از بدبختی های یک دهه شصتی

.. از بدبختی های منِ دهه شصتی یکی هم این است که موقع تولد 2 تا خاله و 2 تا دایی داشتم . اما بعد تولد یک خاله و یک دایی دیگر هم جایزه گرفتم !

اینهمه از برکات داشتن مادربزرگ جوان و ازدواج زودبه هنگام مادرجانمان بود و شاید هم ...

خاله ها و مادرجان با فاصله های کمی از هم در نوجوانی به خانه بخت رفتند و هر سه با هم در مسابقه مادرشدن شرکت کرده بودند که ای دل غافل مادربزرگ در این مسابقه هم شرکت کرده و ما سه تا دخترخاله با یک خاله ، 4 تایی چشم به جهان گشودیم !

من از همه بزرگتر بودم با فاصله 22 روزه از خاله ای که نتوانست زودتر از من از خط پایان بگذرد ! و بعد آن دو تا دختر خاله سوسول که چند ماهی دیر کردند و بازنده گی را به جان خریدند .

و ما همگی دختر بودیم ، تا اینکه 2 سال بعد یک دایی هم آمد تا مواظب ما دخترها باشد ! گرچه وسط دخترها مانده بود و حسابی زور می گفتیم ولی همچنان پسر پررویی بود که برای بزرگترها جنس برتر محسوب می شد !

دوران کودکی ما منحصر به فرد بود چون مادربزرگ گرفتار بچه های خودش بود و ما هم در حسرت مادربزرگ . گاهی هم که چشم مادربزرگ را دور می دیدیم یه نیشگون حسابی از خاله یا دایی تپل می گرفتیم تا بدانند به القاب و هیکل نیست و من بزرگترم ، احترام بزرگتر هم واجب...

آن دو تا هم از بچگی تپل و بی تحرک ، کتک خورشان خوب بود و فقط گریه می کردند ! گاهی هم خاله جان فسقلی من ، با دهان کجی خاص خودش گریه کنان میرفت با آن یکی دخترخاله ها بازی کند .

اما خیلی زود برمی گشت و باز به من پناه می آورد چون کوچکترها از من هم خشن تر بودند ! طفلک خاله دهه شصتی من !

همیشه که نباید بدبختی های خودت را بگویی ، گاه نگاه کن ببین آنطرف چه خبر بود ؟ ما در حسرت داشتن مادربزرگی که فقط به ما توجه کند و خاله و دایی که همیشه در حسرت داشتن خانه آرامی بودند بدون بچه زرنگ های ، خشن !

خلاصه که دهه شصت را گند بزنن که کلا گند زد به زندگی ...