ویرگول
ورودثبت نام
سعید
سعیدآرشیوی برای «ماریان»
سعید
سعید
خواندن ۸ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

واژگونیِ وظیفه: مسئله خاک و جعلِ افتخار


پ.ن: پیشاپیش بابت این‌که مطلب شاید بلند و از حوصله نداشته این روزهایمان خارج باشد عذرخواهی می‌کنم. انتشار این مطالب هم نه در جهت ردّ انتقادات و شبهات هواداران حکومت اسلامی هست، بلکه در جهت باز گذاشتن باب گفتگو با دوستانم و شاید تقویت موضع ذهنی ما در مواجهه‌ با آن‌هاست. البته که درِ گفتگو میان منتقدان باید همیشه به روی هم گشوده باشد، ولی امروز که داغ‌دار و سیَه پوشیم، این امر از توانِ من خارج است.

پیشنهاد می‌کنم نوشته‌ی علی‌آقا را هم دراین‌باره مطالعه کنید، به نکات دقیقی اشاره کردند و سوال‌های مهمی رو مطرح کردند.

آیا «خاک ندادن» جمهوری اسلامی دستاورد است؟
این پرسش، برخلاف ظاهر ساده‌اش، یکی از کلیدی‌ترین پرسش‌ها درباره نسبت ما با حکومت است؛ چون دقیقاً نشان می‌دهد کجا «وظیفه» به «افتخار» تبدیل شده و چطور مردم به حداقل‌ها عادت داده شده‌اند.
اگر کمی عقب‌تر بایستیم، می‌بینیم که مفهوم مرز در جهان امروز اساسا با گذشته فرق دارد. تا پیش از جنگ‌های جهانی، مرزها سیال بودند؛ کشورها با جنگ، ازدواج‌های سلطنتی یا فروپاشی امپراتوری‌ها بزرگ و کوچک می‌شدند. خاک «گرفته می‌شد» و «از دست می‌رفت». اما بعد از جنگ جهانی دوم، با شکل‌گیری سازمان ملل و تثبیت نظم بین‌الملل، اصل «عدم تغییر مرز با زور» تبدیل به قاعده شد. نه از سر اخلاق، بلکه به‌دلیل هزینه‌های سرسام‌آور جنگ، توازن قوا و بازدارندگی.
در این جهان، اکثر کشورها خاک نداده‌اند؛ نه چون قهرمان‌اند، بلکه چون ساختار جهانی اجازه ماجراجویی قرن نوزدهمی را نمی‌دهد.
اینجاست که جمهوری اسلامی «خاک ندادن» را بیرون می‌کشد و مثل مدال به سینه می‌زند. اما این روایت، تاریخ را قیچی می‌کند. پرونده بحرین نمونه روشن است: بحرین در بستر خروج بریتانیا از خلیج فارس و با ارجاع رسمی موضوع به سازمان ملل از ایران جدا شد؛ نه با شکست نظامی، نه با معامله پنهانی ساده. مهم‌تر از آن، این واقعیت عامدانه حذف می‌شود که هزینه ندادن آن خاک چه می‌توانست باشد: درگیری مستقیم با بریتانیا، انزوای بین‌المللی و جنگی که نه جامعه ایران توانش را داشت و نه نظم جهانی تحملش را.
همین منطق را اگر به کشورهای دیگر بعد از جنگ جهانی دوم نگاه کنیم می‌بینیم: کشورهایی که بر «نگه‌داشتن خاک به هر قیمت» پافشاری کردند، اغلب با جنگ‌های فرسایشی، نسل‌های سوخته و فروپاشی داخلی روبه‌رو شدند. پس سوال واقعی این نیست «چه کسی خاک داد؟»؛ سوال این است که چه کسی حاضر شد چه بهایی را برای ندادنش بپردازد، و آن بها را از جیب چه کسانی داد؟

حالا برگردیم به ادعای اصلی:
آیا از دست ندادن خاک افتخار است یا وظیفه؟
در دولت مدرن، امنیت، مرز، جان شهروندان و حداقلی از ثبات، «موهبت» نیست؛ وضعیت عادی است. چیزی که اگر نباشد، دولت اساسا شکست‌خورده محسوب می‌شود. این‌که بگوییم «امنیت داریم» وقتی مردم از فقر، سرکوب و ترس نفس می‌کشند، شبیه این است که بگوییم «بیمار هنوز زنده است» و انتظار تشویق داشته باشیم.
مقایسه ایران با برخی کشورهای خاورمیانه هم دقیقاً در همین دام می‌افتد. بله، منطقه پرآشوب است؛ اما آیا معیار ما باید بدترین وضعیت‌های منطقه باشد؟ آیا قرار است چون همسایه آتش گرفته، ما بابت نیم‌سوختن شکرگزار باشیم؟ این مقایسه‌ها عمدا سقف انتظار را پایین می‌آورند تا وضعیت غیرعادی، عادی جلوه کند.

در این‌جا به قلب مسئله می‌رسیم:
جمهوری اسلامی، مثل بسیاری از حکومت‌های اقتدارگرا و توتالیتر، وظایف حداقلی خود را بزرگ‌نمایی می‌کند و بعد بابت انجام همان حداقل‌ها، از مردم طلبکار می‌شود. خاک ندادن، نظم داشتن، برق و نان رساندن — همه به «لطف» تبدیل می‌شوند. این همان منطق پروپاگانداست:
قدرت پاسخ‌گو نیست، قَیِّم است؛ مردم شهروند نیستند، صغیرند و نکته‌ی دیگر، اثر این روایت بر ذهن هواداران است. وقتی حکومت سال‌ها سرکوب، فقر، انزوا و کشتار را رقم زده، پایین آوردن سطح انتظار مردم حیاتی می‌شود. در این‌جا «خاک ندادن» جای آزادی را می‌گیرد، جای رفاه را می‌گیرد، حتی جای جان انسان را. شهروند به جایی می‌رسد که به حداقل‌ها راضی می‌شود و بدتر از آن، خود را بدهکار حکومتی می‌بیند که فقط وظیفه‌اش را انجام داده — یا حتی همان را هم نه به‌طور کامل.
در این منطق، حکومت نه مسئول مردم، بلکه قَیِّم آن‌هاست؛ اگر نکشد لطف کرده، اگر خاک ندهد منت دارد، و اگر نان حداقلی بدهد، باید شکرگزار بود. این دقیقاً وارونگی مفهوم دولت مدرن است: جایی که قدرت باید پاسخ‌گو باشد، نه طلبکار.

و این‌جاست که بحث ولایت‌پذیری و صغارت‌پذیری وارد می‌شود. در چنین چارچوب فکری‌ای، بخشی از جامعه واقعا احساس می‌کند «بدهکار» است؛ بدهکار حکومتی که اجازه داده زنده بماند، نفس بکشد، یا سقفی بالای سرش داشته باشد. این دقیقا بازتولید همان نظام پدرسالارانه است:
پدری که معتاد است، بیکار است، دست بزن دارد، زن و بچه‌اش را می‌زند — اما چون خانه‌ای به او ارث رسیده و آن‌ها هنوز زیر همان سقف زنده‌اند، باید پرستیده شود، توجیه شود و هر اعتراضی «نمک‌نشناسی» تلقی شود.

پرسش خاک، در نهایت، فقط پرسش جغرافیا نیست.
وقتی کرامت، امنیت انسانی، آینده و جان شهروندان فرسوده می‌شود، حتی اگر مرزها تکان نخورده باشند، کشور در حال از دست رفتن است.

و شاید وقتش رسیده به‌جای این‌که بپرسیم «چقدر خاک مانده»، بپرسیم:

برای حفظ همین خاک، از ما چه گرفته شده؟

کمی اضافه‌گویی درباره خاک و مرز.

اگر تاریخ ایران را دست‌کم از دوره صفویه به این‌سو نگاه کنیم، با یک الگوی تکرارشونده روبه‌رو می‌شویم:
قدرت مرکزی ضعیف + نظم بین‌المللی بی‌رحم = کوچک شدن مرزها.
جدا شدن قفقاز در قرن نوزدهم، از دست رفتن هرات، نفوذ روس و انگلیس در مرزهای شمالی و جنوبی، و تجزیه عملی بسیاری از مناطق پیرامونی در اواخر قاجار، همه در همین چارچوب قابل فهم‌اند. این اتفاق‌ها نه محصول «خیانت فردی»، بلکه نتیجه جایگاه ایران در نظمی جهانی بودند که با منطق زور کار می‌کرد.
نکته مهم این است که تا پیش از قرن بیستم، «مرز» مفهومی سیال بود. کشورها مالک زمین به معنای امروزی نبودند؛ هر که زور بیشتری داشت، بیشتر نگه می‌داشت. بنابراین وقتی امروز درباره پهلوی یا جمهوری اسلامی قضاوت می‌کنیم، ناچاریم بپرسیم: هرکدام در چه نظم جهانی‌ای بازی می‌کردند؟
در دوره رضاشاه، ایران تازه از فروپاشی قاجار و نفوذ مستقیم روس و انگلیس بیرون آمده بود. مرزهای شرقی، غربی و جنوبی هنوز تثبیت نشده بودند و دولت از نظر نظامی و اقتصادی بسیار ضعیف بود. با این‌حال، رضاشاه توانست مرکزیت ارضی را تقویت کند، شورش‌های محلی را سرکوب کند و دولت ملی بسازد. به‌عبارت دیگر، اگر همین حد از تمرکز قدرت هم شکل نمی‌گرفت، احتمال تجزیه بیشتر ایران کاملاً واقعی بود.
دوره محمدرضا پهلوی اما در نظمی متفاوت می‌گذرد: دوران جنگ سرد، حضور فعال قدرت‌های بزرگ در منطقه و تبدیل ایران به یکی از کشورهای خط مقدم بلوک غرب. مسئله بحرین در همین بستر رخ می‌دهد. بحرین از دوره قاجار عملا تحت کنترل بریتانیا بود و ایران نه توان نظامی و نه امکان سیاسی بازپس‌گیری آن را داشت. ارجاع پرونده به سازمان ملل و نظرخواهی (با همه ایرادهایش) در چنین محدودیتی اتفاق افتاد. جنگ بر سر بحرین، در آن زمان، به‌معنای درگیری مستقیم با بریتانیا و احتمال فروپاشی کشور بود. می‌شود این تصمیم را نقد کرد، اما نمی‌شود آن را بیرون از نظم و محدودیت‌های زمانه‌اش فهمید.
اما جمهوری اسلامی در جهانی کاملا متفاوت حکومت کرده است. بعد از ۱۹۴۵، اصل «عدم تغییر مرزها با زور» در حقوق بین‌الملل تثبیت شد. سازمان ملل، توازن قوا و هزینه‌های سنگین جنگ باعث شدند «خاک دادن» از یک قاعده تاریخی به یک استثنا تبدیل شود. در نیم‌قرن اخیر، حتی کشورهایی که شکست نظامی خوردند، غالبا مرز رسمی‌شان حفظ شد.
اگر به پنجاه سال اخیر نگاه کنیم، کشورهایی که خاک دادند—مانند شوروی، یوگسلاوی، سودان یا اتیوپی—همگی دچار فروپاشی سیاسی و بحران‌های عمیق داخلی بودند. در مقابل، کشورهایی که خاک ندادند—از ترکیه و مصر گرفته تا عربستان و حتی آلمان و ژاپن پس از جنگ—در واقع رفتار نرمال دولت‌ها را نشان می‌دهند، نه یک موفقیت خارق‌العاده.
مغالطه اصلی طرفداران جمهوری اسلامی دقیقاً این‌جاست: مقایسه شرایط نابرابر. این‌که چون حکومت قبلی در شرایط X خاک داد، ما که در شرایط Y خاک ندادیم، برتریم. درحالی‌که X و Y نه از نظر نظم جهانی، نه ابزار، نه هزینه، و نه امکان‌های واقعی، قابل قیاس نیستند. این قیاس، اساسا غیرتاریخی است.
اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، یک حکومت زمانی می‌تواند از «دستاورد ارضی» حرف بزند که مرز را همراه با ثبات، امنیت انسانی و رفاه حفظ کرده باشد. حفظ نقشه، بدون حفظ زندگی مردم، دستاورد نیست؛ حداکثر بقای حداقلی حکومت است.
در عصر مدرن، «خاک ندادن» وظیفه است، نه افتخار.
پهلوی در نظمی بازی می‌کرد که مرزها هنوز قابل معامله بودند. (اگر بشود گفت خاک دادن پهلوی ضعف و اشتباه بوده، خاک ندادن جمهوری اسلامی نیز، دستاورد و افتخار نبوده‌است.)
جمهوری اسلامی در نظمی حکومت کرده که مرزها اصولا قفل شده‌اند. نادیده گرفتن این تفاوت، تحریف تاریخ است.

ناامنی مرزها: وقتی «نقشه محفوظ است» اما زندگی نه

حتی اگر بپذیریم که مرزهای رسمی ایران در دهه‌های اخیر تغییر نکرده‌اند، پرسش مهم‌تری باقی می‌ماند که در روایت رسمی عمدا نادیده گرفته می‌شود: مرز امن یعنی چه؟
امنیت مرز صرفا خطی روی نقشه نیست؛ ترکیبی است از امنیت جانی، اقتصادی، رفاهی، فرهنگی و انسانی مردمی که در حاشیه همین مرزها زندگی می‌کنند.
در واقعیت، بخش بزرگی از مرزهای ایران سال‌هاست با اشکال مزمن ناامنی دست‌به‌گریبان‌اند. در شرق کشور، ناامنی اقتصادی، فقر ساختاری، قاچاق و تیراندازی به کولبران و سوخت‌بران به بخشی عادی از زندگی روزمره تبدیل شده است. مرز «سر جایش هست»، اما جان انسان‌ها به ارزان‌ترین شکل ممکن گرفته می‌شود. در غرب کشور، کولبری نه انتخاب، بلکه آخرین راه بقاست؛ و امنیت مرزی اغلب به معنای امنیت علیه شهروند خودی تعبیر می‌شود.
در جنوب، سواحل و مرزهای آبی ایران از نظر اقتصادی و زیست‌محیطی در وضعیت فرسایشی قرار دارند؛ مردمی که باید از موقعیت استراتژیک خلیج فارس منتفع شوند، با بیکاری، تبعیض و محرومیت مزمن زندگی می‌کنند. در شمال‌غرب و شمال‌شرق، مرزها از نظر فرهنگی و زبانی همواره محل تنش بوده‌اند؛ جایی که به‌جای سیاست‌های هم‌پیوندکننده، اغلب با سوءظن امنیتی مواجه شده‌اند.
از این مهم‌تر، امنیت فرهنگی و روانی است. وقتی بخش‌هایی از کشور احساس می‌کنند «دیده نمی‌شوند»، «نمایندگی نمی‌شوند» یا صرفا به‌عنوان مسئله امنیتی دیده می‌شوند، مرز هرچقدر هم روی نقشه ثابت باشد، در ذهن و تجربه زیسته مردم ترک برداشته است. مرزی که شهروندانش احساس تعلق نکنند، از درون فرسوده می‌شود.
پس وقتی از «خاک ندادن» حرف می‌زنیم، باید بپرسیم:
آیا مرزها فقط حفظ شده‌اند، یا قابل زندگی مانده‌اند؟
آیا امنیت، فقط به معنای حضور نظامی بوده، یا به معنای کرامت انسانی، فرصت اقتصادی و آرامش اجتماعی؟
در این‌جا دوباره همان الگوی آشنا تکرار می‌شود: حکومت، حداقلِ بقا را حداکثرِ افتخار جلوه می‌دهد. مرزی که امن نیست اما هنوز «مال ماست»، تبدیل می‌شود به سند طلبکاری؛ گویی مردمی که در آن مرزها جان می‌دهند، باید شکرگزار باشند که هنوز روی همان خاک نفس می‌کشند.
برای حفظ همین خاک، از ما چه گرفته شده؟

تاریخایرانآزادی
۱۱
۶
سعید
سعید
آرشیوی برای «ماریان»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید