
امروز که خیابان به تنش خون گرفتهست
روحِ همه را نعشِ شَبَحگون گرفتهست
اسلحه را اهریمنِ ملعون گرفتهست
همهکس مجرم و خون بنشست به قضاوت
برخیز، که تن صحنِ محاکاتِ شبانست
خون، بینّه و شاهد، قضا پیشنشانست
گفتند: «تماسِ دو نفس حُکمِ حرام است»
خون آمد و بر صفحهٔ احکام، شهادت
تن ها به تباهیست و نَفَس در وثیقهست
هر بوسه گواهیست و هر آغوش خیانت
دیگر نه گناه از عمل افتد به گردن
سلم بیامد به قساوت، تور به حماقت
برخیز شتربانان بربند کجاوه
کز فتنه برآمد عَلَمِ تیغ و تلاوه
این راه نه راهِ طرب و نازِ سفر بود
این کوچ، گریز است ز فتوا و قضاوه
شک در دل غازیست که کورست خدایا
نطفهی این خاک عجین شد به بلایا
دادیم به آزادی و فردا هدایا
خود باخته به ناچیز، ترازوی عدالت
دی آمد و شب بارْ دگر حکم فزون خورد
دی آمد و برف بر تن شهر، رنگ خون خورد
گفتند به اِفْک، کینه، کین ها تروریستند
خون آمد و اعداد نشستند به قضاوت
برخیز و صبوحی زن، از آتشِ خونین
کز سینه برآمد نفسِ داغِ سراوه
امروز زمین مُهرِ سیه بر لبش آورْد
وز خونِ جوانان شده آیینهٔ کاوه