند انگیزه مان هر چیزی،مخفی یا ظاهر باشد.آن چیزی که اهمیت دارد،نتیجه ای است که از آن رفتار ها حاصل می شود.نتیجه ای که چه به ما می رسد یا بقیه.اگر حتی نیات پلیدی هم داشتیم و نتیجه اش مفید شد،به انجامش ادامه بدهید.به جای این جمله که هدف وسیله را توجیه می کند،می خواهم بگویم که نتیجه،حتی نیت و وسیله را توجیه می کند.نیات آگاهانه شوم هستند.آن نیات،یا برای ارضای خواسته های خودخواهانه خودمان است،یا توقعات جامعه.




خیلی وقت ها چت کردن هایم از پست ها و نوشته های جدی ام بهتر از آب درمی آید.چرا؟منظورم زمانی است که شما با یک دوست حرف می زنید.البته منظورم هر دوستی نیست.دوستی که قضاوت تان و مسخره تان نمی کند.بعضی وقت ها فکر می کنم که این همه آن چیزی است که ما بهش احتیاج داریم.می توانیم نگران رفتارهای خودمان و هم نوعان مان باشیم.اما چه لزومی دارد که دیگر نگران فکروعقاید هم دیگر باشیم؟بله.اعمال از افکار ناشی می شود.اما نمی توان افکار را سرکوب کرد و افکار سرکوب شده خودشان را از طریق اعمال نشان می دهند.افکار حتی اگر بد هم هستند،باید ابراز شوند تا ما آن هارا شناخته و سپس اصلاح شان بکنیم.هر کسی باید حق دفاع کردن از عقاید خودش را داشته باشد.می گفتم.زمانی که با یک دوست صحبت می کنید،چون می دانید که او رازدارتان است،با خیال راحت از خصوصی ترین افکار و احساساتتان حرف می زنید.درنتیجه نوشته تان خالص و ناب می شود.واقعی و پر از احساس.زمانی که می دانید او مسخره و قضاوت تان نمی کند،ترس کنار می رود.ترس مانع اصلی برای این است که خودتان باشید و حرف تان را به همان شکل که می خواهید بزنید.



لحظه لحظه زندگی پر از نوشتن است.پر از حرف.پر از موضوعاتی که می توان در مقابل آن ها واکنش نشان داد.می خواستم بگویم که نوشتن در واقع واکنش نشان دادن انسان است،به محیط اطرافش که در قالب کلمات تجلی می یابد.اما بعد فکر کردم که این فکر کردن اش که واکنش است و بعد به نظرم رسید که کل زندگی اینطوراست.به جای برنامه ریزی کردن،به محیط اطرافتان واکنش نشان بدهید.درست مثل بچگی هایتان.سعی کنید که آن زمان را به یاد بیاورید.آن زمان که خوب و بد بودنی معنا نداشت.هنوز شروع به دسته بندی همه چیز نکرده بودیم.پس فرقی نمی کرد که در زندگی مان چه پیش می آمد و ما با چه چیزی درگیر بودیم.به هر حال نسبت به آن واکنش نشان می دادیم و خودمان را غرق اش می کردیم.از خواب بیدار می شدیم و این اتفاقات تا شب ادامه داشت.پس فرقی نمی کند که کی بنویسید.اصلا مهم نیست که کجا و در چه وضعیتی باشید.واکنش نشان بدهید.به آنچه در ذهنتان است،واکنش نشان بدهید.به نگرانی ها و ترس هایتان،واکنش نشان بدهید،به وضعیت زندگی تان و آنچه در اطرافتان می گذرد.




همه چیز نویسنده،درلحظه ای که دارد می نویسد،برروی نوشته اش تاثیر می گذارد.با برادرش دعوایش شده است،کمی گرم اش است،گرسنه است،ممکن است که خواسته های ناخودآگاه داشته باشد.درواقع بدون اینکه خودش هم بداند دارد غیر مستقیم به آن ها اشاره و آن ها را طلب می کند.حتی قیافه نویسنده و در کل جسم و ظاهرش برروی آنچه که می نویسد،تاثیر دارد.تمام آنچه که تجربه کرده است.خانواده و دوستان اش.کتاب هایی که خوانده و فیلم هایی که دیده است.حتی آن کلاغ مرده لنگ درهوایی که ظهر موقع برگشتن از سرکار دیده است.پس می توان گفت که نوشته نویسنده،از خودش و خودش هم از زندگی اش جدا نیست.نویسنده دارد از تجربه اش و از زندگی اش می نویسد.




از فکر و خیال آینده و اینکه اگر آن طور بشود،بهتر است بیرون بیایید.اینکه اگر گذشته آنطور می شد،بهتر بود هم همینطور.شاید فکر کنید که ای کاش دوستی داشتم که می توانستم با او بازی آنلاین انجام بدهم.اما آنچه دارید،برادری است که معمولا با او فوتبال بازی می کنید.یک فهرست از داشته هایتان تهیه کنید.دختر عمویی که عاشق بازی و نقاشی و انیمیشن است.پسرعمویی که می توانید با او ایده یک رمان را در میان بگذارید.دوستی که می توانید با او بدوید.زیرا او عاشق دویدن است.به این فکر نکنید که شما دوست داشتید وضعیت زندگی تان چگونه باشد.زیرا هرگز چنین اتفاقی نمی افتد.دنیا که قرار نیست به شکل مطلوب هر کس دربیاید.اینطوری باشد که ما باید بیش از هشت میلیارد دنیا داشته باشیم!خوشبختی در داشتن آنچه می خواهیم نیست،دراستفاده کردن از آنچه که داریم است.دنیا و زندگی را همینطور که هست و برای شما پیش آمده است بپذیرید.اینطوری می توانید از زندگی تشکر کنید.


می خواهم که حرف جدیدی بزنم.انقدر جدید که خودم را هم از زدنش شگفت زده کنم.اما نوشتن هم مثل تیری است که پرتاب می شود.از آنهمه تیز،کلی به خطا می رود و چندتایی هم به هدف می خورد.اما بالاخره باید تیراندازی کرد و آن تیرهای خطا را زد.بااین حال فکر می کنم که حرف خوب را حتی اگر تکراری باشد و هزار باز هم گفته شده باشد،باز هم باید گفت.