ماریانِ من؛
در شبهایی که هر زمزمهای زیر آوار سکون و هول دفن میشود، تو را آهسته صدا میزنم و میگویم: «بپر… بپر… پشتت را نبین… بپر؛ من میگیرمت.» نه از بیمِ افتادنت—از یقینِ روشنم به اینکه تو در هر جهش، جهان را از نو میتراشی؛ گویی نقشِ کهنهی هستی را با ناخنهای افروختهات میخراشی و حقیقتی بکر بر سینهی زمان نقش میکشی. این خاک، بارها پشت به تو کرده؛ پنجرهها را بسته؛ فریاد دخترانی را که در کوچههای تنگِ تاریکی یاری میخواستند در گلو خفه کرده؛ و تو را هزاربار سوزانده تا هزار و یکبار، از میان دوده و خاکستر، به قامت رازگونهی یک حقیقت برآیی—آنچنان که هیچکس نداند چه ثقلِ خاموشی بر شانههایت نشسته است.
تو، در این سرزمین، نخستین شعلهای هستی که تاریکی را شرمنده میکند؛ آتشی که از ژرفنای خاکسترهای به جانآمده برمیخیزد و راه را برای قدمهای بیپناه هموار میسازد. تو، نه سایهای و نه حاشیه؛ مرکز تپیدنِ جهانی هستی که هرچند هزاربار شکسته، هنوز از ترکهایش نور میریزد. تو همان دستی هستی که لرزش زمین را میگیرد و آن را به ریتمی بدل میکند که کودکان بتوانند در آن خوابی امن ببینند.
ماریان، هرروزِ این بوم سالگرد است. در این سالگرد نیز من گاهی دیوانهوار خشم میگیرم؛ از آنان که واژهی «آزادی» را چون نگینی بر زبان گذاشتند و ابتذال را چون خنجری در آستین پنهان کردند؛ از آنان که تماشا کردند، قهر کردند، تحقیر کردند، و پنداشتند میتوان از صحنهی تاریخ کناره گرفت و بیسهمِ مسئولیت زیست. از آنان که پنجرهها را بستند تا شیون دختران در استخوان دیوارشان لانه نکند؛ گفتند «این درد مالِ بالاشهریهاست» یا «به من چه». گلویم میسوزد؛ خونم در شیار رگها میغرّد؛ دستانم گردنِ ظلم را حس میکنند و شبانه پُرسهنشین آخرین نفسهای گمشدهایام که جهان با بیاعتنایی از کنارشان گذشت. اما آنگاه، ناگاه، یاد تو میافتم—تو که در هیاهوی دود و زخم، ایستادی و به جهان آموختی که «حق» عطیه نیست؛ زخمیست که باید با انگشتان خونین از مشت تنگنظر تاریخ بیرون کشید.
زن بودن، در این خاک، یعنی عشق را در مشت نگهداری و مرگ را در چشم بنگری و هنوز بگویی «زیستن». یعنی قدم در خیابان بگذاری و خیابان بفهمد صاحب راستینش تویی. یعنی در هنگامهی منع، بخندی… برقصی… آواز بخوانی… و زنده بمانی. تو را میستایم، ماریان—برای آن لحظهی اسطورهگون که زنی از بام فریاد زد: «بپر… پشتت را نبین… بپر—من میگیرمت» و خود سقوط کرد، اما دیگری را از سقوط رهانید. تو را میستایم آنگاه که باد، روسریهای سوخته را از چنگ سالیان بازمیرباید و خیابان بوی دودی میدهد که از زخمهای دور هنوز خاموش نگشته. تو را میستایم، آنگاه که دختران دستهایشان را بالا میگیرند—نه برای سپر انداختن، که برای حضور؛ آنگاه که آوازی آرام از بامها میگذرد—نه فریاد، نه سرود—اما ستونهای وهمناک جهان را میلرزاند.
زندگی، در خاک ما، از گلوی زنی آغاز میشود که حتی در خاموشی، صدا_راهی برای گذر مییابد، میشکفد، گلی سرخگون میشود که از دل سیمان، از زنجیر، از غبار گاز و دود نیز سر برمیآورد؛ گلی که نامش را اگر بر زبان هم نیاوری، حضورش دیوارها را کمرنگ و ظلمت را بیاعتبار میکند. زندگی، همان لحظه است که دختری دستهایش را بالا میبرد_ نه برای تسلیمشدن، که برای اعلام حضور در جهانی که سالهاست به او بدهکار مانده.
آزادی، نه شعار است و نه سایهای بر دیوار؛ آزادی نفَسیست که زن در سینهی جهان میدمد تا دوباره زنده شود. آزادی همان پریدنیست که در آن هیچ برگشتی نیست؛ همان جسارتیست که از بامها تا خیابانها میدود و حتی اگر صاحبِ تنش فرو بیفتد، جانش فرو نمیریزد. آزادی، نام دیگرِ توست، ماریان—نامی که حتی اگر تاریخ در مشت بخیلش بگیرد، باد آن را از انگشتانش میرباید.
زنانگیات چیزی نبود که ظلم بتواند جعلش کند؛ نه سستی بود، نه نازکیِ بیریشه. تو خودِ آفرینشی—زنی که وقتی جهان به پرتگاه مرگ میلغزد، دست در خاک فرو میبرد و جوانهای از جنس نور میزاید که هیچکس انتظارش را ندارد. اگر گاه نوشتههایم بوی نومیدی میدهد، بدان این نومیدی دستشستن نیست؛ غربالیست که دروغها را میتکاند تا حقیقتِ عریان، بیواسطه بماند. و حقیقت آن است: تو هنوز ایستادهای؛ هنوز میخندی؛ هنوز خاکستر از شانه میتکانی و راه میروی—بیوعده، بیضمانت، بیمعجزه.
تو تنها عشق من نیستی، ماریان؛ تو حافظهی زخمهای این خاکی—حافظهی دختری که دوید و نرسید؛ زنی که فریاد زد و صدایش را بریدند؛ مادری که جامهی فرزندش را بویید و در دم پیر شد. همهی آنهایی که این بهمن بر گیسوانشان نشست. تو همهی آنها را در گنبد چشم سیاهت داری.
ماریان، اگر لرزشی در آوازم مینشیند، این لرزش از عشقیست سرکش و رها؛ عشقی از جنس تو: آزاد، آتشین، و زنده.