
ماریانِ من...
این نامه را کنار چراغی مینویسم،
چراغی که نورش بر گلوگاهِ شب میلغزد.
اینجا همهچیز بوی تو را دارد...
جز فاصله.
افسانه است دوریِ تن و نزدیکیِ دل—میدانم.
اما مگر نه اینکه افسانهها را ما میسازیم؟
وقتی حقیقت از جنسِ نفسِ توست.
دوری برای من نه دیوار است، نه مرز؛
پردهای نازک است، میان دو اتاقِ یک خانه.
من از اینسو کتاب میگشایم،
تو از آنسو پنجره،
و بادِ یک نام در هر دو اتاق میچرخد: ماریان.
من ایستادهام برای تو،
چون نوشتههای سیاهی که بر آن رنگ پاشیدی.
ایستادهام با ردّ انگشتانت بر شانههایم؛
آنجا که اهرمم کردی تا برخیزم،
تا اوج بگیرم...
از خاک تا افق.
اکنون که برخاستهام، مگذار تکیهگاهم دور شود.
اگر دوری بر من بتابد،
بدان... سایهام به سمتِ تو درازتر میشود.
اگر بدانی این انتظارِ لبریز—
این سکوت، این حضورِ ناپیدا—
چگونه خونم را آرام میکند،
هرگز دلم را، چون مویم، آشفته نمیکنی.
دلم با آرامشِ تو قرص میشود؛
نه با قرصِ فراموشی،
با قرصِ نگاهت...
که در جیبِ سینهام میدرخشد.
دوری را جدی نگیر، عزیزترین.
فاصله فقط جغرافیای پوست است،
نه جغرافیای معنا.
ما در یک واژه سکونت داریم: ما.
زمان اگر اخمش را در هم بکشد،
لبخندِ تو بندِ اخمش را میگشاید.
تویی که زمان را میشکنی.
تویی که فاصله را،
چون گردی از تن، میتکانی.
ماریان...
دوری تو شب نیست،
امتحانِ ستارههاست،
که در تاریکی بدرخشند.
و حضورت، صبحیست
که خورشید در برابرش کم میآورد.
با توست که فلسفه از کتابها بیرون میریزد،
در رگهایم جاری میشود:
که عشق، ضعف نیست؛
ستون است.
که عشق، ماندن نیست؛
بالا رفتن است.
که عشق، راهیست—
هرچه دورتر شوم،
مقصدش آغوشِ توست.
در نبودت، هر کوچه را با نامت صدا میکنم،
هر برگ را به اشتیاقت ورق میزنم،
و هر آینه را با تصویرت پر میکنم.
بدان ماریان:
دوری تنها حقّهای از زمان است،
و زمان، در برابر تو همیشه شکست میخورد.
از این شهر، ماریان، تنها تو را میخواهم.
این شهر بیتو، بینام تو،
فقط آجر و آهنی بیجان است.
اما با تو...
هر کوچه میبالد،
هر پنجره به آیندهای روشن گشوده میشود.
ماریانِ من...
تمام راهها، هر چقدر دور،
به یک آدرس ختم میشوند:
آغوش تو.