از خاطرات پابدانا !

پابدانا بود و کویر، تا چشم کار می‌کرد برهوت بود و برهوت. نه درختی و نه سبزه‌ای، هر چه که بود رنگ سوختگی به خود گرفته بود. مثل پوستهای برنزه‌ی ما... پابدانا بود و حکومت اسلامی، از اول راهنمایی چادر اجباری شد و بدون چادر هیچ جنس مونث بالای 9 سالی را نمیشد که دید! کوچکترها هم با روسری‌های پشت گردن گرده زده و یا چادرهای گلدار تردد می‌کردند!

نماز ظهر در مدرسه اجباری بود وارتباط مستقیمش با نمره‌ی انظباط را که نمیشد ندید گرفت! از آنطرف گاهی هم معلم‌های ضد حالی پیدا می‌شدند که ما را به نماز جمعه بکشانند! هر صبح سه‌شنبه، دعای توسل می‌خواندیم و روزهای دیگر دعاهای روز را ...

پابدانا بود و کلاسهای تقویتی قرآن، احکام و ...

نوار کاست و ویدئویی جرم بود و اعتراف می‌کنم چقدر جرم کردیم و کسی نفهمید! روی ویدئو را آنچنان استتار می‌کردیم که خودمان هم پیدایش نکنیم. بعد هم فیلم‌های هندی را از عمو مسعود قرض می‌گرفتیم. سارا که دو یا سه سال بیشتر نداشت، فیلم‌ها را زیر بلوزش قایم میکرد و خیلی تابلو، میاورد تا به ما بدهد!!

یعنی ما از دو سالگی مجرم بودیم. سارا بیشتر. جرم او حمل فیلم هندی شعله، آنهم زیر بلوزش بود و هیچکس هم دستگیرش نکرد. خب فاصله‌ی خانه‌شان تا خانه‌ی ما 20 متر هم نبود...

اما بعضی چیزها فک و فراوان بود. یعنی وفور نعمتی بود که گاهی مردم ناسپاس این نعمتها را کفران میکردن و دور می‌ریختن! توی کوچه و خیابان، مواد مخدر خالصی پیدا می‌شد که یا از جیب کسی افتاده بود و یا زنی از جیب شوهرش پیدا کرده و وسط دعوا دور انداخته بود!

اصلا هم فکر نکنید که این مواد مثل شیشه یا این ژیگول میگولهای ترکیبی، چیزهای الکی و سوسولی بوده باشند. تریاک اصل شبیه باسلوق میمونه.. توی پابدانای ما همه‌ی معتادین جنس موادشون خوب بود...

اما خب مواد مخدر، مواد مخدره دیگه.. تریاک خالص یا شیشه، هر دو مخدرن و من قصد ندارم تریاک رو تبلیغ کنم. اما میدونم تریاک به عنوان یک دارو و پادزهر، برای بعضی بیماران خاص تجویز می‌شد.

مثلا : یکی از این بیماران زن‌عمو جان من بود که دکترعلفی بهش تریاک تجویز کرده بود. و تا دود تریاک بهش خورد، زن‌عموجان بیهوش شد و بعد از اینکه به خودش اومد مثل یک گناهکار، به گوشه خلوتش پناه برد و تا یه مدت به چیزی جز توبه و تطهیر، فکر نمیکرد!

بعد از چهل روز زنعمو یه خورده به حال طبیعی خودش برگشت و گفت: دیگه فکر کنم از خونم دراومد!

حالا هی بهش می‌گفتیم: مگه تو خونت چیزی رفته؟ جواب میداد: شما نمیدونین این لاکردار در عرض چهل ثانیه میره تو خون تا چهل سال بیرون نمیره! ولی خدا رو شکر من نذاشتم زیاد بهم دود بخوره!

خلاصه این زن‌عموی ما که پاک پاک شده بود، فقط آبمیوه و سبزیجات میخورد تا سم تریاک کلا نیست و نابود بشه واسه همین هم مریضی قبلیش از یادها رفت!

حالا بریم سر داستان خودمون؛ یکی از روزها، داشتیم از مدرسه میرفتیم سمت خونه که دیدیم، فریباخانم، خانم آقای مهندس توکل با چشمان گریون و قرمز چمدون بسته و داره میره سمت زرند تا با قطار بره تهران خونه‌ی باباش!

فریباخانم که حوصله نداشت جواب سلام ما رو بده همینجور آواره و درمونده بود که حالا که میخواد بره، اصلا ماشین نیست که. کلا تو پابدانا به اندازه‌ی انگشتهای کف دست ماشین نبود. یه اتوبوس برای کرمان داشتیم که اونم هر روز و هر ساعت که نمیرفت.

همینجوری روی پله‌ها نشسته بود و به پهنای صورت اشک میریخت. خانم احمدی و خاله زهرا همگی دور و برش نشسته بودن که چی شده؟

فریبا خانم بین گریه‌هاش نگاهی به ما کرد و گفت: جلو بچه‌ها که نمیشه گفت. خاله زهرا به ما گفت: برید خونه‌هاتون ببینم. زود باشید. ماماناتون منتظرن.

همینکه ما تا سر کوچه رسیدیم. یهویی شنیدیم فریباخانم گفت: قول میدین بین خودمون بمونه؟

مواد پیدا کردم! اونم اندازه نیم کیلوووو. فکر کنم این مرد قاچاق می‌کنه.

خاله زهرا گفت: برو بابا مهندس اهل این کارا نیست. شاید یکی از سر دشمنی آورده تو خونه‌ی شما مواد گذاشته. اصلا برو بیار ببینم.

من و اعظم دیگه رسیده بودیم جلو در خونمون که فضولی ما رو کشت و همینجوری واستادیم ببینیم چه خبره؟

فریبا خانم رفت تو و با یه نایلون برگشت. خانم احمدی زود نایلون رو گرفت و مثل تو فیلمها بو کرد و گفت: به نظرم تریاک نیست، انگاری یه چیز دیگه است. تریاک دیدم. این شکلی نبود.

خاله زهرا هم زود نایلون رو از دست خانم احمدی قاپید و یه ذره کوچیک گذاشت لای دندونش و بعد تف کرد و گفت: راست میگه این تریاک نیست. شایدم هروئینه!

خانم احمدی می‌گفت: نه بابا. به نظرم هروئین عین نمک میشه‌ها. خاله زهرا هم می‌گفت: نخیرم اون که عین نمکه هشیشِ! خلاصه همینجوری بین علما اختلاف افتاده بود که مامان اعظم اومد جلو در و یه نگاهی به ما کرد که چرا بیرون واستادین؟

بعد دید تو کوچه خبراییه، زود چادر به سر رفت سمت خانم‌ها و گفت: چی شده؟ تا نایلون رو به دست خاله زهرا دید، گفت: عه، تلف رو از کجا خریدین؟ به به من عاشق تلفم که بریزم تو آش رشته و ........

خاله زهرا یه نگاهی به خانم احمدی کرد و بعد هم هر دو به فریبا خانم و سه تایی باهم گفتن: یعنی شما، تو آش رشته مواد مخدر میریزین؟

مامان اعظم یه نگاهی کرد و گفت: شما تا حالا آش تلف ندیدین؟ شاید شما یه چیز دیگه میگین. مثلا همین مامان سعیده که تبریزیه، اونا میگن قره قوروت.. شما یعنی تا حالا اسم قره قوروت نشنیدین؟

این همون قره قوروتِ. از لبنیات درمیارن. مواد مخدر نیست که ...

فریباخانم که از بس گریه کرده بود به چمدانش تکیه داد و از حال رفت. خاله زهرا و خانم احمدی هم که متخصص مواد مخدر بودن، طرز تهیه آش با تلف رو از مامان اعظم یاد می‌گرفتن. تا اینکه مهندس توکل از اونطرف با ماشین معدن اومد و گفت: چی شده فریبا؟ چرا گریه کردی؟ چمدونت چرا اینجاست؟

همین موقع بود که فریبا خانم با عصبانیت برگشت و گفت: تو تلف میخری که من برات آش بپزم؟ خیال کردی؟ یه آشی برات بپزم که روش یه من روغن باشه... انگاری منو برا آشپزی گرفته و ...

مهندس توکل که آم شوخ و خوش مشربی بود برگشت و گفت: نه بابا برا این گرفتم که وقتی شام و ناهار نداریم همینجوری بخورم ته دلم رو بگیره. شما که به آدم غذا نمیدین! همینجوری فریبا خانم مونده بود دعوا رو چطوری ادامه بده که همه همسایه‌ها با خنده و شوخی راهیش کردن بره خونه و داستان ختم به خیر شد!

دلم بدجوری تلف خواست L