اندر احوالات زیر خط فقر مانده ها

حالا هی شما بگویید گرانیست و مردم زیر خط فقر در حال خفه شدنن! همین زیر خط فقر مانده ها یه کارهایی می کنند که آدم از تعجب شاخ در می آورد آنهم نه یکی ، چهار پنج تا ...

اصلا هم جای دوری نرویم همین دوروبری ها ، یکی بود که هر روز یک جای صورت دخترش را میداد پلاستیک بکشند ! خب نه اینکه بچه پولدارها عروسک باربی می خریدن ، ایشان هم یه باربی از دخترش ساخته بود لاغر مردنی مثل همان لاغر درازهای پشت ویترین ، با دماغ سربالا ، گونه های توپی شکل و لبهای کلفت ، ابروها و موهایش هم هر روز به یک شکل بازار پسند ! شاید یکی با اسب سفید از
آن بالاشهر آمد و باربی خانم را با خودش برد ...

حالا هی بگو خط فقر ! بچه محله پایین شهر و این جلافتها ؟! گوشهایش هم هر کدام 5 گوشواره را حمل می کردند حالا مصنوعی بودند که باشند ؟ مگر گوشواره مصنوعی را مفتی می دهند ؟

خلاصه همین بچه پایین شهرها و بزک دوزک ها یشان را که می بینی ، باورت میشود جز خودت کسی زیر خط فقر نیست !

از این پلاستیک بازی هایشان که فاکتور بگیری جدیدا از روی بی غمی ، تعداد کثیری از این دور و بری ها بدجوری به فکر تغییر اسم و فامیل در ثبت احوال ها پلاسند !

بابام جان چه فرقی می کند چراغ علی باشی یا امیر علی در هر دو حالت همان پسر بد عنق جیغ جیغو هستی که بخاطر یک بسته پفک گریه می کرد !

حالا بیا اسم های جدید را یاد بگیر ! هر کدام را بعد مدتها که می بینم یا از پشت تلفن صدایشان را می شنوم باید الکی خودم را به کوچه علی چپ زده بپرسم : ببخشید شما ؟ به جا نیاوردم !

بعد هم زلیخای سابق از آنطرف با عشوه جواب دهد : عه نشناختی ؟"السا " هستم . دختر خالت !

حالا بیا و شعار بده فقر فرهنگی ال است و فقر مالی بل است ... ما زیر همه ی خط هاییم آنقدر که نمی دانیم اول از کدام بالا بیاییم !