خاطرات یک روز برفی


بعد از مدتها آرزوی برف، درست در بدترین شرایط روحی ما، شهر عروس شد. لباس یکدست سفید! برف همه‌جا را پوشانده بود، الا روی دودکشی را که مونوکسیدکربن را به فضا تزریق میکرد.... برف است دیگر، هر چقدر بخواهد ماستمالی کند، باز هم مونوکسیدکربنی پیدا می‌شود که خودش را یکجوری نشان دهد.

امروز سومین روز عروسیست. از شرکت که بیرون آمدیم، کف کوچه مثل شیشه بود. انگار این ساختمان‌های بلند که؛ خیال می‌کنند سایه‌شان بر سر کوچه باید همواره مستدام باشد، قصد جان ما کرده‌اند.

سرکوچه یک پسربچه‌ی فسقلی توی دستش گلوله برفی درست کرده و با خنده و اشتیاق به طرف ما پرت می‌کند. قدرت دستش انقدر نیست که گلوله برفی به ما بخورد. اما ادا درمیاوریم و کاری می‌کنیم که پیروزی‌ را باور کند.

آن لحظه دلم می‌خواهد بگیرم بغلم و محکم بچلانمش! بچه زیبا و شیک پوشی‌است. اما توی دلم وحشت می‌افتد که نکند این کودک به شلیک عادت کند! نکند این کودک به مردم‌آزاری علاقه‌مند شود. نکند این کودک فردای روز پشت پدافند بنشیند... نکندها همچنان ذهنم را درگیر خود کرده‌اند.

اتوبوس از دور دیده می‌شود. در ایستگاه منتظر آمدنش می‌ایستیم. راننده در مقابل ما ترمز را فشار داده و درها را باز می‌کند. خانم‌ها صف را به هم میزنند و بدون مراعات اینکه صفی بود و نظمی باید باشد، سوار می‌شوند.

در اتوبوس صندلی خالی نیست. مجبورم سرپا بایستم. راننده از آنطرف فریاد میزند: کارت بزنید... من و چند خانم دیگر کارت میزنیم. اما بقیه خانم‌ها به حرف مشغولند. چراغ قرمز است. راننده از فرصت استفاده می‌کند و به طرف خانم‌ها می‌آید.

بعضی‌ها دست به جیب شده، کارت یا پولی به راننده می‌دهند. راننده هم هی غر میزند که؛ این کارت رو خودتون بزنید. من باید برا شما کارت بزنم؟

زنی خوش لباس زیر کلی آرایش، 1000 تومانی به طرف راننده می‌گیرد، اما نمی‌دهد! می‌گوید: باید خرد کنم... کرایه 600 تومنه، چرا 1000 بدم... راننده که از قیافه‌ی خانم قند توی چشمانش آب شده با لبخند ملیحی می‌رود تا براند.

توی دلم می‌گویم: خب حاج خانم، یه کارت اتوبوس بگیر. الان کی 200 تومنی داره که به تو 400 تومن پس بده؟! با اینهمه بزک دوزک، 400 تومان به چه دردت می‌خوره؟ بعد اما باز به خودم نهیب میزنم که؛ اصلا به تو چه؟!

از پنجره‌ی اتوبوس به خیابان نگاه می‌کنم. در افکار خودم غرق غرقم. صدای بچه‌ای از ته اتوبوس بلند است که فریاد میزند:"مرگ بر آمریکا" " کی خسته است؟ دشمن"

مادرش دستش را گرفته و کشان کشان به طرف در اتوبوس می‌کشد. انگار می‌خواهند پیاده شوند. جلو در باز هم شعار می‌دهد و به این و آن مرگ می‌فرستد. مادرش که متوجه چشمان کج و معوج من شده، رو به بچه کرده و می‌گوید: جای این شعارها تو مدرسه است. تو اتوبوس شعار نمیدن. ببین خانم سرش درد گرفت..

اتوبوس متوقف شده و آنها پیاده می‌شوند. صدای کودک هنوز هم می‌آید...

توی دلم به این فکر می‌کنم که کاش معلم مدرسه بودم! کاش به جای خشم و نفرت، عشق در دل بچه‌ها می‌کاشتم. کاش به جای آرزوی مرگ، امید به ساختن در دل دانش‌آموزانم بود... همچنان سرپا ایستاده‌ام و مغازه‌ها ، کوچه‌ها و خیابان‌ها از جلو چشمانم به سرعت می‌گذرند. به مقصد که می‌رسیم. راننده هم به دنبال مسافری پیاده شده و داد میزند؛ حاجی کرایه ندادی!

کوچه سرد و لغزنده. صدای اذان مغرب بلند شده. اهل مسجد جلو در به همدیگر تعارف می‌کنند. دلم نمی‌خواهد هیچ‌کدامشان را ببینم. قدم‌هایم تندتر می‌شود. تا بروم و آدم‌برفی بسازم. آدم‌برفی، آدم‌برفی... تنها ادم پاکی که وقت به ناپاکی پیدا نمی‌کند.