
مدتها، هر کداممان با صدایی کوچک زندگی کردیم. صدایی که در گلو میمانْد، در اتاقها، در پیامهای نیمهپاکشده، در نگاههایی که پیش از گفتن، عذرخواهی میکردند.
اقلیت بودن، فقط کمبودن نیست؛ تنها بودن است. تنهاییای که آدم را وادار میکند پیش از هر جمله، وزنِ مجازات را بسنجد. اما لحظهای میرسد—نه ناگهانی، نه پرهیاهو—که صداها به هم میخورند. نه در کتاب، نه در آمار، که در خیابان، در نفسهایی که کنار هم بالا میروند. و آنجا، چیزی در درون آدم جابهجا میشود.
اکثریت شدن، پیش از آنکه عدد باشد، احساس است. احساس اینکه دیگر استثنا نیستی. اینکه ترس، خصوصی نیست. اینکه اگر صدایت بلرزد، صدای دیگری آن را میگیرد. تا پیش از آن، موضع یک فکر بود؛ اینجا، موضع تبدیل به ایستادن میشود. بدن، سیاست را به دوش میکشد. و قدرت، درست از همین لحظه میترسد.
وقتی مردم حس میکنند تنها نیستند، نه قهرمان میشوند، نه بیباک؛ فقط کمتر میترسند. شجاعتِ جمعی از نترسیدن نمیآید، از تقسیم ترس میآید. از دانستن اینکه اگر زمین خوردی، کسی کنارت هست که افتادنت را بفهمد.
برای همین است که تمسخر شروع میشود. برای همین میگویند:
«حالا همه شجاع شدند»
«حالا همه انقلابی شدند»
این جملهها خنده نیست؛ دفاع است. تلاشی برای کوچککردن لحظهای که بزرگ شده. برای بیاعتبارکردن احساسی که دیگر نمیشود انکارش کرد. قدرت میخواهد بگوید: این اکثریت نیست، موج است. این جسارت نیست، هیجان است. این صدا نیست، تقلید است. چون اگر بپذیرد مردم حس اکثریت بودن را تجربه کردهاند، باید بپذیرد که مشروعیت دیگر فقط مال او نیست.
آنوقت برچسبها میآیند: گله. موج. بیفکر. فریبخورده. برچسبها برای این ساخته شدهاند که حس قدرت جمعی را خجالتزده کنند. که مردم از کنار هم ایستادن عذرخواهی کنند.
اما تاریخ آرام میگوید: هیچ نظمی با رأی فرو نمیریزد، با لحظهای فرو میریزد که مردم دیگر خودشان را استثنا نمیدانند. اکثریت بودن، بهمعنای حلشدن نیست. بهمعنای حذف تفاوت نیست. یعنی تصمیم گرفتهایم، تنهایی، دیگر قانون نباشد.
فردیتِ منزوی، شکننده است؛ فردیتِ کنار هم، مقاومتر. و با اینهمه، باید حواسمان باشد. اکثریت، اگر خودش را ابدی بداند، اگر شک را کنار بگذارد، اگر گوش ندهد، میتواند همان چیزی شود که با آن میجنگید.
اکثریتِ رهاییبخش، اکثریتی است که میداند موقتی است. که میداند ابزار است، نه هویت. که میداند قدرت، اگر نقد نشود، لباس عوض میکند.
و شاید تمام این ماجرا همین باشد:
نه شجاعت ناگهانی،
نه انقلابیشدنِ نمایشی،
بلکه لحظهای ساده و عمیق
که آدم میفهمد
دیگر تنها نیست.
در هر زمانی که زانوانت لغزید، تنها نبودید و من هم پایم سست شد. هر زمان که گلویتان از بغض یا دود سوخت، من نیز. اگر انگشت سبابهتان از ارسال نوشته یا نظر مردد شد، یخ شد و خم شد به سمت دیگر انگشتانتان، دستهای من هم لرزیدند.
ما ترس مشترکیم. ترسی برخاسته از درون و قدرتمند. ترس اکثریت.
و همین فهم—همین حسِ اکثریت بودن— برای هر قدرتی، ترسناکتر از هر فریادی است.