
میدانم گفتوگو سخت شده است. نه فقط بهخاطر اختلاف نظر، بلکه چون زبانها دیگر به هم نمیرسند. ما یک چیز میگوییم و شما چیز دیگری میشنوید. شما نگران فروپاشیاید، ما خسته از نادیدهماندن. و هر دو، گمان میکنیم طرف مقابل «نمیفهمد».
اما مسئله شاید فهمیدن نباشد؛ مسئله جای ایستادن است.
ما از دو نقطهی متفاوت به یک صحنه نگاه میکنیم. شما از جایی که هنوز میشود نظم را دید، و ما از جایی که نظم، فقط شکلِ حذف به خود گرفته است. میدانم وقتی از ما حرف میزنند، اغلب تصویر شلوغی میآید؛ صدایی بلند، شعاری تند، خیابانی ملتهب. میدانم شاید با خود بگویید: «اینها قدر آرامش را نمیدانند»، یا «اگر جای ما بودند، چیز دیگری میفهمیدند».
اما بگذارید از جایی دیگر شروع کنم. نه از سیاست، نه از ایدئولوژی، نه از خیابان.
از احساس.
ما ــ بخشی از ما ــ سالهاست احساس میکنیم دیده نمیشویم. نه فقط سرکوب شده، بلکه نادیده. مثل کسی که در اتاقی نشسته، اما هر بار چراغ روشن میشود، تصویر دیگری روی دیوار میافتد؛ آدمهای دیگر، صداهای دیگر، زندگیهایی که به ما شبیه نیستند.
وقتی تلویزیون را روشن میکردیم، از اولین «بسمالله» تا آخرین قاب، از چهرهی زن نمونه، مرد نمونه، خانوادهی نمونه، از شادیها، دغدغهها، جهانبینیها، ما خودمان را پیدا نمیکردیم. نه چون بد بودیم، نه چون ضد بودیم، بلکه چون متفاوت بودیم.
شاید شما این فاصله را حس نکردهاید. طبیعیست. وقتی تصویر رسمیِ «شهروند خوب» به شما نزدیک است، وقتی زبان، پوشش، باور، یا سبک زندگیتان در آن قابها جا میگیرد، حس خانهبودن از بین نمیرود.
اما ما… ما اغلب حس کردیم مهمان ناخواندهایم. یا بدتر: مهمانی که بهتر است ساکت بماند. وقتی دغدغههایمان به «سوءتفاهم» تقلیل داده شد، وقتی گفتند نمایندهی شما فلان جریان است، وقتی باورهای عمیق ما را به «اشتباه نسلی» یا «هیجان جوانی» فروکاستند، احساس کردیم نهتنها صدایمان، که خودِ بودنمان جدی گرفته نمیشود.
شاید شما هرگز بهخاطر پوششتان بازخواست نشدهاید. شاید هرگز تلفن نزدهاند به خانوادهتان که «فرزندتان مشکل دارد». شاید هیچوقت نفهمیدهاید چه معنایی دارد که یک باور شخصی، یک جمله، یک تردید، بتواند حکم، پرونده، یا ترس بسازد.
و من این را نه برای مظلومنمایی میگویم، نه برای متهمکردن شما. فقط برای توضیح یک فاصله. فاصلهای که وقتی زیاد میشود، اعتماد ترک برمیدارد. گوشها سنگین میشوند. و هر دو طرف، ناخواسته، دیگری را انکار میکنند. نه فقط بهعنوان مخالف، بلکه بهعنوان امکانِ بودن.
این حذف، همیشه با باتوم و زندان نمیآید. گاهی با تصویر میآید. گاهی با سکوت. گاهی با این جملهی ساده:«اینها مسئلهی مردم نیست».
اما مسئلهی ما بود. و وقتی مسئلهی زیستهی انسان نادیده گرفته شود، او یا خودش را انکار میکند، یا نظم را.
شاید شما بگویید: «نظام خطا دارد، اما اصلاحپذیر است». ما اما سالها تجربه کردهایم که حتی طرح پرسش، حتی تردید، میتواند جرم شود. ما دیدیم چگونه گفتنِ یک جمله میتواند به دادگاه برسد. چگونه اندیشیدنِ متفاوت میتواند به «ارتداد»، «توهین»، «افساد» ترجمه شود. چگونه انسان، نه بهخاطر عمل، بلکه بهخاطر فکر، حذف میشود.
و اینجا دقیقاً همان شکافیست که فهمناپذیر میشود. چون شما شاید هرگز با این مرز برخورد نکردهاید. مرزی که آنسویش، دیگر شهروند نیستی؛ مسئلهای.
در چنین وضعیتی، کنش سیاسی دیگر ایجابی نیست. شاید ما پروژه نداشتیم، نقشهی راه نداشتیم، آیندهای روشن هم نه. کنش ما سلبی بود. نه به این معنا که بیفکر، بلکه به این معنا که نخستین خواست، پسزدنِ وضع موجود بود.
و این، پدیدهای تازه یا ایرانی نیست. در بسیاری از نظامهای بسته، مردم پیش از آنکه بدانند چه میخواهند، میدانند چه را نمیخواهند. نه از سر هیجان، بلکه از سر انباشت تجربه.
شما میپرسید: «پس جایگزین چیست؟» و این پرسش، پرسش مهمیست. اما گاهی پرسشِ جایگزین، پیش از بهرسمیتشناختنِ بحران، خود به ابزاری برای انکار بدل میشود. انگار گفته شود: تا نسخهی کامل ندهید، حق ندارید درد بکشید. ما اما از جای دیگری فریاد زدیم. از جایی که زندگی، دیگر قابلتحمل نبود. و بله، این فریاد، خام بود. متناقض بود. گاهی ناعادلانه. اما واقعی بود.
میدانم شما نگران خشونتاید. ما هم هستیم. هیچکس که طعم حذف را چشیده باشد، دلبستهی خشونت نمیشود. اما این را هم باید دید: خشونت فقط در خیابان نیست. در قانون هم هست. در زبان هم هست. در تحقیر هم هست. در یکیکردنِ همهی معترضین با «دشمن» هم هست.
وقتی معترض، با داعش، با بیگانه، با پروژه، یکی میشود، دیگر فرد نیست. دیگر انسان نیست. و آنجا، اخلاق میمیرد.
ما از شما نمیخواهیم کنار ما بایستید. فقط میخواهیم بفهمید چرا دیگر نمیتوانستیم ساکت بمانیم.
ما محصول یک گسستیم. گسستی میان نظم رسمی و زیست واقعی. میان آنچه باید باشیم و آنچه هستیم.
و اگر امروز خشم هست، اگر بیاعتمادی هست، اگر گفتوگو سخت شده، اینها از خلأ نیامدهاند. از تاریخ آمدهاند. از تجربههای انباشته. من نمیگویم حق با ماست. میگویم ما واقعیایم. با رنج واقعی، با بدنهای واقعی، با ترسهای واقعی.
اما خواهش من این است:
قبل از داوری، قبل از تقلیلدادن ما به «اغتشاش»، «بیریشه»، «گمراه»، لحظهای مکث کنید و بپرسید:
اگر جای ما بودید، اگر سالها خودتان را در آینهی رسمی این کشور نمیدیدید، اگر هر بار گفتید «این من نیستم» و پاسخی نشنیدید، چه میکردید؟
من نمیگویم ما بیخطاییم. نمیگویم خشم همیشه درست است. نمیگویم راه ما تنها راه است. فقط میگویم: ما دشمن شما نیستیم. ما روایت دیگری از زندگی در همین خاکیم.
و شاید، اگر همدیگر را نه از پشت برچسبها، بلکه از دل این فاصلهی دردناک ببینیم، هنوز امکانی برای فهم باقی مانده باشد.
نه برای یکیشدن،
بلکه برای تحمل هم.
چاریم.