همه ما یه دینی داریم...یکی مسلمونه یکی یهودیه یکی مسیحیه یکی بودایی...یکی هندو و الی ماشاالله دین داریم....
دین معمولا یه چیز انتسابیه یعنی از همون اول با رنگ پوست و رنگ چشمامون بهمون چسبیده میشه و در عین حال مانند اعضای بدن نیست که مجبور باشیم باهاش ادامه بدیم اما بازم مجبوریم خودمون رو داخلش نگه داریم تا روابطمون حفظ بشه یا حتی اعدام نشیم....(دقت کردید حتی اگر بخواید بگید امسال چه سالیه باید از تاریخ دینی استفاده کنید؟)

توی کشور ما و مخصوصا نسل z به بعد این قضیه یه مقدار بیخ پیدا کرده....عده ای میخوان مثل پدرانشون ادامه بدن که اونا هم مثل پدربزرگاشون ادامه دادن و عده ای هم مثل یک وسله ناجور یا یه زائده جسمی باهاش برخورد میکنن و میخوان از جا بکننش.....
من ابتدا جزو دسته اول بودم اما با یه سری تجربیات وارد دسته دوم شدم و در بی دینی غوطه ور شدم و با خودم فکر میکردم چه ادم شاخی شدم و حالا میتونم بگم که اره من چیزی که نمیبینم رو ارزش گذاری نمیکنم و قدیس نمیدونم....
حدودا 5 سالی در بی دینی زندگی کردم و میدونم روش کار چجوریه....اما با گذشت زمان دیدم که واقعا اونایی که دین دارن.....لذت بیشتری میبرن و با مشکلات زندگی و کشته شدن انسان ها راحت تر کنار میان....من از وقتی بی دین شدم به معنای واقعی کلمه افسردگی شدیدی گرفتم چون میدیدم که انسان ها عملا حیوان رو بارور میکنن تا جسد بچه اش رو مثل زامبی بخورن...شیرش رو بخورن...پوستش رو لباس و کفش کنن....وقتی یه چیزی میخرن همراه باهاش یک حیوون میکشن و خونش رو به اون شی میمالن تا برکت بیاره!!!!! عجیب نیست واقعا؟؟؟

این قضیه رو هممون دیدیم وقتی میریم مکه یه گوسفند هم همراه با خودمون میبریم تا بکشیم و اینطوری ثوابمون تکمیل بشه....

این ادیان سراسر پر هستند از چیزهایی که ذهن ما هیچ جوابی براشون نداره و صرفا انجامشون میدیم....
قطعا همه افراد دلایل خودشون رو میگن اما من به چهار عامل بسنده میکنم...
هیچ کدوم از ما نمیخوایم ارتباطمون با جامعه قطع بشه پس هر چقدر هم که مستقل فکر کنیم باز هم باید همرنگ جامعه بشیم تا بتونیم کوچکترین نیازهامون رو برطرف کنیم در نتیجه یه ماسک دینداری میزنیم و اینطوری ادیان زنده میمونن...

ما انسان ها میدونیم در چه زباله دونی زندگی میکنیم و مجبوریم ادامه بدیم...این ادامه دادن معمولا همراه با ایمان و امید امکان پذیره گرچه میشه بدون اونا هم ادامه داد ولی به من اعتماد کنین اصلا قابل مقایسه نیست !!!!....
شاید با خودتون بگید امیدتون خانواده تون هست یا اینده درخشانی که قراره بسازید ولی باور کنین هیچ کدوم به اندازه امید به تایید خدایی که انگار همه چیز رو کنترل میکنه ما رو با انگیزه تر نمیکنه....

به نظرم قویترین دلیل برای محکم شدن جای دین در جامعه و مشهور و محبوب شدنش همین تئوری هست که حتی با از دست دادن دو عامل اول که گفتم باز هم این عامل میتونه دین رو در جامعه نگه داره....
همه ما از بی معنایی حراس داریم گرچه من اون اوایل مشکلی نداشتم اما هر چی به مرگ نزدیک تر میشم احساس میکنم که باید یه جوری زندگی خوبی رو در اخر تجربه کنم حالا این دنیا که نشد شاید دنیای دیگه....(هر چقدر هم مقاومت کنین این تئوری اجازه نمیده که راحت از کنارش رد بشین مخصوصا مایی که جیبمون خالیه و زندگی نرمالی رو تجربه نکردیم)

اگر دقت کنین در سال های اخیر قشر مذهبی جزو منفعل ترین قشر جامعه بودن...چون مبلغان مذهبی اون ها رو منع میکنن از اعتراض و همچنین غلام حلقه به گوش حاکمیت میشن و به کم بودن راضی میشن...همینکه نون شب داشته باشن کافیه...اینترنت و ماشین و خونه و رفاه نیازی نیست شاید دنیای بعد.... بخاطر همین بودجه های زیادی صرف تبلیغ دین میشه و حتی اگر در مدارس حضور داشته باشید میدونین که چه میزان اجبار برای یادگیری مذهب وجود داره و حتی تا اخر دانشگاه هم دست از سرتون بر نمیداره.... هر چی قشر مذهبی بیشتر باشه جامعه مطیع تری خواهیم داشت....

اینا همش مقدمه بود ولی واجب بود گفتنش و همینطور میخواستم یه جا نوشته باشمش
انشالله یه پست بعدی راجب تصمیم جدیدم در ارتباط با دینم صحبت خواهم کرد
مخاطبی که این متن رو میخونه امکان داره فرد مذهبی باشه....من صرفا نظراتم از چیزایی که دیدم رو گفتم امکان داره شما تجربه دیگه ای داشته باشید و من از این متن قصد توهین به شما مذهبیان رو ندارم.... اگر نظر متفاوتی دارید و نکته ای که تکمیل کننده این پست هست رو خوشحال میشم تو قسمت کامنت ها توضیح بدید ممنونم