برای چی کتاب می خونم؟

برای چی کتاب می خونی؟

برای اینکه وقتی نمی نویسم احساس بدی نداشته باشم.این طور به خودم القا می کنم که دایره لغاتم کمه.باید چیزهای بیش تری بدونم و باید با فرم های بیش تری از نویسندگی آشنا بشم.

اما این احمقانه است.تو تا وقتی که ننوشتی که نمی دونی واقعا به چی احتیاج داری.اینکه اصلا احتیاج داری یا نه.

آره در واقع اینا دروغ هاییه که به خودم میگم تا از نوشتن فرار کنم و برای کتاب خوندنم هم توجیحی پیدا کنم.اما در واقع دلیل دیگه ای برای این کار وجود داره.

چه دلیلی؟

وقت کشی و سرگرم شدن.برای اینکه نذارم متوجه مرگ بشم و مضطربم کنه.متوجه پوچی زندگی و اینکه وجود داشتنم به هیچ عنوان با عقل جوردرنمیاد.بهترین کار هم همینه.وقتی قرار نیست که به هیچ جواب مطلقی برسیم و هیچ چیزی برای رسیدن وجود نداره پس بهتره که حواسمون رو پرت کنیم و اصلا بهش فکر نکنیم.بلکه فقط زمانی فکر کنیم که در حال زندگی کردن هستیم.فقط زمانی فکر کنیم که در حال تعامل با دنیا و در واقع به انجام رسوندن کاری هستیم.نه این‌که یک گوشه نشسته باشی و بفهمی که هیچ کدوم از این کارها ارزشش رو نداره.

حالا چرا کتاب خوندن.چرا سرگرمی دیگه ای نه؟

اولا که کتاب خوندن نسبت به سرگرمی های دیگه ارزون تره و وقت بیش تری رو از آدم می گیره.ضمن اینکه نیازی نیست از جات تکون بخوری و به جز ذهنت که در حال تجزیه و تحلیل مفهومیه که پشت کلماته،فقط چشم ات کار می کنه.نیازی به همراهی کس دیگه ای هم نداری و خیلی کم جلب توجه می کنی.ضمن اینکه تقریبا هر جایی که فقط ساکت باشه،می تونی انجامش بدی.در آخر هم نسبت به سرگرمی های دیگه می تونه با فایده تر باشه.هم به عنوان یک انسان صرفا کنجکاو و نیازمند و هم به عنوان یک نویسنده.

اما تو بیش تر از اینکه کتاب بخونی،فقط بین کتاب ها می گردی.

خوب قصد من خوندنه.اما نه خوندن هر چیزی.بله بیش تر وقت من صرف گشتن میشه.چون باید بالاخره یک چیزی رو پیدا کنم که هم ارزش خوندن داشته باشه و هم دوست داشته باشم که بخونمش.